<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196</id><updated>2012-02-16T01:02:22.236-08:00</updated><category term='كتاب'/><category term='يادداشت'/><category term='گزارش'/><title type='text'>حماقت خانه آلماير</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>25</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-723303631723810569</id><published>2011-06-06T07:22:00.000-07:00</published><updated>2011-06-06T07:25:08.670-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='گزارش'/><title type='text'></title><content type='html'>اين همه شاعر و انديشمند و عارف رفتند اين طرف و آن طرف مردند، چرا يكي شان نيامد ميدان نيزاويسيماياي كي يف سرش را زمين بگذارد و بميرد، نمي دانم يا مثلا ميدان سوفيسكا كنار تنديس بگدانت خملنيتسكي – رهبر كوزك ها- كه ماجرايي شبيه نادرشاه خودمان دارد و براي استقلال اوكراين با لهستاني ها جنگيده؛ آخر هواي به اين خوبي، درختان به اين بلندي، مردمان به اين مهرباني و سادگي كه يكسره لبخند مي زنند و بلد نيستند وقتي لنز دوربينت طرف شان رفت، فحشت بدهند... ديگر چه كم داشت اين سرزمين كه يكي عاشقش نشد و نيامد اينجا كه بميرد. نيامده نام كوه شان را گذاشته اند "البروس" به پياه رفتن مي گويند "پاي خالي"، به بربري هاي گردشان "لواش"، پنج را "پج" شماره مي كنند، شش را "شست". به ميدان مي گويند "مايدن" و تازه موقع تشكر، مدام سپاسگذاري مي كنند:" سپاسيبا، سپاسيبا" و از همه شيرينتر خدا كه با نام سليس فارسي صدايش مي زنند "بغ". آدم خيال مي كند پهلوي خوانده اند اين مردم كه الهه اش بغ بانوست و شهر خدا داده اش بغداد.&lt;br /&gt;اگر قصيده سرايي چيزي مي آمد اينجا مي مرد، هر ماه مي آمديم نيزاويسيمايا مايدن، پاي مجسمه سه برادر كي، شك، خاريف و خواهرشان ليبت، فاتحه اي مي خوانديم؛ چهار دليري كه با گرزهاي سنگي و شمشيرهاي تيز شهر را پاسباني مي كنند. درست كنار كنسواتوار چايكوفسكي كه اين همه دوستش داريم، با سمفوني هايش جواني كرده ايم و حالا چه مي شد آن طرف ميدان، ديوار به ديوار ساختمان طلايي رنگ گورناندكا – معلمه هاي شايسته- روبه روي تنديس بزرگ جبرئيل كه بر خيابان كريشاتيك سايه انداخته، آرامگاه شاعر ما بود، همسايه كاخ فرهنگ. ما قبر يك قصيده سرا به كي يف بدهكاريم، بايد كسي مي آمد و اينجا مي مرد.&lt;br /&gt;دور و بر همين هتلي كه اتحاديه خبرنگاران اوكراين براي مان گرفته، آنقدر بناهاي شناسنامه دار و مجسمه ها و نمادهاي قشنگ هست كه براي راضي كردن يك قصيده سراي خراساني كافي باشد؛ مثلا همين ستون بلند گالا كه بانويي همچون فرشته با بال هاي طلايي، روي آن ايستاده و به آسمان اشاره مي كند؛ نماد اوكراين مدرن كه سال 2001 با جشن دهمين سالگرد استقلال رونمايي شد. اوكراين؛ نامي زنانه، درست مثل ايران و گالا يعني بانو كه بر زندگي و زايايي و زنانگي اين سرزمين دامن گسترده است.&lt;br /&gt;اينجا كشور گذار از سوسياليزم به دنياي اقتصاد آزاد است. اين را پيش از نشستن هواپيما بر باند فرودگاه بريسپول كي يف هم مي شود حس كرد؛ ابرها كنا مي روند و زمين هاي اشتراكي بزرگ در مه رقيق صبحگاهي خودنمايي مي كنند؛ مزارع سبز بي انتها كه ديگر اكنون با ديوارهايي بلند از درختان 20 ساله، تقسيم شده اند و دقايقي بعد ابهت خرد كننده ساختمان هاي پر از پنجره، پهناي نيمكت هايي كه براي نشستن 15 نفر جا دارد و فيگور زنده مجسمه هاي سنگي، بار ديگر يادت مي آورد اوكراين تكه اي از سرزمين شوراهاست، بازمانده اي از امپراتوري دهقانان. &lt;br /&gt;اگر آمريكا به تعبير بودريار كشتي نوحي است كه آدم ها نه زوج زوج بلكه تنها تنها سوارش مي شوند و تنها تنها روي كاپوت ماشين هاي شان ناهار مي خورند، اينجا همه باهم روي عرشه مي روند، همه باهم مي نشينند و همه باهم غذا مي خورند. هراس انگيزترين تصويري كه بودريار از آمريكا ارائه مي دهد، توصيف تلويزيون هايي است كه براي اتاق هاي خالي برنامه پخش مي كنند اما اينجا صندلي ها و كاناپه هاي خالي اوكراين عادت به تماشاي تلويزيون ندارند.&lt;br /&gt; خيابان هاي كي يف هنوز بوي حزب مركزي مي دهند؛ لااقل ستون ها و پنجره ها اين طور مي گويند اما حسرت شيريني كه گاه از لا به لاي حرف ها سرك مي كشد، روايت ديگري دارد؛ اينكه اينجا سرزمين اعتدال است مثل جنگل هايش، هوايش و آدم هايش. كشوري كه نه از سمت استپ هاي يخ زده شرق آنچنان به تاراج رفته كه دمل چركيني از كينه داشته باشد و نه از سوي اتوبان هاي دهشت انگيز غرب. با اين همه پلي است كه شرق و غرب را به هم پيوند مي زند. اين نوستالوژي و حسرت شيرين از ميان حرف هاي لوپچنكو رئيس اتحاديه ملي خبرنگاران اوكراين، اين طور سرك مي كشد:" وقتي حرف از سوسياليزم و شوروي به ميان مي آيد، جوان ترها فكر مي كنند، هرچه بوده خفقان و سانسور بوده اما كسي نمي گويد كه روزنامه اي مثل "تروت" 20 ميليون تيراژ داشت و يا ميرباروت كه يك روزنامه شهرستاني بود 18 هزار نسخه مي فروخت و حالا 2 هزار و پانصد نسخه هم تيراژ ندارد. اصلا فكر نمي كنم همه روزنامه هاي اين شهرستان به 16 هزار برسد. خب مردم به فكر غذا هستند، آنها نمي توانند شكم شان را خالي بگذارند و روزنامه بخوانند. اين را هم بگويم كه همان زمان خود من به عنوان مدير يك روزنامه بزرگ از دولت انتقاد مي كردم هرچند مدام به كميته هم مي رفتم و از من مي خواستند پاسخگو باشم اما نكته مهم اين بود كه جايگاه انسان، به ويژه آرزوها و خواسته هاي جوانان براي روزنامه ها خيلي خيلي اهميت داشت."&lt;br /&gt;اوكراين سرزمين رودخانه دنيپر است جايي كه ليبراليسم مستعمره چي و كمونيسم سرد و شكاك رام مي شوند و در دو سوي ساحل اش براي هم دست تكان مي دهند.&lt;br /&gt;روزمان با ماكسيم و آلكسي آغاز مي شود؛ يكم خرداد ماه 1390 ميدان نيزاويسيمايا، هتل اوكراينا. دقايقي بعد زينب هم از راه مي رسد. دكتر اكرامي دبير ضميمه هاي جام جم و شاعر "يا علي گفتيم و عشق آغاز شد" صدايش مي زند "زينب ستم كش". زينب ستم كش  - مترجم گروه- سال ها پس از كوچاندن تاتارهاي مسلمان شبه جزيره كريمه از سواحل شمالي درياي سياه توسط حزب مركزي ، در مسكو متولد شده و بعد از فرو پاشي شوروي در جست و جوي وطن از دست رفته به كريمه بازگشته و فارسي را هم در همين استان آموخته است. ماكسيم پسر اولگ ناليوايكو دبير اتحاديه ملي خبرنگاران اوكراين و مالك يكي از بزرگترين موسسه هاي رسانه اي كشور و آلكسي مشاور بين الملل اتحاديه تا انتهاي سفر همراه ما خواهند بود؛ دو جوان آرام، بور، علاقمند به ايران و مثل همه اوكرايني ها تركه اي. " سلام"، "خوداخافظ" و "خوبم" تنها كلماتي هستند كه بلدند اما آنها هم مثل اكثر بچه هاي اروپا با داستان هاي هزار و يك شب بزرگ شده اند. آلكسي مي گويد:" بچه كه بودم دزدكي هزار و يك شب مي خواندم. مادرم مي گفت اين براي سن تو خوب نيست اما داستان هاي ايراني من را جادو كرده بود. همين هم باعث شد بروم شرق شناسي بخوانم. برنامه نويسي كامپيوتر هم خوانده ام ولي به شرق شناسي علاقه بيشتري دارم." او فرهنگ و تمدن ايران را خوب مي شناسد؛ معماري، تاريخ، فلسفه و انديشه هاي خيام، حافظ، زايروس – زرتشت- و كورش كبير. &lt;br /&gt;هنوز قصيده سرايي از خراسان نيامده اينجا كه بميرد اما پيوندهاي فرهنگي و علاقه به ايرانيان موج مي زند:" اوكرايني ها و ايراني ها بسيار شبيه هم هستند." اين جمله اي است كه بارها از زبان مردم و مقامات اوكراين شنيديم. زينب مي گويد:" ما تاتارهاي كريمه با تاتارهاي تاتارستان فرق داريم؛ تاتارهاي كريمه خود را ايراني مي دانند." يوري الكساندرويچ رئيس كميته دولتي تلويزيون اوكراين مي گويد:" ما خيلي شبيه هم هستيم حتي اوكراين يك استان به نام كرواگراد دارد كه از نام كورش كبير گرفته شده" و اين جمله در شهر لووف هم تكرار مي شود؛ شهري با خيابان هاي سنگ فرش، اتوبوس هاي زرد دماغه دار برقي و ساختمان هاي چند صد ساله؛ اصفهاني در عمق جنگل هاي شمال، محل برخورد فرهنگ و تمدنهاي روسي، اوكرايني، مجاري، لهستاني، اتريشي، آلماني و مغولي. شهري كه قرار است خواهر خوانده شيراز باشد. كتابخانه ايران در كتابخانه ملي اوكراين يكي ديگر از نشانه هاي اين پيوند عميق است، كشوري كه در دل كتابخانه ملي خود تنها دو كتابخانه براي كشورهاي ديگر در نظر گرفته است: اتريش و ايران.پس از جلسه توجيهي در ساختمان اوكراينفورم " اتحاديه ملي خبرنگاران اوكراين" كه 50 سال سابقه و 18 هزار عضو دارد، كي يف گردي آغاز مي شود؛ موزه – شهري آرميده در باغ. فردا شب مسافر لووف هستيم.&lt;br /&gt; اوكراين دومين كشور بزرگ اروپايي پس از روسيه است كه با 55 ميليون نفر جمعيت و با معادن بي پايان ذغال سنگ و آهن اش و با صنايع غذايي، شيميايي، هوا فضا، تانك سازي، كشتي سازي، ماشين سازي، هواپيما سازي و موشك سازي پيشرفته اش و با نيروي متخصص اش و خاك سياه چرنوزيومش كه غني ترين خاك كشاورزي دنياست و با گردشگري هسته اي اش، به تعبير حسن لاسجردي مدير اخبار خارجي خبرگزاري مهر – يكي از هشت عضو گروه- همچون تيري كه از چله رها شده باشد، سراسيمه به سمت پيشرفت مي رود و حالا اين را در خيابان هاي كي يف هم مي شود فهميد؛ پياده روهايي كه در آن دو رديف از آخرين مدل ماشين هاي روز جهان پارك شده اند و هنوز براي رژه يك گردان نظامي هم جا دارند، پاكيزگي و بهداشت عمومي، تنوع خدمات، سالخوردگي جمعيت و وسواس براي مصرف انرژي. در نگاه اول، خيابان هاي كي يف نمايشگاهي از توسعه يافتگي است؛ رنگ و لعابي زنده و شاداب از مدرنيزم بر شكوه بنايي فرسوده؛ مثل هتل اوكراينا و هتل كريشاتيك كه با صد سال عمر نمي خواهند راويان هنر امپراتوري دهقانان باشند و ما - به تعبير بودريار- با اين صحنه آرايي هاي دلفريف، از ياد مي بريم چيزي را كه ديگر نيست. اما سهم ما در اين آرايش كجاست؟ صابون و شامپوي هتل كه بوي كارخانه هاي ترك مي دهند، مثل تنها كانال مسلمانان اوكراين، گلدان سر ميز هم لاله كريم خاني نيست. شايد سهم ما همان يك بسته پسته نامرغوبي باشد كه در زيرگذرهاي شهر به گران ترين قيمت ممكن تا ابد پشت ويترين مي ماند. &lt;br /&gt;كي يف را شهر كليساها هم ناميده اند اگرچه سه يا چهار كليسا بيشتر ندارد اما هر كليسا مجموعه اي از چند موزه- كليساي هزار ساله عظيم با گنبدهاي طلايي بزرگ در دل خود است و البته يك مسجد كه ما نديديم اما در شهر لووف به مسجدي رفتيم كه خانه اي دو طبقه بود با حياطي شبيه مخروبه و راه پله هايي كه بوي نا مي داد. عبدالله امام جمعه 30 ساله شهر كه متولد جمهوري آذربايجان است، مي گويد:" شما از طرف دولت اسلام اينجا آمده ايد. دعاي تان حتما قبول است، براي ما دعا كنيد كه وضع مان از اين بهتر شود." مسجد لووف يك اتاق چند متري براي كفش كن و وضوخانه دارد و يك اتاق چند متري ديگر براي نماز خواندن و يك سايت اينترنتي با دو پنجره و دو پشتي تركمني. &lt;br /&gt;در لووف 11 دانشجوي زبان و ادبيات فارسي به ديدن مان آمدند آن هم روزي كه شهر در هياهوي جشني بزرگ بود؛ دانش آموزان در برابر ساختمان تئاتر لووف كه تنديس "اسلاواي حامله" را بر پيشاني خود دارد، رژه مي رفتند، شيپور نظاميان سرودهاي ملي را مي نواختند و پيرمردان و پيرزنان در ميان درشكه ها، پرچم هاي زرد و آبي شان را تكان مي دادند. كنار پارك ايوان فرانكو با دانشجويان قدم زديم؛ آنها از خيام و حافظ گفتند و اينكه بعد از تحصيل كار پيدا نمي كنند. ما هم از نويسندگان تزاري و شاعران شوروي حرف زديم و اينكه ايراني ها چقدر ماكسيم گوركي را دوست دارند. گفتند نمي شناسيم! داستايوفسكي؟ نمي شناسيم! ويكتور شكلوفسكي؟ نمي شناسيم! سوسور، باختين، ياكوبسن؟ نه نشنيده ايم. چايكوفسكي؟ نه نه. ماياكوفسكي را كه ديگر شنيده ايد لابد؟ اما آلكسي ماياكوفسكي را مي شناخت و آن طور كه مشت هايش را در هوا تكان مي داد و شعرش را مي خواند، معلوم بود بخشي از زندگي اوست. &lt;br /&gt;لووف شهر راديوهاي كابلي است. آناتولي پروكفوويچ مدير شبكه تلويزيون لووف و رئيس شعبه لووف اتحاديه ملي خبرنگاران اوكراين مي گويد:" راديوهاي كابلي از زمان شوروي باقي مانده و مردم هم نسبت به آن حس خوبي دارند اما مشكل اصلي ما اين است كه دولت امروز از شبكه كابلي پشتيباني نمي كند." لووف را كه قرار است خواهر خوانده شيراز شود، آقاي استاندار اين طور توصيف مي كند:" موقعيت جغرافيايي لووف در همه اروپا يگانه است. استان ما با اتحاديه اروپا پيوند هوايي دارد." اين البته اولين جمله اي است كه پس از قرار گرفتن پشت ميز به زبان مي آورد. او نيز مثل همه از قانون نانوشته جلسه ها در اين كشور تبعيت مي كند قانوني كه مي گويد بدون مقدمه به اصل موضوع بپرداز و با آمار و اطلاعات مستند حرف بزن. بعلاوه نيازي به پذيرايي جز يك بطري آب نيست كه آن را هم در استانداري ننوشيديم. يك ميز ساده چوبي، سلام و " لووف تنها استان اين كشور است كه كارخانه كاغذ سازي دارد و همين طور كارخانه اتوبوس سازي. ما 150 هزار دانشجو داريم و بسياري از تحصيل كرده هاي لووف در همه نقاط دنيا مشغول تدريس هستند به ويژه در زمينه آي تي. ما داريم براي فوتبال يورو 2012 آماده مي شويم و پروژه بعدي برگزاري المپياد زمستاني است كه 12 ميليون دلار براي استان درآمد خواهد داشت و..."&lt;br /&gt;آناتولي پروكفوويچ هم همين طور بي مقدمه حرف مي زند:" اين اتحاديه شامل 5 روزنامه بزرگ دولتي، شبكه تلويزيون دولتي مخصوص استان و 25 روزنامه خصوصي است. در صدا و سيماي لووف 370 كارمند كار مي كند كه 140 نفر آنها خبرنگار و كارگردان هستند. ما با لهستان همكاري مشترك داريم و..." وي در زمينه ميزان محبوبيت روزنامه ها و اعتماد مردم به آنها در اوكراين مي گويد:" رسانه ها در اين كشور پس از نهاد ديني، معتبرترين مرجع مورد اعتماد مردم هستند. در مورد تلويزيون هم آنها بيشتر علاقه دارند برنامه هايي را ببينند كه مشكلات زندگي و بيشتر مشكلات مالي شان را حل كند. برنامه سياسي هم مي بينند اما ورزش و برنامه هاي تفريحي علاقمند بيشتري دارد." وي درباره رشد اينترنت مي گويد:" امروزه اينترنت رشد رعدآسايي دارد به طوري كه سالانه تعداد كاربران آن 2 برابر مي شود در حالي كه شنونده هاي راديو ثابت هستند، نه كم مي شوند و نه زياد." پروكفوويچ تبليغ موبايل، دارو و تبليغات بانكي را به ترتيب جزو اولويت هاي آگهي براي روزنامه ها و شبكه هاي تلويزيوني اوكراين مي داند و در زمينه رويكرد محتوايي برنامه ها عنوان مي كند:" اولويت اول براي برنامه سازان متحد كردن مردم كشور است." از او مي پرسيم آيا اوكراين فكري براي 2 ميليون مخاطب مسلمان خود هم كرده است:" بله ما برنامه هاي زيادي در زمينه اسلام و مسلمانان داريم و البته يك شبكه تلويزيوني به نام آتلانتا كه براي تاتارهاي مسلمان كريمه برنامه مي سازد."&lt;br /&gt;به تنها مسجد شهر نزد عبدالله برمي گرديم، بعد از ظهر به موتلي در چند كيلومتري لووف خواهيم رفت تا گوشت ذبح اسلامي بخوريم و در ميان باغ هاي بي پايان روستاهاي اطراف و نزديك "چشمه آب مقدس" با كورش شجاعي مدير مسئول روزنامه خراسان و سعيد حمزه ئي مدير راديو روسي صدا و سيماي جمهوري اسلامي و رضا قاسم نژاد مدير پشتيباني خبر شبكه خبر و عباس اصلاني مسئول بخش حوزه اروپا و آمريكاي خبرگزاري فارس تاب بازي كنيم. توي آلاچيق شعر مي خوانيم و مي خنديم. بايد دوباره شال و كلاه كنيم و به كي يف برگرديم به شهر "طاق دوستي ملت ها" در ساحل "دنيپر" به شهري كه كشتي هايش سوت نمي كشند و ماشين هايش بوق نمي زنند و مردمش پچ پچه مي كنند. شهري كه براي بيرون آمدن از مترويش بايد هفت دقيقه روي پله برقي باشي، شهر پاساژهاي زير خيابان، شهر سراشيبي ها.  8 ساعت راه شبانه با قطار احساسي از خستگي به ما نمي دهد.&lt;br /&gt;حالا خسته از برنامه روزانه در لابي هتل كريشاتيك كي يف نشسته ايم و گز اصفهان مي خوريم؛ مردي چشم آبي كه اوركت آمريكايي پوشيده نگاه مان مي كند. تعارف مي كنيم:" بفرما اين شكلات ايراني است." مي گويد:" كار هسته اي تان به كجا كشيد؟" نيازي كارمند وزارت امور خارجه، مشتش را در هوا تكان مي دهد و مي گويد:" در اوج قدرتيم، بهتر از هميشه... پاور پاور" مرد در حالي كه چشم هايش را بسته، بلند مي شود و با لذت گز را در دهانش مي چرخاند:" اين خوشمزه ترين شكلاتي است كه در تمام عمرم خورده ام."&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-723303631723810569?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/723303631723810569'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/723303631723810569'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title=''/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-2502323150030496837</id><published>2009-11-14T01:38:00.000-08:00</published><updated>2009-11-14T01:59:25.301-08:00</updated><title type='text'>ايليام يه ساله شد</title><content type='html'>&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5403891740996804258" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv566ErIHqI/AAAAAAAABaY/I9ff9NtyiNk/s320/22.jpg" border="0" /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5403891818095838802" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv56-j4-BlI/AAAAAAAABag/UgX16TxU2_s/s320/33.jpg" border="0" /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv58udiUtAI/AAAAAAAABcY/TRRMUcuv-bM/s1600-h/ØªØµÙÛØ±0273.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5403893740535591938" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv58udiUtAI/AAAAAAAABcY/TRRMUcuv-bM/s320/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B10273.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv58uNgyCYI/AAAAAAAABcQ/FUZHkxD7Vo4/s1600-h/ØªØµÙÛØ±0269.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5403893736234158466" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv58uNgyCYI/AAAAAAAABcQ/FUZHkxD7Vo4/s320/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B10269.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5403892609603558450" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv57sofHXDI/AAAAAAAABbo/8EMa3Lp8paA/s320/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B10148.jpg" border="0" /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5403892600569082354" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv57sG1IMfI/AAAAAAAABbg/qpMnEp9fcwc/s320/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B10137.jpg" border="0" /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5403892598329242866" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv57r-fG9PI/AAAAAAAABbY/RIYi60S6B18/s320/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B10130.jpg" border="0" /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5403893726566204530" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv58tpfwxHI/AAAAAAAABcA/8S8Cv4yQr6Q/s320/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B10180.jpg" border="0" /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv58txvQCAI/AAAAAAAABcI/MlXMKAGXw9k/s1600-h/ØªØµÙÛØ±0265.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5403893728778651650" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv58txvQCAI/AAAAAAAABcI/MlXMKAGXw9k/s320/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B10265.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ايليا و خواهر گلش آيدا خانم&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5403892597755288658" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv57r8WRHFI/AAAAAAAABbQ/Gki4wcVTsTs/s320/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B10117.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5403891896838043362" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv57DJOktuI/AAAAAAAABao/Qf7DZUNFlgs/s320/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B10020.jpg" border="0" /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv57S4ytBmI/AAAAAAAABbA/KHIM1nsw8vc/s1600-h/ØªØµÙÛØ±0078.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5403892167304087138" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv57S4ytBmI/AAAAAAAABbA/KHIM1nsw8vc/s320/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B10078.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5403892592818978626" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv57rp9W_0I/AAAAAAAABbI/vLRrQbnE7yo/s320/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B10090.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv57OaKZqEI/AAAAAAAABa4/gm46mPxvDhU/s1600-h/ØªØµÙÛØ±0072.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5403892090362505282" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv57OaKZqEI/AAAAAAAABa4/gm46mPxvDhU/s320/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B10072.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv57IbH-cgI/AAAAAAAABaw/pbR6GXOJ66A/s1600-h/ØªØµÙÛØ±0069.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5403891987541553666" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv57IbH-cgI/AAAAAAAABaw/pbR6GXOJ66A/s320/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B10069.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv561np8hhI/AAAAAAAABaQ/BJRYriiYW00/s1600-h/1.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5403891664487745042" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv561np8hhI/AAAAAAAABaQ/BJRYriiYW00/s320/1.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-2502323150030496837?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/2502323150030496837'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/2502323150030496837'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='ايليام يه ساله شد'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv566ErIHqI/AAAAAAAABaY/I9ff9NtyiNk/s72-c/22.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-7031257212391721795</id><published>2009-01-29T07:21:00.000-08:00</published><updated>2009-02-22T04:43:16.046-08:00</updated><title type='text'>آيدا</title><content type='html'>&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296736604470725010" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 248px; CURSOR: hand; HEIGHT: 312px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SYHJ4OJJSZI/AAAAAAAABMQ/WgU7uO6Frys/s320/Image0026.jpg" border="0" /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SYHKU7Ah5KI/AAAAAAAABMY/awrVu1Yj1hg/s1600-h/Image0023.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296737097550521506" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 244px; CURSOR: hand; HEIGHT: 306px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SYHKU7Ah5KI/AAAAAAAABMY/awrVu1Yj1hg/s320/Image0023.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-7031257212391721795?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/7031257212391721795'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/7031257212391721795'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2009/01/blog-post_29.html' title='آيدا'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SYHJ4OJJSZI/AAAAAAAABMQ/WgU7uO6Frys/s72-c/Image0026.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-5855762600893350537</id><published>2009-01-29T07:02:00.000-08:00</published><updated>2009-01-29T07:12:32.001-08:00</updated><title type='text'>ايليا</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SYHGto-2cXI/AAAAAAAABMA/oR4Ec8_EZAk/s1600-h/Image00011.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296733124161859954" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SYHGto-2cXI/AAAAAAAABMA/oR4Ec8_EZAk/s320/Image00011.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SYHGWhl9QVI/AAAAAAAABL4/yU_gQcIptdw/s1600-h/iliya3.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296732727041409362" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SYHGWhl9QVI/AAAAAAAABL4/yU_gQcIptdw/s320/iliya3.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SYHF7WnrSpI/AAAAAAAABLw/1F4oiMKGrL4/s1600-h/iliya1.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296732260239362706" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SYHF7WnrSpI/AAAAAAAABLw/1F4oiMKGrL4/s320/iliya1.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-5855762600893350537?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/5855762600893350537'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/5855762600893350537'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='ايليا'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SYHGto-2cXI/AAAAAAAABMA/oR4Ec8_EZAk/s72-c/Image00011.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-7873512125100050827</id><published>2008-12-31T10:33:00.000-08:00</published><updated>2008-12-31T10:36:11.640-08:00</updated><title type='text'>نيويورك شهر فراعنه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بيابان، بزرگراه، نور، گرما، وسعت عمودي و افقي و در نتيجه "وانمود" و "حاد واقعيت"، از جمله واژه هاي كليدي است كه در"آمريكا"ي ژان بودريار موج مي زند: سفرنامه اي عجيب و قوام يافته از درهم ريزي ژانرهاي گزارش مطبوعاتي، رساله فلسفي، جامعه شناسي، روانشناسي و البته زيبايي شناسي و تحليل متن، نسخه اي اصيل از يك متن پست مدرنيستي.كتاب اين طور شروع مي شود:" حسرت ناشي از عظمت تپه هاي تگزاس و رشته كوه هاي نيومكزيكو: حركت آرام در بزرگراه، پخش آهنگ هاي موفق روز از راديو ضبط كرايسلر، موج گرما. عكس ها و تصاوير كلي كافي نيستند. به كل فيلم سفر در زمان واقعي، از جمله گرماي تحمل ناپذير و موسيقي احتياج داريم." و اما عبارت هاي ناب براي توصيف آمريكا:&lt;br /&gt;سالت ليك سيتي: تقارن و تناسب پر افاده مورموني. همه جا مرمرين است: بي عيب و نقص، ماتمزده. ولي با اين همه نوعي مدرنيته لس آنجلسي و وسايل لازم براي آسايش فرازميني همه جا به چشم مي خورد. گنبد مزين به تمثال مسيح. صاف و پوست كنده از برخورد نزديك، بيرون آمده: دين به مثابه جلوه هاي ويژه...&lt;br /&gt;عظمت زمين شناختي – و بنابراين مابعدالطبيعي – در مقايسه با ارتفاع طبيعي مناظر معمولي نقش و نگارهاي برجسته وارونه، كه با آب و باد و يخ به صورت مجسمه درآمده، شما را به درون گرداب زمان، به ابديت بي پايان فاجعه اي با حركت آهسته مي كشاند... جادوي اين شهر ناشي از غرور تغيير جنسيت داده و سرمايه دارانه اين مردم جهش يافته و عجيب الخلقه است، مساوي و متضاد جادوي لاس وگاسآ آن روسپي طراز اولي كه در آن سوي بيابان قرار دارد.&lt;br /&gt;آلاموگوردو: اولين آزمايش بمب اتمي در محيطي با پس زمينه وايت سندز، پس زمينه آبي كم رنگ كوه ها و صدها مايل شن سفيد – نور مصنوعي كور كننده بمب در مقابل نور خيره كننده زمين...&lt;br /&gt;توري كانيون: موسسه سالك، ملجا و مامن dna  و تمام برندگان جايزه نوبل زيست شناسي. در آن جا تمام فرمان هاي زيست شناختي آتي را طراحي مي كنند، در ساختماني كه معماري اش را از كاخ مينوس گرته برداري كرده اند، در حالي كه مرمر سفيدش به عظمت اقيانوس آرام خيره شده است...&lt;br /&gt;من در جست و جوي آمريكاي ستاره گون بودم، نه آمريكاي اجتماعي و فرهنگي، بلكه آمريكاي آزادي مطلق و پوچ بزرگراه ها، نه آمريكاي ژرف آداب و رسوم و ذهنيت ها، بلكه آمريكاي سرعت بياباني، آمريكاي متل ها و سطوح آب معدني... جهاني كه تا كلبه هاي اروپايي اش امتداد دارد&lt;br /&gt;بيابان: شبكه فسيل شده درخشاني از هوشي غير انساني، از نوعي بي تفاوتي و بي اعتنايي افراطي – نه فقط بي اعتنايي آسمان، بلكه بي اعتنايي پيچ و تاب هاي زمين شناختي، جايي كه فقط شور و هيجانات مابعدالطبيعي زمان و مكان تبلور مي يابد. اين جا حالت هاي ميل هر روز زير و رو مي شود و شب آنها را نابود مي كند ولي تا دميدن سپيده و بيداري سر و صداهاي فسيلي و سكوت حيواني، صبر كنيد.&lt;br /&gt;سرعت ابژه ناب مي آفريند، سرعت خودش ابژه ناب است زيرا زمين و نقاط ارجاعي ارضي را حذف مي كند&lt;br /&gt;نيويورك: اينجا آژيرها بيشترند، شب و روز. اتومبيل ها سريع ترند، تبليغات تهاجمي ترند. اين نوعي روسپيگري ديوار به ديوار است. و نور الكتريكي محض را هم به اين فهرست بيفزاييدو و بازي – همه بازي ها –پر حرارت مي شود. وقتي داريد به مركز جهان نزديك مي شويد، اوضاع هميشه همين طور است. ولي مردم لبخند مي زنند. در واقع بيشتر لبخند مي زنند ولي هرگز نه به ديگران. بلكه هميشه به خودشان.&lt;br /&gt;تنوع هراسناك چهره ها، غرابت آنها، تصنعي است زيرا همگي به شدت به چهره هاي باور نكردني علاقه دارند. اينجا بچه هاي بيست ساله يا دوازده ساله نقاب هايي دارند كه در فرهنگ باستاني حاصل پيري يا مرگ بود.&lt;br /&gt;ستون هاي دود، يادآور دختراني كه پس از حمام موهاي خود را مي چلاندند. مدل موهاي آفريقايي يا پيشا رافائلي. معمولي، چند نژادي. شهر فراعنه.&lt;br /&gt;اينجا نه ابرها بلكه مغزها پنبه مانندند. ابرها در سراسر شهر پراكنده مي شوندف مثل نيمكره هاي مغزي كه با باد به حركت در آيند. ابرهاي سيروس درون مردم هستند و چشم هاي آنها نمايان مي شوند، مثل بخارهاي اسفنجي شكلي كه از زمين برخيزند كه بر اثر باران هاي داغ شكاف برداشته است. انزواي جنسي ابرها در آسمان، انزواي زباني انسان ها در زمين.&lt;br /&gt;اينجا در خيابان ها شمار افرادي كه به تنهايي فكر مي كنند، به تنهايي آواز مي خوانند و به تنهايي غذا مي خورند و حرف مي زنند حيرت آور است. انزواي انساني كه غذايش را در ملا عام بر روي ديواري، يا بر روي كاپوت اتومبيلش يا در كنار نرده اي به تنهايي آماده مي كند. اينجا هميشه اين منظره را مي بينيد. اين غم انگيزترين منظره در جهان است. غم انگيزتر از فقر، غم انگيزتر از گدايي، آري انساني كه در ملا هام به تنهايي غذا مي خورد از تمام اين ها غم انگيزتر است.&lt;br /&gt;فقط دار و دسته ها، گانگسترها، خانواده هاي مافيايي، انجمن هاي سري و جماعت هاي منحرف بر جا مانده مي مانند، نه زوج ها. اين ضد كشتي نوح است. حيوانات دوتا دوتا سوار كشتي نوح شدند تا گونه ها را از سيلاب شديد نجات دهند. اينجا هر يك به تنهايي سوار اين كشتي افسانه اي مي شوند – هر شب تك تك آنها وظيفه دارند آخرين بازماندگان را براي آخرين مهماني پيدا كنند.&lt;br /&gt;در ارتفاع 30000 پايي هستم و هواپيما با سرعت 600 مايل در ساعت پرواز مي كند، زير پايم توده يخ هاي شناور گرينلند قرار داردف در هدفون هايم سرخپوستان دلاور پخش مي شود و بر روي صفحه تلويزيون فيلمي از كاترين دونوو در حال نمايش است و پيرمردي – يهودي يا آمريكايي – در آغوشم به خواب رفته است. صداي متعالي خواننده از يك نقطه زماني تا منطقه زماني بعدي به گوش مي رسد:"بله تمام خشونت عشق را احساس مي كنم" مسافران هواپيما خوابيده اند. سرعت چيزي از خشونت عشق نمي داند. از جو بسيار سرد سرتاسر اقيانوس مي گذرد، در امتداد مژگان هاي بلند هنرپيشه زن (كاترين دونوو) در امتداد افق بنفش مي دود، يعني همان جايي كه خورشيد در حال طلوع است در حالي كه ما در تابوت گرم خود در يك جت پرواز مي كنيم و سر انجام جايي دور از ساحل ايسلند خاموش مي شود.&lt;br /&gt;مسافرت به پايان رسيده است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ژان بودريار - آمريكا - عرفان ثابتي - ققنوس&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-7873512125100050827?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/7873512125100050827'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/7873512125100050827'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2008/12/blog-post_31.html' title='نيويورك شهر فراعنه'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-657765544042081184</id><published>2008-12-25T14:51:00.001-08:00</published><updated>2008-12-25T15:23:07.630-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>بودريار اغوا مي كند</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بودريار در اغوا مي نويسد:"قرن 18 هنوز از اغوا سخن مي گفت به همراه شجاعت و شرافت كه از دل مشغولي هاي محيط هاي اشرافي بود" اگر از اين زاويه ديد به رمان هاي اوايل قرن 18 و يا اواخر قرن 17 سري بزنيم به درستي سخن بودريار پي خواهيم برد. رمان هاي جين آستين مملو از اين سه مفهومند: اغواگري زنانه در مجالس رقص و ميهماني ها و تئاترهاي خانوادگي در عين حفظ شرافت. اگر قرن 18 يا عصر روشنگري را نقطه جدايي عصر قديم و جديد بدانيم، به گفته بودريار اين انقلاب بورژوازي است كه به چنين دل مشغولي هايي پايان مي دهد:&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;&lt;/span&gt;خصيصه بارز عصر قديم آن چنان كه معمولا قضاوت مي شود، سركوب زنانگي بوده است. زن در پستوها پنهان شده اما مردان در معرض اغواگري او هستند اگرچه بودريار اعتقادي به سركوب ندارد و معتقد است زن و مرد در دنياي پيش از اين هر يك نقش خود را بازي كرده اند و هيچ يك بازنده نبوده اند. انقلاب روشنفكران و از بين رفتن تضادهاي دوگانه اي همچون دوئل و جنگ تن به تن كه جهان قديم را تفسير مي كرد، موضوع زنانگي و اغواگري را وارونه كرد، به اين معني كه جهان فرهيخته با تكثير زنانگي، انقلاب جنسي، توليد و مديريت لذت و خرد پردازشگر ميل و نيز مونث سازي در همه عرصه ها اغوا را از بين برد: انقلاب مخملي زنانه، نرم خبر زنانه، گوشي تلفن ظريف زنانه، قدرت نرم و... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به عبارت ديگر اگر در جهان قديم زن پنهان و اغوا آشكار بود، دنياي جديد زن را آشكار و اغوا را پنهان كرد. نتيجه چنين جهاني چه مي تواند باشد؟ بودريار به دو گفته از بارت و فرويد اشاره مي كند، آنجا كه بارت مي گويد:" جنسيت همه جا حضور دارد جز در خود جنسيت" و پيش از او فرويد كه به تفسير جهاني مردانه مي نشيند:"تنها يك جنسيت وجود دارد: مرد"&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;درواقع بودريار مي خواهد بگويد انقلاب جنسي و خشونت فمنيستي به بهانه عدالت جنسيت كه زير شاخه انقلاب روشنگري است، با تكثير جنسيت به نتيجه اي عكس رسيد يعني " جهاني كه مرد را اغوا مي كند" و ديگر در اين جهان از زن خبري نيست. نه از او و نه از اغواي او و آنچه كه مرد را اغوا مي كند مونث سازي است نه زن كه تعبير خود او از چنين وضعيتي "كسوف اغوا" ست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تكثير زن و مونث سازي را به شكل ديگري هم مي توانيم تفسير كنيم موضوعي كه البته بودريار به دليل نئوماركسيست بودنش شايد به آن اعتقاد نداشته باشد: دنياي مدرن ماركسيستي جنسيت را به مسئله اي اجتماعي و اشتراكي تبديل مي كند گويي همان طور كه همه مردم يك جامعه در اموال مملكت و منابع ملي با هم شريكند در مسائل جنسي هم بايد به شكلي اشتراكي عمل كنند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از سوي ديگر جهان مدرن غرب كه بر پايه هاي انديويدواليته و فرد گرايي استوار است، جنسيت را نه عمومي بلكه كاملا امري خصوصي مي داند اما در وضعيت خصوصي چه اتفاقي خواهد افتاد؟ جنسيت تبديل به كالايي شيك و قابل خريد و فروش شده كه اين بار اقتصاد آن را به عرصه عمومي مي كشاند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اقتصاد كه بر پايه نياز و عرضه شكل مي گيرد، با توليد انبوه خود، شبح نياز و تقاضا را از بين مي برد و از طرف ديگر براي سر پا ماندن بدون نياز و بدون اغوا، وارد حوزه هاي ديگري مي شود. نظريات ژان بودريار در زمينه اقتصاد نو و جنسيت هم بسيار جالب است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بودريار را دوست دارم، دوستي كه مي تواني ساعت ها با او در خيابان قدم بزني و قواعد انديشيدن را بياموزي اما من اين دوست را هرگز به خانه دعوت نمي كنم. او مي نويسد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;"من "راز"ديگري را مي دانم اما آن را فاش نمي كنم و او مي داند كه من چنين رازي را مي دانم اما آن را تصديق نمي كند. نيروي ميان ما به سادگي اين راز درباره راز است. اين هم دستي هيچ كاري با خبري كه پنهان شده است ندارد وانگهي حتي اگر هم بخواهيم راز را فاش كنيم نمي توانيم چون هيچ رازي براي گفتن نداريم. هرآنچه بتواند فاش شود، بيرون از راز است." قاعده اي بي نقص اما من از اين همه درستي بوي توطئه مي شنوم. بودريار با اين عبارت تاكيدي دوباره دارد بر پوچي "حقيقت" و در پي آن "تاويل" و "روانكاوي" ترجمه اي راديكال از اين سخن&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;نيچه كه گفت:"حقيقت مه آلود و دور و دست نايافتني است" اما نيچه هرگز پنبه حقيقت را نزد و از سر تواضع گفت كه دست نايافتني است: چيزي مه آلود وراي نيك و بد. از آن مهم تر با اين انديشه بودريار، "نقطه آغازين" و "لحظه عزيمت فكر" از دست مي رود. سوسور مي گفت هر نشانه براي تاويل در ذهن نياز به توضيح دارد و توضيح بعلاوه خود نشانه توليد نشانه اي ديگر خواهد كرد كه باز نيازمند توضيح است و...اين بازي پوچ در پي نقطه آغاز تا ابد مي تواند ادامه پيدا كند و ما هرگز به معناي نهايي نرسيم. بودريار هم همين را مي گويد و درست مي گويد اما با تفسير چه كنيم؟ يعني با افق هاي دلالت معنا كه متن از آن سرچشمه نمي گيرد ولي به سوي آن مي رود؟ حال اگر مسير متن را به عقب يعني به سوي نقطه آغازين نه يك خط بلكه همچون افق هاي دلالت معنا در تفسير، انبوهي از خطوط بدانيم چه؟ به نظر مي رسد همه چيز درست سر جاي خود باشد اما بلافاصله دچار سرگيجه خواهيم شد: متني كه از توده اي معنا مي آيد و به سوي توده اي معنا پيش مي رود. اين هم قبول ولي آيا تكثر معنا، نبود معناست؟ آيا معناي ابتدايي و معناي نهايي وجود ندارد يا بقول نيچه دور و دست نايافتني است. من فكر مي كنم پست مدرنيسم به سرعت از هر قاعده اي، نسخه اي بدلي ساخته است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بودريار تفسير را به "قاعده بازي" ترجمه مي كند كه در اين قاعده "تن"، "متن" است و "حقيقت"، "اغوا". تن بايد پوشيده بماند تا اغوا كند مثل يراق آلات زنان شرق، برقع ها، پولك دوزي ها، سرخاب و سفيداب زدن ها. يراق آلات، استعاره هايي هستند كه متن/ زن را مي پوشانند و اين بازي آنهاست كه اغوا برانگيز است. چيزي كه بارت از آن به "لذت متن" تعبير مي كند. بودريار مي گويد غرب اول يراق آلات بعد خود لباس و در نهايت نزاكت زن را گرفت و تنها چيزي كه باقي گذاشت تن بود. حال زن غربي بر مبناي عدالت جنسي بي واسطه سخن مي گويد و خود خواستار سخن گفتن است:" مرا به اتاق خوابتان ببريد و با من نزديكي كنيد." زن با بيان چنين خواسته بي واسطه اي مرد را در موقعيت انتحاري قرار مي دهد. چرا كه اغوا مرده است. گفته ظاهرا درست است اما مي دانيم كه با برداشتن استعاره از سخن، متن سراسر برهنه نمي ماند بلكه خود به استعاره اي از چيزي ژرف تر تبديل مي شود. اگر قرار است متن از بي نهايت ابتدا به بي نهايت انتها برود، ديگر استعاره براي پيچش دوباره به چه كاري مي آيد؟ بودريار خود از اين نكته غافل نمانده و مي گويد:" در پورنوگرافي زن وقتي برهنه مي شود، ديگر برهنه نيست بلكه تن او لباسي است براي هيولايي هولناك، لباسي كه شما بدان نگاه نمي كنيد بلكه او به شما زل زده و نگاه تان مي كند. براي همين زن در پورنوگرافي احساس وقاحت نمي كند." توضيح او در مورد "حاد واقعيت" نيز جالب است. ژان بودريار مي گويد "وضوح و شفافيت" بيش از حد روي واقعيت و زوم شدن بر آن اغوا را از بين مي برد، واقعيتي كه واقعيت را انكار مي كند و "وقاحت" را به جاي "اغوا" مي نشاند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بودريار متن /زن را پوشيده مي خواهد نه براي آنكه به حقيقتي يا رازي اشاره مي كند چرا نه حقيقت و راز و نه اغوا در خود چيزي ندارند، بلكه به اين دليل كه بازي هاي يراق آلات متن اين احساس را پيش بياورد كه گويي حقيقتي هست، چيزي اغوا كننده و راز آلود. بله چيزي كه مي ماند بازي است و قاعده آن. نوعي تدين معكوس. نتيجه بازي چيست؟ تكثر قاعده، وانمايي رازآلود و سرگيجه، همچون داستاني بدون آغاز و پايان كه هيچ شبيه داستان نيست و به قول خود بودريار نه تئاتر ، صحنه يا عمل، نشانه هايي تهي و نانوشته از يك ضد مراسم يا ضد بازنمايي اجتماعي كه يك واقعيت آشنا را روايت نمي كند بلكه يك تهي و يك غياب را توصيف مي كند، جنبه حاد متافيزيكي برانداختن امر حقيقي، وانموده اي بدون پرسپكتيو و يك زندگي پيشين از نموده هاي مقدم بر واقعيت. توصيفي كه در مورد دنياي فرامدرن مي توان پذيرفت(من به جهان پست مدرن اعتقادي ندارم) اما آيا در هنر پست مدرن هم همين اندازه بايد تسليم بود؟ كار هنر چه چيزي مي تواند باشد غرق شدن در مناسباتي كه بر آنها مي شورد؟ بودريار مدام اغوايم مي كند اما من حتي اگر مجبور شوم با چنگ و دندان از ديوار صاف بالا بروم در حياط خانه او فرود نخواهم آمد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;&lt;/span&gt;اين رساله فلسفي درباره جنسيت اگرچه مقدمه بدي به قلم مترجم دارد و در عين حال از اشتباهات نگارشي و ويراشي در ترجمه رنج مي برد اما از خواندن آن بي نياز نخواهيد بود. &lt;a href="http://www.poetrymag.ws/docs/eghva_ghazai.htm"&gt;كتاب را اينجا دانلود كنيد.&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-657765544042081184?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/657765544042081184'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/657765544042081184'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='بودريار اغوا مي كند'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-3367847770768341470</id><published>2008-09-15T02:10:00.000-07:00</published><updated>2008-09-16T07:08:42.245-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='يادداشت'/><title type='text'>زمينه هاي پيدايش رمان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين متن را كه نگاهي اجمالي به زمينه هاي پيدايش رمان است به سفارش ماهنامه وفا – نشريه داخلي وزارت ارشاد- نوشته بودم و لازم بود از سردبير اجازه درج آن را در وبلاگم بگيرم كه ايشان هم به شرط درج نام ماهنامه موافقت كردند.&lt;br /&gt;پي نوشت دوم اينكه جناب آقاي &lt;span style="color:#990000;"&gt;شكراللهي&lt;/span&gt; در وبلاگ پربيننده خود، &lt;a href="http://www.khabgard.com/"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;خوابگرد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; پست جالبي گذاشته اند با عنوان &lt;a href="http://www.khabgard.com/?id=1541611183"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;چرا داستان ايراني نه&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;كه ديروز هر چه كردم نتوانستم كامنت بلند بالاي خود را در وبلاگ ايشان ثبت كنم و امروز هم كه به محل كارم رسيدم متاسفانه همه اطلاعات كامپيوترم پريده بود. خلاصه اينكه متاسفانه نتوانستم در بحث ايشان شركت كنم. پست زير مستقيما به اين موضوع پاسخ نمي دهد اما زمينه هايي را بررسي مي كند كه نشان مي دهد نه رمان و نه فرزندش داستان مدرن ايراني نيستند. من فكر مي كنم غافل شدن از داستان و رمان ايراني عواقب خطرناكي دارد اما راستش را بخواهيد اين موضوع براي من بيشتر موضوعي جامعه شناختي است نه زيبايي شناختي. بگذريم، اين هم مقاله كه اميدوارم مفيد باشد:&lt;br /&gt;منتقدین انگلیسی و امریکایی" رابینسون کروزو"1719 اثر دانیل دفو نویسنده شهیر انگلیس را سرآغاز هنر رمان می دانند و منتقدین اروپایی به جز انگلیسی ها " دنکیشوت" سروانتس (1605)نویسنده اسپانیایی را. هرچند بسیاری هم هر دو اثر را یکجا پذیرفته اند و ما هم بر همین مبنا حرکت خواهیم کرد. به هر حال اختلاف لاتینی های اروپا و انگلوساکسون ها اختلافی قدیمی است اما از این گذشته حتی اگر دنکیشوت را هم که در قرن 17 متولد شده است مبنای رمان بگیریم واقعیت این است که این هنر یک قرن بعد به بار می نشیند و به عنوان نوع تازه ای از ادبیات، حیات خود را آغاز می کند. قرنی بارور که به عصر روشنگری شهرت یافته و باید از زوایای مختلفی آن را دید زد و شاخصه های جامعه شناختی، فلسفی، روانشناختی و ادبی اش را بررسی کرد تا بتوان به علل زایش رمان و اهمیت و جایگاه آن در غرب پی برد. به عبارت دیگر در این عصر تمامی عوامل دست به دست هم می دهند تا رمان زندگی معنادار خود را آغاز کند و از سوی دیگر خود به معرف اصلی قرن درآید:" قرن رمان". اما منظور ما به طور مشخص از رمان چیست؟&lt;br /&gt;ادوارد مورگان فورستر نویسنده و منتقد انگلیسی رمان را اینگونه تعریف می کند:" داستانی به نثر که کمتر از 50 هزار کلمه نباشد" این تعریف البته تعریفی است ساده که به درستی نمی تواند جامع و مانع باشد اما تا همین حد نیز بسیاری از آثار، خارج از آن قرار می گیرند. این تعریف به ما می گوید نمی توان" ایلیاد" و "ادیسه" را رمان نامید اگر چه عملا کاری نمی کنند جز داستان گویی اما از آنجایی که این دو اثر منظوم و به زبان شعرند نه نثر پس رمان نیستند. اجازه دهید به تعریف فورستر یک قید زمان هم اضافه کنیم:" داستانی به نثر که پس از رابینسون کروزو در قرن 18خلق شده باشد" البته ما آرام آرام پیش خواهیم رفت و تا حد امکان سعی خواهیم کرد تعریف خود را دقیق تر و دقیق تر ارائه دهیم. روندي که نشان می دهد چگونه تغییر مفهوم فردیت در عصر روشنگری و جابه جایی طبقات اجتماعی باعث شکل گیری رمان شده است.&lt;br /&gt;زمینه فلسفی&lt;br /&gt;فلسفه در قرن 17 عمدتا با دو منبع دین و مدرنیته سر و کار داشت که دو سویه بودن چنین دستگاه اندیشه ای سبب می شد روش و صورتبندی های نظری، "ترکیبی" باشد. روش "ترکیب مفاهیم" برای رسیدن به حقیقت در اندیشه فلسفی، ریاضیات را رشد داد و از سوی دیگر این دانش به عنوان دانشی که بر پایه ترکیب استوار است، اهمیت و جایگاه خاصی پیدا کرد اما اتفاقی که در قرن بعد افتاد،عکس این قضیه بود، ریاضیات جای خود را به آنالیز داد و روش ترکیب مفاهیم به نگاه منفرد و یکه تبدیل شد، روشی که به "پدیدار شناسی" معروف است.&lt;br /&gt;می توان گفت عصر روشنگری با یک گزاره از نیوتن آغاز و با گزاره ای دیگر از کانت پایان می یابد. نیوتن حکم به شناخت پدیدارها و استخراج قانون از دل آنها داد، کاری که پیش از آن به عکس انجام می شد. از جمله شاخصه های این روش در اندیشه فلسفی می توان به "جزئی نگری و منفرد نگری"، "فیزیکالیستی و پدیدار بودن" و "تقدم مشاهده و بررسی بر فرضیه" اشاره کرد. در انتهای این قرن با فلسفه" شناخت شناسی" کانت، روانشناسی از آنالیز پیشی گرفت و پدیدار شناسی در لباس دیگری که غیر فیزیکالیستی بود جلوه گر شد این موضوع نشان می دهد شناخت از انسان و فردیت او بر ژانرهای دیگر در این قرن غلبه کرده است.&lt;br /&gt;زمینه اجتماعی&lt;br /&gt;در عصر روشنگري تحلیل به جای ترکیب و نگاه منفرد و یکه در زمینه اجتماعی نیز به شکل دیگری اتفاق می افتد. در این قرن طبقه فئودال در حال احتضار است، طبقه قدرتمندی که به خواست خود تاریخ سرزمینش را می نوشت. یکی از تحلیل های جالبی که "میشل بوتور" در " جستارهایی در باب رمان" ارائه می دهد در واقع روانکاوی جنگ و تضاد طبقه فئودال و بورژوا و نوکیسه هاست که در خلال آن مفهوم "تاریخ" به معنای علم عوض شده و رمان شکل گرفته است. بوتور معتقد است زمانی هر قوم و هر جامعه و اجتماعی نیاز داشت تا خود را با فردی قدرتمند و اشرافی هویت ببخشد:" قومی که چنین کسی و کسانی در میان خود نداشت به زودی فراموش می شد، حتی در مرزها، همسایه ها آن قوم را نمی شناختند. آن فرد چنان جایگاهی داشت که قومش خود را با او می نامیدند او قوم خود بود و قومش" او" بودند. در عین حال کسی که می خواست در همان جایگاه قرار گیرد با کشتن او در خفا قدرتی به دست نمی آورد بلکه باید شرافتمندانه و در حضور همه او را شکست می دا د و بر اریکه قدرتش تکیه می زد. " در قرن 18 با تاکید بر" ارزش های فردی" دیگر شرف اشرافیت بی معنی شد، انسان عصر روشنگری به تعریفی از فردیت رسیده بود که به هیچ وجه نیازی نمی دید خود را پشت فئودال صاحب قدرت قایم کند و به خویشتن خویش هویت ببخشد. به گفته میشل بوتور بعدها سازمانی به نام ارتش در قبال قدرت مرکزی که به جای طبقه فئودال نشسته بود، نقش "توده عامه" را بازی کرد. توده ای که هرگز نمی پرسد و تنها عمل می کند.&lt;br /&gt;در این عصر فئودال منزوی شده و به مزمزه کردن گذشته ها و افتخارات دیرین خانوادگی دلمشغول است، با این همه قدرتی پنهانی و مرموز دارد که طبقه نوکیسه را به سوی خود جلب می کند. توده مردم سرگرم کار خود هستند و طبقه بورژوا در حال برانداختن آخرین بقایای فئودالیسم. رمان نوک پیکان این مبارزه است که بورژوا علیه فئودال تدارک دیده و در واقع نوعی دهن کجی است به تاریخ، تاریخ نوشته فئودال.&lt;br /&gt;برخی از تحلیلگران که "مرگ رمان" را پیشبینی می کردند، درواقع از همین زاویه به موضوع می نگریستند و اینکه پس از تمام شدن جنگ بورژوا و فئودال و پس از یک طبقه شدن جامعه در عصر "پساصنعتی" دیگر نگارش رمان چه ضرورتی خواهد داشت اما به قول بوتور رمان نویس تنها، که نه از سوی فئودال پذیرفته می شد و نه توده مردم درکی از کار او داشتند، آرام آرام متوجه خود جامعه شد و با نیروی مرموز و مخربی که معلوم نبود در کدام بخش جامعه پنهان شده است و متعلق به کدام طبقه می تواند باشد، به مبارزه برخاست.&lt;br /&gt;اگر از همین جا به تاریخ 200 ساله رمان(تاريخ گرد شده و سر راست) سری بزنیم خواهیم دید که رمان های اولیه تا چه اندازه اجتماعی و برون گرایانه اند اما پس از داستایوفسکی و فلوبر این هنر درونی تر و فردی تر شد اگرچه هیچ گاه از جوهره خود یعنی "واقع گرایی" دور نیفتاد. واقعيت و ثبت آگاهانه جوهره رمان را شكل مي دهد: اين تعريف از يك سو تفاوت هاي رمان با شعر را كه "ثبت ناخوداگاه" است نشان مي دهد و از سوي ديگر تشابه اش را با تاريخ كه حالا بايد بگرديم و تمايز آن را با اين گونه آخري كه خود جايگزين آن شده بيابيم.&lt;br /&gt;فورستر برای تحلیل دقیق رمان تصویری جالب ارائه می دهد:" میزی بزرگ و مدور که در آن نویسندگان 200 سال گذشته با هم و در کنار هم مشغول نوشتن هستند" در این تصویر غیر مستقیم به حیات 200 ساله و تولد آن در قرن 18 و شكل گرفتن اش در اواخر قرن اشاره شده است و علاوه برآن نشان می دهد نقطه اختلاف - با تمام ظرایفی که وجود دارد- هنوز چندان پررنگ نشده است. درواقع رمان نویسی آنقدر هنر جوانی است که برای درک دقیق آن ناچار از بررسی یک باره 200 ساله هستیم. اجازه دهید این بار به تصویر فورستر قید مکان اضافه کنیم:" میز مدور بزرگی که نویسندگان 200 سال اخیر انگلیس، فرانسه و روسیه پشت آن نشسته اند و در حال نوشتن هستند." به عبارت دیگر ما وقتی از تاریخ رمان و هنر رمان حرف می زنیم دقیقا درباره سه کشور فرانسه، انگلیس و روسیه حرف می زنیم که با ملاحظاتی در این میان فرانسه نقش مهمتری را بر عهده خواهد داشت.&lt;br /&gt;زمینه روانشناسی&lt;br /&gt;"مارته رابرت" – به نقل از نظریه های روایت والاس مارتین- از جمله کسانی است که بر اساس روانشناسی فروید به تحلیل دو دوره داستان نویسی "پیش رمان" و "رمان" پرداخته است. رابرت می نویسد کودک در دوره پیش ادیپی، ناگزیر از تقسیم عشق با برادران و خواهران است و نومید از نقایص والدین، خیال می کند کودکی سرراهی است که پدر و مادرش پادشاه و ملکه اند اما در دوره دوم رشد خیال پردازی های استوار بر اصل لذت با کشف واقعیت های تولد فرو می پاشد و کودک شاید خود را فرومایه ای بی اصل و نصب بپندارد که باید با همه دنیا در افتد تا بتواند خود به مقامی برسد و راه موفقیت در آینده را به شکلی "منفرد" و جدا از خانواده پیدا کند.&lt;br /&gt;همان طور که می بینید در دوره اول رشد نوعی ایدئالیسم، اخلاق گرایی، غلبه عشق و تقسیم آن از جمله شاخصه های اصلی هستند اما در دوره دوم واقعیات خشن، سفر، فرار و رهایی، تنهایی و انفراد موضوعاتی هستند که قابل بررسی می نماید. حال اگر تاریخ اروپا را به قبل و بعد از عصر روشنگری تقسیم کنیم این دو وضعیت را در "کودک غرب" خواهیم دید. بنابراین نوشته های این کودک نیز در هر دو دوره باید نشانی از این خصیصه ها داشته باشد و ناگفته پیداست که دنکیشوت و رابینسون کروزو در لبه انتقال شخصیت اول به شخصیت دوم قرار گرفته اند. دو اثری که در آنها با همه مفاهیم یاد شده بالا روبه رو هستیم: فرار ازپدر، جست و جوی آینده، مواجهه تخیل با واقعیت خشن و...&lt;br /&gt;دوره اول كه دوره فضيلت خواهي است همان دوره اي است كه نتيجه آن "رمانس" است يعني قصه هاي جن و پري، حكايات، پندنامه ها و... كه در اين زمينه شرق و به ويژه ايران سرآمد محسوب مي شود. آثاري همچون هزار و يك شب، مثنوي معنوي، بوستان و گلستان، منظومه نظامي و... عالي ترين اشكال رمانس هستند كه غرب نيز اين دوره از رشد شخصيت خود را پشت سر گذاشته است. در دوره دوم عصيان اين كودك رمانس ها را به سمت رمان سوق مي دهد.&lt;br /&gt;زمینه ادبی&lt;br /&gt;اگر تغییر رویکرد ادبیات و در کل شناخت انواع ادبی در تاریخ را صرفا با زمینه های غیر ادبی بررسی کنیم به خطای بزرگی دچار شده ایم یعنی نادیده گرفتن "تحول خودبسنده" ادبی و معطوف کردن آن به تغییرات اجتماعی، سیاسی و... در هر حال ادبیات حتی به عنوان موجودی مستقل از تاریخ نیز می تواند مورد بررسی قرار گیرد و این مسئله را در زمینه بحث ما، تفاوت های اساسی" حماسه- اسطوره"،" رمانس یا قصه" و "رمان یا نوول" به خوبی نشان می دهد. این سه ژانر ادبی را می توان مثل پدربزرگ، پدر و پسری در نظر گرفت که در پی هم می آیند و قاعدتا شناخت از پسر مستلزم شناخت و تفاوت های پدر و پدربزگ خواهد بود. در مورد پدر بزرگ گفته اند:" متضمن نوعی سنگینی و سترگی است" حماسه ها به زبان اساطیر حرف می زنند و تا آنجایی که می شناسیم در قالب شعرند:" شاهنامه فردوسی" ، "ایلیاد"، "ادیسه"،"انه اید" مثال هاي بارز این نوع ادبی هستند. "میریام آلوت" در زمینه استفاده رمان نویس از چنین داستان هایی با هوشمندی تمام می نویسد:"رمان نویس می تواند به داستانش رنگی همچون رنگ اساطیر بزند اما نه اینکه همان ها را دوباره زنده کند." و در ادامه جمله شاهکار دیگری در مورد بخش "قصه و رمانس" عنوان می کند که در پی خواهد آمد.&lt;br /&gt;در دوره قصه پردازی، نویسنده- شاعر از اساطیر فاصله می گیرد اما به موضوعات اسرار آمیز و تخیلی می پردازد. چنانکه در تعریف این ژانر و این دوره گفته اند:"هیچ معنایی ندارد اگر هر آینه به انتقال نوعی حالت اسرار آمیز و تخیلی نپردازد." این همان مرحله ای است که در بخش دوم روانشناسی رشد به آن اشاره کردیم و به همین دلیل، قصه ها (حکایت ها، منظومه های عاشقانه،افسانه ها، قصه های جن و پری و...) مملو از غول ها و پری ها و ارواحند و از نظر محتوایی سرشار از فضیلت خواهی و خیر و پند و اندرز. اما ادامه سخن میریام آلوت:" من استفاده از ارواح در رمان امروزی را مثل استفاده آرسنیک در پزشکی می دانم که بسیار خطرناک است" و البته اظهار نظرهایی از این دست دقیقا به ذات و ماهیت رمان اشاره دارد که با واقعیت گره می خورد.&lt;br /&gt;تفاوت های رمان به عنوان گزارشی ساده از واقعیت با مرحله پیش از خود یعنی رمانس یا قصه برای شناخت دقیق نوشتن (ثبت خودآگاه) پس از قرن 18 اهمیت فراوانی دارد و در عین حال ما را با درسر فراوانی رو به رو خواهد کرد: اینکه اگر رمان گزارشی ساده از واقعیت است پس چه تفاوتی با گزارش ژورنالیستی از یک سو و تاریخ از دیگر سو دارد؟ معنای دقیق واقعیت چیست؟ واقعیت به معنای عکس یا فیلم؟ واقعیت به معنای برون گرایی اجتماعی یا درون گرایی فردی؟ چرا با آنکه داستایوفسکی در توهم فرو نمی رود و گزارشی ساده از واقعیت ارائه می کند اما نتیجه کار چیزی شبیه توهم است؟ در این میان رمان تخیلی و نمونه های بسیاری که می شناسیم چگونه معنا پیدا می کنند و...&lt;br /&gt;همان طور که می بینید نسبت های بحث با زمینه روانشناسی آن کاملا روشن است اما این موضوع چه ارتباطی با شاخصه های فلسفی قرن که به آنها اشاره کردیم خواهد داشت؟ برای پیدا کردن پاسخ این پرسش باید به رمانتیسیسم سر بکشیم و نقش تعیین کننده "من" به عنوان نویسنده در این مکتب ادبي (بابک احمدی در حقیقت و زیبایی به این موضوع پرداخته و نشان داده است که چگونه شمای ارتباطی یعنی ارتباط گیرنده، فرستنده، پیام و... در ارتباط با هر مکتب ادبی می تواند معنا پیدا کند. وی اعتقاد دارد در رئالیسم تاکید بر گیرنده پیام و در رمانتیسیسم تاکید بر فرستنده است. از سوی دیگر سید رضا سید حسینی در مکتب های ادبی نشان می دهد که چگونه نویسنده رمانتیسیم در نقش من تاکید می کند تا آنجا که به شکلی افراطی به این نتیجه می رسد که اساسا گیرنده یا مخاطبی وجود ندارد و تا حد امکان باید اثر را به هذیان شبیه کرد، هذیانی فردی که فقط برای "من" نوشته شده نه مخاطب و البته نمود این مسئله در شعر رمانتیک بیشتر است. در ادبیات ایران به چنین شعری المعنا فی بطن شاعر می گوییم) از سوی دیگر "زندگی نامه های خود نوشت" که باز از شاخصه های قرن 18 است و همین طور شیوع استفاده از راوی اول شخص مفرد در روایت ها، همه و همه بر نقش فردیت تاکید دارد که هم با شاخصه های شناخت شناسی کانت پیوند برقرار می کند و هم روش پدیدار شناسانه که ویژگی های آن را شماره کردیم، روشی که در فلسفه هگل به پدیدار شناسی روح تبدیل شده است و همچنان تا اوایل قرن 20 و تبدیل پدیدار شناسی به نشانه شناسی، روش غالب به شمار می رود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-3367847770768341470?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/3367847770768341470'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/3367847770768341470'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='زمينه هاي پيدايش رمان'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-1840103668796380648</id><published>2008-07-22T00:39:00.000-07:00</published><updated>2008-07-22T01:08:20.805-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='يادداشت'/><title type='text'>نگاهي به رمان چاپ نشده"آنجا كه برف ها آب نمي شوند"كامران محمدي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آيا آنچه مي خوانم ادبيات است؟ اين نخستين پرسش استتيكي است كه بايد در مواجهه با يك اثر پرسيد. پرسشي كه مثل تيزاب گوشت و پوست اثر را در خود حل مي كند و اسكلتي برهنه را نمايان مي سازد. آيا اصلا اسكلتي به جا مانده يا با اسيد تيز اين پرسش آب شده و رفته است؟ من عادت دارم مدام اين سوال را هنگام خواندن قطعه شعري، داستاني و رماني هرچند بزرگ از خودم پرسيده باشم. آيا "پدرو پارامو"ي خوان رولفو رمان است؟ ترديد دارم. حالا هزار بار هم كه از فرا روايت و فرامتن برايم گفته باشيد باز كمكي به رفع ترديد من نكرده ايد، من فكر مي كنم براي پاسخ به اين پرسش بايد به سراغ كلاسيك ترين تعاريف رفت. تعاريفي كه مرزبندي همه چيز در آن به دقت رياضي است.&lt;br /&gt;با اين همه پرسش " آيا آنچه مي خوانم رمان است؟" يا " آيا آنچه مي خوانم شعر است؟" پيش از اين بارها و بارها پرسيده شده و پاسخ آن به نوعي توافق جمعي تبديل شده است. من هم قصد آن را ندارم كه در بررسي" آنجا كه برف ها آب نمي شوند" چنين سوالي را مطرح كنم و در پي پاسخش باشم اما دوست دارم بپرسم "چه اتفاقي مي افتد كه رمان مي نويسيم؟" آيا اين پرسش، پرسشي حاشيه اي است يا آنكه مي تواند مثل سوال قبل كه نقش تيزاب را بازي مي كند ما را به اسكلت يا همان جوهره متن نزديك كند؟ خواهيم ديد.&lt;br /&gt;انديويدواليته يا فردگرايي به معناي شناخت محدوده فردي يا شناخت از فرديت خويش اولين قدم براي نوشتن است: فرديت در معناي غير رمانتيكي كه به همان اندازه ي "خويش"، محدوده "ديگري" را هم محترم مي دارد و اين تنها انسان مفرد است كه جرات مي كند از خود بپرسد "من كي ام؟" و " ديگري كيست؟". انسان گمشده در لابه لاي توده ها، گمشده در جامعه و حل شده در خانواده شايد انسان مفيدي باشد و نقشي حياتي را مثل چرخ دنده اي ميان دستگاهي پيچيده بازي كند اما هيچ گاه توانايي نوشتن نخواهد داشت و دقيقا به همين دليل كمونيسم نتوانست نويسنده بزرگي تربيت كند مگر آنهايي كه پيشگويي اش كردند و به استقبالش رفتند مثل چخوف در "باغ آلبالو" يا آنهايي كه به مبارزه برخاستند مثل كوندرا در "شوخي" اگرچه خودش بگويد:&lt;br /&gt;"مرا از استالينيزم خودتان كنار بگذاريد. شوخي يك رمان عشقي است و بس!" به هر حال يك نويسنده بايد چنين بگويد چون قرار نيست او مانيفست صادر كند.&lt;br /&gt;ماريو مونته فورته تولدو نويسنده آمريكاي لاتين- گواتمالا- از همين ديد به كمونيسم تاخته و در رمان "يك نوع مردن" فرديت را مترادف با شناخت عميق از خود و روابط انساني قرار داده است. و البته لازم به ياد آوري نيست كه بگوييم بازيگران رمان انسان ها هستند. بدين معني تنهايي و فرديت اگر منجر به شناخت انسان از خويش در ارتباط با طبيعت و اشيا شود، نتيجه شعر است. چون بازيگران شعر اشيا هستند اما بازيگران تاريخ و رمان، انسان. با اين تفاوت كه تاريخ زندگي آشكار انسان ها را بررسي مي كند و رمان زندگي پنهان. بر اين اساس گفته اند انسان دو نوع زندگي دارد: زندگي رماني و زندگي تاريخي و رمان همان پهن دشت مرطوبي است كه به قول فورستر در ميان دو رشته كوه شعر و تاريخ گسترده شده و رودهاي بسياري آبياري اش مي كنند.&lt;br /&gt;فرد در جست و جوي فرديت خويش پيش از هر چيز مي پرسد:" كشوي من كو، اتاق من كجاست، كدام مداد مداد من است، كدام ساعت وقت من است، كدام لحظه مال من است، كدام برنامه فقط و فقط برنامه من است؟" و اين همان درخواست معصومانه اي است كه نويسنده را در نظر ديگران به غولي غير قابل تحمل بدل مي كند. دغدغه اي كه آلبادسس پدس در " دفترچه ممنوع" به نمايش مي گذارد: دفترچه من و كشويي براي من كه بتوانم آن را مخفي كنم و نوشتن در ساعاتي كه مال من است. شايد بگوييد اين بانوي ايتاليايي چندان نويسنده بزرگي نيست، باشد " اتاقي از آن خويش" ويرجينياوولف چطور است؟ او هم يك فانتزي نويس است. قبول! ريلكه را مثال بزنيم در دفترهاي لائوريس بريگه: " اتاقي اجاره كرده ام تا در آن ديدن را تمرين كنم". ديدن چه؟ ديدن خويش و ديگران. ديدن انسان و يا بهتر بگويم ملاقات با انسان و ريلكه بالاخره مي بيند:" امروز پيرزني را ديدم كه از عرض خيابان عبور كرد". ماركز از "ساعت من" حرف مي زند وتصميم به سر كار نرفتنش را بزرگ ترين جهش زندگي حرفه اي اش مي داند. او مي گويد براي نويسنده امروزآنچه بعد از كار اداري و رسيدگي به خانواده باقي مي ماند يكي دو ساعت خستگي است كه حاصل نوشتن در اين ساعات هم چيزي جز" ادبيات خستگي" نيست. پس وقت من كي است؟ ازراپاند هم اليوت را از كار در بانك نجات داد و همين طور جيمز جويس را.&lt;br /&gt;اينجا ميان تنهايي و جست و جوي انسان تا نوشتن فاصله زيادي هست كه آن را "اعتراف" پر مي كند. اعتراف يعني همان چيزي كه لويي استروس سنتي غربي قلمدادش مي كند و پيشرفت و توسعه را مديون اين سنت مي داند. اعتراف يعني گفتن و نوشتن از همان خلوتي كه فرد در محدوده فرديت خود كشفش كرده است:" لايه هاي پنهان زندگي انسان كه چشم تاريخ نويس نمي بيندش" من "آنجا كه برف ها آب نمي شوند" را از اين زاويه و تنها از اين زاويه رمان مي بينم. يعني پرداختن به لايه هاي پنهان زندگي و قدرت اعتراف به آن. قدرت اعتراف يعني همان ترس قديمي كه نتيجه اش ممكن است بشود:"اسطوره عشق من شكست"&lt;br /&gt;حال كه رمان نويس قرار است در خلوت خويش به انسان بينديشد و بي رحمانه اعتراف كند، به چه چيزي اعتراف مي كند؟ فورستر پاسخ اين پرسش را با زباني ساده مي دهد. او در جنبه هاي رمان مي گويد: انسان پيوسته با 5 مفهوم درگير است:"تولد، مرگ، خوردن، خوابيدن و عشق" و توضيح مي دهد كه ما هيچ تصوري از تولد نداريم، مرگ را هم تجربه نكرده ايم و با آنكه يك سوم زندگي مان در خواب مي گذرد چيز زيادي از آن در خاطره مان باقي نمي ماند و خوردن با تمام لذتي كه دارد كمترين تاثير را باقي مي گذارد. پس چه چيز باقي مي ماند جز عشق كه دامنه تاثير آن بسيار وسيع است. آه عشق! اين همان شاه كليد رمز و رازهاي خلوت و فرديت و شناخت است. با اين سخن فورستر است كه مي فهميم چرا اين همه داستان ها و رمان ها مملو از عشق اند. عشق به انسان نه مهتاب و جنگل و شب كه شعر مي آفريند. " آه عشق بي تو اين جهان چقدر آرام و زيبا و دوست داشتني است" حتي اين سخن اومبرتو اكو هم نشانه عشق است. عشقي كه از آن گريزي نيست.&lt;br /&gt;آيا آنجا كه برف ها آب نمي شوند رمان است؟ اينكه رمان ضعيفي است يا قدرتمند بماند اما اين رمان قطعا رمان است چون ماجرايي ميان انسان ها را روايت مي كند و در اين ميان به عشق ها و نفرت ها بي آنكه در پس اشيا مخفي شان سازد اعتراف مي كند و در اين ميان البته صداي راوي مدام به گوش مي رسد.&lt;br /&gt;حال كه قرار است ما در رمان به مدد اعتراف پرده از خويش و پرده از انسان برداريم و زندگي پنهانش را با تمام تعالي ها و پستي ها و چرك هايش آشكار كنيم، چه كنيم يا چگونه بيان كنيم؟ مي توانيم مقاله اي فلسفي- روانشناسي بنويسيم، مي توانيم در محفلي دوستانه بنشينيم و از تجربه هاو آرزوها و خاطره ها، حتي اميال شهواني خويش بگوييم كه جايي نمي شود گفت اما اگر رمان را برگزيده ايم چاره اي جز داستان نداريم يعني همان چيزي كه مسائل خصوصي ما را به دغدغه اي عمومي تبديل خواهد كرد و ادبيات به گفته تري ايگلتون چه كار ديگري دارد جز عمومي كردن خصوصي ترين چيزها. آيا كسي مي تواند بي هيچ پرده پوشي مثل ماركز از اميال پنهانش بنويسد وقتي كه در پاييز پدر سالار زني را در مقابل خويش مي نشاند و مي گويد دوست دارم غذايم را با نمك تن تو بخورم؟ آيا نمي ترسد كه مرسدس كه بگويد اسطوره عشق من شكست! به هر حال هر رماني هر چند دور باز نوعي اتوبيوگرافي است. اما نه، ماركز خاطرات لبريز از شهوت و آرزوهاي شهواني خود را تعريف نمي كند او با جادوي داستان زندگي پنهان بشر را روايت مي كند.&lt;br /&gt;اما داستان كه از عناصر اصلي رمان است و به گفته ادوارد مورگان فورستر به پرسش "خب بعد چه؟" يا حس كنجكاوي انسان كه از جمله پست ترين حس ها نيز هست، پاسخ مي دهد: بمبي شيميايي در سردشت منفجر مي شود. خب بعد چه؟ خانواده اي از هم مي پاشد. خب بعد چه؟ بازماندگان راهي تهران مي شوند. خب بعد چه؟ دختر يكي از بازماندگان كه دانشجوست درگير عشقي خياباني مي شود. خب بعد چه؟ مادر با نوستالژي عشق دست به گريبان است و... بايد اعتراف كنيم كه يكي از مشكلات رمان امروز ما همين است يعني پاسخ ندادن به "خب بعد چه؟". اين رمان ها كه تعدادشان هم كم نيست رمان هاي بي داستانند و رمان بي داستان يعني پيامبر بدون رسالت كه يا بايد در تجربه فرديت و شناخت انساني اش شك كرد يا در قدرت اعتراف و روحيه ملاحظه كاري و محافظه كاري نويسنده اش و يا در قدرت بيان داستاني آن. تا به اينجاي كار "آنجا كه برف ها آب نمي شوند" رماني بي نقص است. بازهم بگذريم از اين كه كامران محمدي داستانش را خوب تعريف مي كند يا نه اما نمي توان از اين واقعيت گذشت كه او داستان تعريف مي كند و اين به خودي خود ارزشمند است. رمان بي داستان نوعي تقلب است مگر آن را موريس بلانشو نوشته باشد شبيه آنچه در" حكم مرگ" مي بينيم:" اعتراف به چيزي كه معلوم نيست چه چيزي است"&lt;br /&gt;اجازه دهيد اين حاشيه پردازي را ادامه دهيم. از خودم مي پرسم در داستان يا پاسخ لحظه به لحظه به پرسش "خب بعد چه" چه اتفاق مهمي مي افتد و اين خب بعد چه ها ما را به كجا خواهد رساند؟ قطعا تا ابد اين پرسش نمي تواند ادامه پيدا كند و نويسنده بايد جايي سر و ته قصه را هم آورد. فورستر پيشنهاد مي دهد: مرگ يا ازدواج. اين نقطه پايان همه كنجكاوي هاست و انتهاي همه داستان ها. در اين ميان همراه با سوال مدام، سفري اتفاق مي افتد و گويي هربار كه مي پرسيم خب بعد چه، قدمي برداشته ايم در جاده اي كه انتهايش تغيير است: اوليسي از تروا به آخايي بر مي گردد، انه اي از تروا به ايتاليا مي گريزد، دانته اي از فلورانس به برزخ سفر مي كند، اديپوسي به همراه دخترانش آنتيگنه و ايسمنه كه خواهران او هم هستند از تب رانده مي شود، ابلهي از سوئيس به روسيه مي رود، هولدن كالفيلدي از مدرسه شبانه روزي به نيويورك بر مي گردد، راگوژيني از فرانش كونته به پاريس مي رود و... رمان جان مي گيرد. مي دانم كامران محمدي ناخواسته چنين روايت دو تكه اي از سردشت و تهران برمي گزيند اما جالب آنكه در اين سفر هميشه يك سوي شهر است و مدرنيته و يك سوي روستا يا شهرستاني بومي. چه رازي در اين نهفته نمي دانم اما "آنجا كه برف ها آب نمي شوند " هم از اين الگو تبعيت مي كند: روايتي كه بخشي از آن در انبارهاي سردشت و كوچه هاي برف گرفته خاكي اش مي گذرد و بخش ديگرش در تهران با تمام روابط گيج كننده و به اصطلاح مدرنش.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-1840103668796380648?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/1840103668796380648'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/1840103668796380648'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='نگاهي به رمان چاپ نشده&quot;آنجا كه برف ها آب نمي شوند&quot;كامران محمدي'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-1215516055863841643</id><published>2008-04-12T01:32:00.000-07:00</published><updated>2008-12-10T20:37:10.795-08:00</updated><title type='text'>از عشق و ديگر اهريمنان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SABz5z__32I/AAAAAAAAAt4/oiodZGGwrOs/s1600-h/Im_6215.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5188274207779184482" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" height="176" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SABz5z__32I/AAAAAAAAAt4/oiodZGGwrOs/s200/Im_6215.jpg" width="104" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين روزها كه دارم ماركز را دوره مي كنم متوجه چيز جالبي شدم: اينكه مقدمه هاي ماركز خود داستان كوتاه حيرت انگيزي است. حوصله كنيد و يادداشت يا مقدمه اي را كه براي رمان تراژيك "از عشق و ديگر اهريمنان" نوشته بخوانيد&lt;br /&gt;بيست و ششم اكتبر 1949 روزي نبود كه خبرهاي مهم زيادي در كار باشد. استاد كلمنته مانوئل زابالا، سردبير روزنامه اي كه من در آن اصول كلي خبرنگاري را آموختم، نشست صبحگاهي ما را با دو سه پيشنهاد عادي به پايان رساند. او به هيچ كدام از نويسنده ها وظيفه خاصي محول نكرد. دو سه دقيقه بعد با تلفن به او خبر دادند كه سردابه هاي اجساد صومعه قديمي سانتاكلارا را دارند تخليه مي كنند و او بي آن كه خيال هاي بيهوده به خود راه دهد، به من گفت: سر و گوشي آب بده ببين چيز دندانگيري پيدا مي كني يا نه&lt;br /&gt;صومعه تاريخي راهبه هاي كلاريس را، كه يك قرن پيش به صورت بيمارستان در آمده بود، قرار بود بفروشند و جايش يك هتل پنج ستاره بسازند. نمازخانه زيبايش را ريزش تدريجي سقف در معرض باد و باران قرار داده بود، اما سه نسل از اسقف ها، مادران روحاني و ديگر آدم هاي سرشناس كليسا همچنان در آن جا مدفون بودند. گام اول آن بود كه تابوت ها را بيرون بيرون بياورند، بقاياي اجساد را به هر كس كه مدعي است بدهند و بقيه را در گورهاي معمولي خاك كنند&lt;br /&gt;خشونتي كه در انجام دادن كارها ديدم مرا به تعجب واداشت. كارگرها با بيل و كلنگ مقبره ها را مي شكافتند: تابوت هاي پوسيده را بيرون مي آوردند، تابوت هايي كه با تكان كوچكي از هم در مي رفتند و استخوان ها را از توده خاك و خل، تكه هاي لباس و موهاي خشك شده جدا مي كردند. مرده ها هرچه اسم و رسم دارتر بودند كار دشوارتر بود، چون كارگرها مي بايست لابه لاي بقاياي جسد را مي گشتند، خرده ريزها را با دقت زياد الك مي كردند تا سنگ هاي قيمتي و اشياي طلا و نقره جدا شوند&lt;br /&gt;سركارگر اطلاعات روي هر سنگ قبر را در دفتري يادداشت مي كرد،استخوان ها را به صورت كپه هاي مشخص در مي آورد و برگ كاغذي را كه اسمي رويش نوشته بودند، روي هر توده استخوان مي گذاشت تا از يكديگر جدا باشند. از اين رو وقتي پا به سرداب گذاشتم، اولين چيزي كه ديدم يك رديف طولاني كپه هاي استخوان بود كه از آفتاب شديد ماه اكتبر كه از سوراخ ها مي تابيد، داغ شده بودند و تنها با ورق كاغذي كه روي شان اسمي با مداد نوشته شده بود، از يكديگر متمايز بودند&lt;br /&gt;پس از گذشت كمابيش نيم قرن، هنوز هم تكان روحيي را كه آن گواه وحشتناك بر گذر ويرانگر زمان در من برانگيخت احساس مي كنم&lt;br /&gt;آن جا ميان مرده ها، از كساني كه دفن شده بودند، فرماندار كل پرو و معشوقه پنهاني اش بود: دن تريبيو كاسه رس ورتودس، اسقف قلمرو اسقفي بود، چند مادر روحاني صومعه بودند، از جمله مادر خورفا ميراندا و دن كريستوبال اراسو، متخصص هنرهاي زيبا كه نيمي از عمرش را صرف ساختن سقف هاي قاب كرده كرده بود. دخمه اي را هم با سنگ ماركي دوم كاسالدوئرو، دن ايگناسيو آلفارو دوئنياس، بسته بودند كه وقتي سنگ را از جا در آوردند خالي بود و كسي را در آن نگذاشته بودند. اما بقاياي همسرش ماركيز دنيا الاليا مندوزا، در دخمه مجاور جا داشت، چون براي آدمي اشراف زاده كه در امريكا به دنيا آمده، غير عادي نبود كه مقبره خودش را آماده كرده باشد اما در مقبره ديگري دفن شده باشد&lt;br /&gt;خبري كه به دنبالش بودم در طاقچه ديواري سوم محراب اصلي در طرفي بود كه انجيل ها نگهداري مي شد. سنگ با اولين ضربه كلنگ از هم پاشيد و گيسوان زنده اي به رنگ مس تيره از آن بيرون زد. سركارگر و كمك كارگرها سعي كردند به دسته موها دست پيدا كنند و هرچه موها را بيشتر بيرون مي كشيدند به نظر پرپشت تر و درازتر مي رسيد تا اينكه آخرين رشته مو كه به جمجمه دختر جواني نتصل بود پديدار شد. در طاقچه جز دو سه استخوان پراكنده چيزي باقي نماند و بر سنگ پوسيده و شوره زده فقط نامي كوچك بدون نام خانوادگي ديده مي شد: سي يروا ماريا تودوس لس آنخلس. گسيوان شكوهمند كه روي زمين ريخته بود بيست و دو متر و يازده سانتي متر طول داشت&lt;br /&gt;سركارگر با خونسردي توضيح داد كه موهاي پس از مرگ ماهي يك سانتي متر رشد مي كنند و بيست و دومتر ظاهرا ميانگين دويست ساله اي را نشان مي دهد. براي من برعكس، اين موضوع آن قدرها پيش پا افتاده نبود. چون در دوران بچگي، مادر بزرگم داستان ماركيز كوچك دوازده ساله اي را تعريف كرده بود كه دنباله گيسوانش مثل دامن بلند عروس ها، روي زمين كشيده مي شد و پس از آن كه سگي او را گاز گرفته بود دچار بيماري هاري شده بود و مرده بود و در شهرهاي ساحل كارائيب، به خاطر معجزه هاي زيادي كه از خود نشان داده بود، مورد احترام بود. اين فكر كه اين جا مقبره او بوده خبر آن روز من و اساس اين كتاب را تشكيل مي دهد&lt;br /&gt;گابريل گارسيا ماركز1994 – احمد گلشيري&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-1215516055863841643?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/1215516055863841643'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/1215516055863841643'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title='از عشق و ديگر اهريمنان'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SABz5z__32I/AAAAAAAAAt4/oiodZGGwrOs/s72-c/Im_6215.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-6289492143112842411</id><published>2008-02-20T00:31:00.000-08:00</published><updated>2008-02-20T00:32:31.139-08:00</updated><title type='text'>ادبيات زير زميني و افق دلالت هاي معنا شناسيك در مترو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مترو تنها وعده گاه ملاقات اجباري شمال شهري ها و جنوب شهري ها نيست، اين غول آهنين كه مثل مار در دالان هاي تاريك زير زمين مي لغزد در حال تغيير ادبيات شهري ماست. لابد اطلاع داريد كه چند وقتي است "نكست استيشن" هم به" ايستگاه بعدي" اضافه شده و كلي موجب مطالعات نشانه شناسيك و هرمنوتيكي مسافران شده است:&lt;br /&gt;مردي با دندان هاي عاريه لق و لوق كه خوب كلمه ها را در دهان نمي چرخاند مي گويد: خدارو شكرش كه بين المللي شديم نشت تش تيشن شوش&lt;br /&gt;جواني 22 ساله با عينك عروسكي صورتي رنگ و موهايي كه بعد از خواب شانه نزده مي گويد: ببين اين خانومه هم مي گه با استيشن بيا بريم نسكافه بخوريم.&lt;br /&gt;گوينده دوباره اعلام مي كند: نكست استيشن سعدي و مردي ميان سال كه تا آن لحظه گرم با بغل دستي اش حرف مي زند، بسيار جدي و در ادامه صحبت ها مي گويد: داره مي گه همه شن ها مال سعديه و بغل دستي هم تصحيح مي كند كه خنگ خدا داره مي گه يه كيسه شن مال سعدي&lt;br /&gt;دو جوان جنوب شهري كه از كلاس زبان برمي گردند:&lt;br /&gt;- خيلي بد تلفظ مي كنه... د فالو ديس استيشن... دانشگاه علم و صنعت اور صادقيه&lt;br /&gt;- خوبه همين طور آروم آروم مردم انگليسي ياد مي گيرن&lt;br /&gt;اين پديده چند روز است كه وارد ادبيات زير زميني ما شده و در روزهاي آينده صيقل بيشتري خواهد خورد اما پديده هاي قديمي تر كه امروزه به خوبي پخته شده و نقش سمبل هاي پايدار را بازي مي كند:&lt;br /&gt;- اين آقارو دست به دست كنين بره بيرون&lt;br /&gt;- داري مياي تو درو پشت سرت ببند&lt;br /&gt;- آقا قوربونت مارم يه هولي بده&lt;br /&gt;- يارو قاطي كرده به خيام مي گه ميرداماد&lt;br /&gt;بر پايه اين ديالوگ ها گفتمان جديدي شكل مي گيرد كه مي توان به آن " رابطه زير زميني" گفت گفتماني كه در نهايت تفاهم و همدلي در حال رشد و توسعه است&lt;br /&gt;- آقا دستم نمي رسه مي شه موبايلمو از جيبم دربياري&lt;br /&gt;- داداش يخورده رژيم بگير برات خوبه&lt;br /&gt;- آقا چرا فوت مي كني تو ريه ام&lt;br /&gt;لطفا به خطاب ها توجه كنيد:&lt;br /&gt;- آقاي كت شلواري&lt;br /&gt;- هوي آقاي مطالعه&lt;br /&gt;- مو قشنگ&lt;br /&gt;اجازه دهيد مورد عجيبي را كه چند وقت پيش ديدم هم اينجا بياورم، مغزم هنوز سر است و هرچه فكر مي كنم كمتر به اين نتيجه مي رسم كه چطور ممكن است 4 نفر نيم ساعت تمام فقط با 4 واژه حرف بزنند 4 واژه اي كه متاسفانه نمي توانم به آنها اشاره كنم. من براي رمزگشايي از اين نوع زبان حتي مقاله بلند "نيو اسپيك" اومبرتو اكو را هم زير رو كردم و باز به نتيجه نرسيدم. آيا واقعا ممكن است دايره واژگان چهار نفر آدم گنده فقط چهار كلمه باشد؟&lt;br /&gt;- بابا نقطه چين! تو خودت نقطه چيني كه به آدم نقطه چين نقطه چين نقطه چين شده نقطه چين مي دي&lt;br /&gt;- نقطه چين نقطه چين تو خودت كه آخر هر چي نقطه چيني اگه يه همچين نقطه چيني سر نقطه چينت مي اومد و اونجاي نقطه چينت نقطه چين نقطه چين مي شد نقطه چيني برات مي موند كه نقطه چينشو نقطه چين كني&lt;br /&gt;- ول كن نقطه چين! آخر نقطه چيني نقطه چين نقطه چين، من نقطه چينو ببين كه با چه نقطه چين نقطه چين شده نقطه چين چين نقطه چين نقطه چين مي كنم بابا نقطه چين آخه كجا نقطه چين ديدي نقطه چينشو خودش نقطه چين كنه نقطه چين اونم با كدوم نقطه چين يارو خودش نقطه چين نقطه چينه نقطه چين! نمي فهمي نقطه چين&lt;br /&gt;- نقطه چينا نقطه چينم تو نقطه چين نقطه چينتون نقطه چين و تموش كنين ديگه نقطه چينمونو پاره كردين با نقطه چين نقطه چينتون. نقطه چينا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-6289492143112842411?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/6289492143112842411'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/6289492143112842411'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2008/02/blog-post_3963.html' title='ادبيات زير زميني و افق دلالت هاي معنا شناسيك در مترو'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-5595364110259706011</id><published>2008-02-20T00:26:00.000-08:00</published><updated>2008-02-20T00:27:52.442-08:00</updated><title type='text'>ادبيات دفاع مقدس تركيه در ترانه هاي باريش مانچو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هاوادا بولوت يوك بو نه دوماندر&lt;br /&gt;ماحله ده اولئن يوك بو نه فيگاندر&lt;br /&gt;شو يمن اللري نه ده ياماندر&lt;br /&gt;"آنو" يمندير، گولو چمندير&lt;br /&gt;گيدئن گلمييور، آجپ نه دندير&lt;br /&gt;بوراسي "موشتور"، يولو يوكوشتور&lt;br /&gt;گيدئن گلمييور، آجپ نه ايشتير&lt;br /&gt;كشلانن اونونده ئاسكر سسي وار&lt;br /&gt;باكئن چانتاسندا، آجپ نه سي وار&lt;br /&gt;بير چيفت كوندورايلا، بيرده فه سي وار&lt;br /&gt;آنو يمندير، گولو چمندير&lt;br /&gt;گيدئن گلمييور، آجپ نه دندير&lt;br /&gt;بوراسي " موشتور" يولو يوكوشتور&lt;br /&gt;گيدئن گلمييور، آجپ نه ايشتير&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ابري در آسمان نيست، اين مه از كجاست&lt;br /&gt;كسي در محله نمرده، اين چه افغان است&lt;br /&gt;آه اين يمن چه سرزمين بدي است&lt;br /&gt;آنو يمن است، گل و چمن است&lt;br /&gt;هر كه رفت برنگشت&lt;br /&gt;مووش اينجاست، جاده هايش همه سربالايي&lt;br /&gt;هركه رفت برنگشت، آخر اين چه كاريست&lt;br /&gt;روبه روي قشون خانه صداي سرباز مي آيد&lt;br /&gt;نگاه كنيد در كوله پشتي اش چه دارد&lt;br /&gt;يك جفت پوتين و يك چفيه&lt;br /&gt;آنو يمن است، گل و چمن است&lt;br /&gt;هركه رفت برنگشت&lt;br /&gt;مووش اينجاست، جاده هايش همه سربالايي&lt;br /&gt;هركه رفت برنگشت،آخر اين چه كاريست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-5595364110259706011?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/5595364110259706011'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/5595364110259706011'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2008/02/blog-post_5915.html' title='ادبيات دفاع مقدس تركيه در ترانه هاي باريش مانچو'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-8905275914390739191</id><published>2008-02-20T00:17:00.000-08:00</published><updated>2008-02-20T00:39:10.824-08:00</updated><title type='text'>حقيقت هميشه مه آلود است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;بعضي ها&lt;/span&gt; تلگرافي حرف مي زنند مثل نمايشنامه هاي پينتر&lt;br /&gt;اين مدت چطور گذشت؟&lt;br /&gt;سخت.&lt;br /&gt;چطور؟&lt;br /&gt;مثل هميشه.&lt;br /&gt;چرا؟&lt;br /&gt;زندگيه ديگه.&lt;br /&gt;در برخورد با اين تيپ آدم ها بايد يك گفت و گو كننده حرفه اي باشيد وگرنه سر سوال دوم دستتان خالي مي ماند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;بعضي ها&lt;/span&gt; وراجند مثل نمايشنامه هاي بكت&lt;br /&gt;اين مدت چطور گذشت؟&lt;br /&gt;روز اول برگه دستم بود، ساك روي شونه ام، يه ساك برزنتي آبي رنگه كه بابام خريده رفتم جلوي پادگان، شلوغ بود، ناهارم نخورده بودم...&lt;br /&gt;پيشنهاد من اين است كه اگر دوستي كه به سبك نمايشنامه هاي ساموئل بكت حرف مي زند، شما را به شام جشن ترخيص دعوت كرد نرويد چون 5 صبح ، به روز تحويل پوتين خواهيد رسيد و تا بستن بندها و به صف شدن، فردا را هم گيريد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;بعضي ها&lt;/span&gt; بين سفيدي جمله هاي شان مي توانيد بدمينتون بازي كنيد و هر طور كه دلتان خواست گزاره ها را به هم بچسبانيد و داستان مورد دلخواه تان را كشف كنيد، مثل رمان ها و داستان هاي مارگريت دوراس:&lt;br /&gt;اين مدت چطور گذشت؟&lt;br /&gt;خب به صف شدن بود و خشم شب و سيگار؟&lt;br /&gt;سخت بود؟&lt;br /&gt;آشپزخونه روزاي بدي بود.&lt;br /&gt;منظورم از نظر ماليه&lt;br /&gt;وقتي توي اتوبان جلوي اتوبوس ها... زمستون پارسال بود... هي خيلي چيزا عوض شده&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;بعضي ها&lt;/span&gt; اجازه مي دهند كه همه آدم هاي درون شان به قدر كافي حرف بزنند مثل عروسك ماتيوشكا، مثل نوشته هاي داستايوفسكي:&lt;br /&gt;من فكر مي كنم در برخورد با اين تيپ آدم ها بايد اصل قضاوت را كنار گذاشت چون آنها يك لحظه قاتلند، يك لحظه پدر روحاني، يك لحظه خيانت پيشه، يك لحظه خيرترين انساني كه روي زمين ديده ايد... هركدام از اين آدم ها هم راه خودشان را مي روند و آدمي كه ما به عنوان عروسك پوسته مي بينيم و حرف هايش را مي شنويم، همه آنهاست و هيچ كدامش.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;بعضي ها&lt;/span&gt; سورئاليستند و ذهن شان چنان سيال است كه از هر واژه به كتابي مي رسند اما تا كتاب را بگشايند و اولين واژه را براي تو بخوانند كتاب ديگري گشوده شده است. مثل شعرهاي آندره برتون، پابلو نرودا و اوكتاويوپاز. زنان خانه دار و مردان كافه نشين معمولا از اين قاعده پيروي مي كنند، يا غم باد سراغ شان مي آيد و اصلا حرف نمي زنند يا اينكه از هر كتاب اولين جمله اش را برايت تعريف مي كنند:&lt;br /&gt;امروز ناهار آبگوشت پختم پدرم دراومد&lt;br /&gt;الان پخت و پز ديگه شده مايكروفر&lt;br /&gt;گفتي مايكروفر، مي گن اشعه داره سرطان مي آره&lt;br /&gt;قديما مگه كسي سرطان مي گرفت همه شدن روغن نباتي&lt;br /&gt;دلخوشي نمونده خواهر روغن نباتي چه تقصيري داره&lt;br /&gt;راست مي گي والله دو قرون مي داديم خرما يه هفته هر روز حلوا&lt;br /&gt;راستي پنجشنبه حلوا بپز بريم بهشت زهرا&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;بعضي ها&lt;/span&gt; گرد گو هستند مثل مارتين هايدگر&lt;br /&gt;اين جور آدم ها مسير حرف شان را طوري طراحي مي كنند كه مدام بر سر خان اول برگردي، مي فهمي و نمي فهمي:&lt;br /&gt;مسير زمان يك خط راست نيست، ابتدا و انتهايي ندارد، زمان را ذهن ما مي سازد، ما سازنده زمانيم، ذهن ما اسير زمان است، ما زمانيم، زمان از ما فاصله دارد، دركش نمي كنيم، ما خودمان را درك نمي كنيم چون يك خط راست نيستيم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;بعضي ها&lt;/span&gt; موقع حرف زدن ژست آدمي را به خود مي گيرند كه مي خواهد به حقيقتي اعتراف كند، حرف مي زنند، حرف مي زنند اما به تنها چيزي كه نزديك نمي شوند، حقيقت است مثل موريس بلانشو.&lt;br /&gt;براي من در اين كلاف به هم پيچيده آدم هايي قابل احترامند كه " مي فهمند حقيقت همشه مه آلود است" و " زبان مه آلودتر از حقيقت" اما نبايد اين دو مه را درهم تنيد و به ابري غليظ تبديل كرد. حقيقت را اگر نمي شود فهميد مي شود حسش كرد. بايد صادقانه زور بزنيم تا گوشه اي از چهره حقيقت را روشن كنيم كاري كه ادبيات امروز ما از آن عاجز است.&lt;br /&gt;خانم مژده دقيقي مترجم محترم يك رقص يك مهماني آيزاك باشويس سينگر، جمله اي را در مقدمه آورده است كه اين چند روزه مثل ذكر تسبيح مدام تكرارش مي كنم:&lt;br /&gt;ادبيات بهترين وسيله براي پرداختن به امور مبهم است اما خود نمي تواند مبهم باشد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-8905275914390739191?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/8905275914390739191'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/8905275914390739191'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2008/02/blog-post_20.html' title='حقيقت هميشه مه آلود است'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-1786847706880397901</id><published>2008-02-10T00:16:00.000-08:00</published><updated>2008-02-10T03:28:12.620-08:00</updated><title type='text'>لانه اي براي بادها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چند روز پيش يكي از دوستان زنگ زد و گفت به مناسبت صدمين سالگرد نفت در ايران 50 تا گفت و گو مي خواهد – چيزي شبيه سري دوزي – گفتم بدون اسم، هر گفت و گو 200 تومان، هماهنگي با شما، شب توي دفتر روابط عمومي نمي خوابم، هتل تر تميز و سفر خارج از تهران هم فقط هواپيما. تقريبا دوست داشتم قضيه به شكلي حرفه اي كنسل بشه&lt;br /&gt;تا صد و اندي پذيرفت همراه با تمام شرايط و پرداخت قبل از عيد با قرارداد. گفتم يك كلام 200 تومان. كار خوب مي خواي 10 ميليون بيا بالا! نيامد بالا و تمام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شب كه آماده رفتن به خانه شدم يكي ديگر از دوستان قديم زنگ زد: " محمد دستم به دامنت دارم بدبخت مي شم، دفترچه هاي بانك... رو گرفتم، حالا هيچ چاپخونه اي قبول نمي كنه منگنه بزنه، شب عيده بهونه مي آرن. قرارداد دارم اگه سر وقت تحويل ندم 10 ميليون بايد بيام بالا" گفتم مرد حسابي مگه من گارگر چاپخونم كه ياد ما كردي؟ خنديد و گفت نمي دونم چرا اما فقط كار خودته ممد تراكتور! خلاصه همان شب يك وانت دفترچه با يك منگنه اهرمي به منزل رسيد. تازه داغ كرده بودم و رفته بودم روي هزارتا كه رسول يونان زنگ زد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- هه ندير؟ سيزل ليرسان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- هيچي بابا دارم سبزي پاك مي كنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- اده تورك لرين آبروسونو آپارمياسان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هميشه سر موقع سر و كله اش پيدا مي شود: وقتي حوصله هيچ كس را نداري، وقتي از وحشت پنجشنبه عصر به در و ديوار مي كوبي، وقتي دلمرده اي، وقتي شماره هاي تلفن را يكي يكي چك مي كني تا ببيني چه كسي قرار ندارد، برويد گم شويد در كتابفروشي هاي انقلاب، وقتي مي خواهي يك وانت بار دفترچه منگنه كني &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- هيچي زنگ زدم بگم" خيلي نگرانم شما ليلا را نديديد" نترس بابا يك ساعت بيشتر حرف نمي زنم هه هه هه &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- قبل از اينكه زنگ بزني ياد ابراهيم بودم. رسول واقعا مرد؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- پدر منم مرد، اين به اون در. تازه بهتر شد كه مرد ابراهيم به درد زندگاني نمي خورد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- هيچ كدوم به درد زندگاني نمي خوريم مگه نه رسول&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- آره بابا ولش كن، آيلار مي خواد گيتار بزنه منم چندتا "اشتباه لپي" برات بخونم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- اشتباه لپي چيه ديگه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-اين شعراي جديد ديگه، امروز يكي برام خوند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- ول كن تو رو به خدا شعر بخون&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- هه... بذار "جاماكا" در بياد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- بالاخره نفهميديم جاماكا استانبوليه يا آذريجاني &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- ابراهيم تاتليس شاركي مي خونه تو نمي فهمي؟ ممد مي دوني قرقيزا به درخت چي مي گن؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- آغاچ؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- نه، يللر يواسي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- لانه بادها؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- آره. مثلا مي گن برم توي باغچه سه تا لانه بادها بكارم هه هه هه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چند شب تمام براي بادها لانه كاشتم چليك چليك. وانت جمعه شب دفترچه ها را بار زد و برد. دوستم 15 تا ايران چك 100 توماني برايم شمرد و به زور چپاند توي جيب مبارك ما&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-1786847706880397901?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/1786847706880397901'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/1786847706880397901'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2008/02/blog-post_9304.html' title='لانه اي براي بادها'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-2098569397654677504</id><published>2008-02-10T00:08:00.000-08:00</published><updated>2008-02-10T03:18:25.264-08:00</updated><title type='text'>رابرت وينر منم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هر بار كه به سراغ سالينجر مي روم ديوانه مي شوم، اولين فكري كه به سرم مي زند اين است كه وبلاگم را در يك چشم به هم زدن حذف كنم. به قول بچه هاي امروزي بتركونم. بعد تمام دست نوشته ها و چرك نويس ها را پاره كنم و بريزم توي سطل زباله و خلاصه اينكه از دست همه چيز راحت شوم: شعرها، ترجمه ها، گزارش ها. بعد برگردم و از اول شروع كنم مثلا اينكه چند جور راوي داريم و يا حتي عقب تر مثلا "را" نشانه مفعول بي واسطه است و يا چيزهايي شبيه همين. از خودم قول گرفته بودم ديگر سراغش نروم، نشد. به قول خود سالينجر براي هر تصميمي بيش از يك دليل لازم است و من براي نخواندن كتاب هايش تنها يك دليل داشتم: وقتي مي خوانم ديوانه مي شوم اما اين به تنهايي نه دليل خوبي است و نه اكتفا مي كند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://nakhanaa.blogfa.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;خانم ليلا ملك محمدي&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;"جنگل واژگون" را داده بود به همسر نازنين اش مهدي اورند برايم بياورد. روزنامه نگاري كه فريم هاي عينك بدون قابش، پايين و بالا مي ايستد، شاعري دوست داشتني كه به تازگي همكار هم شده ايم. شب زودتر از معمول برگشتم و بلافاصله شروع كردم به خواندن: داستان به سادگي شروع شد و خيلي آرام پيش رفت:آنچه در زير مي آيد گزيده يادداشت هاي روزانه اي است به تاريخ 31 دسامبر 1917 اين يادداشت ها در شورويوي لانگ آيلند به قلم دختر بچه اي به نام كورين فون نورد هوفن نوشته شده استهمان طور كه گفتم همه چيز به آرامي پيش مي رفت اما احساس مي كردم چيز مرموزي لابه لاي اين همه آرامش جريان دارد. فكر مي كردم يك نفر عمدا فضا را ساكت كرده كه بعد بپرد جلو و بلند بگويد هوپ. نوع ديالوگ ها طوري بود كه نه با قاطعيت مي شد گفت " سوم شخص محدود" و نه با قاطعيت رد كرد تا اينكه در صفحه 24 آن اتفاق رخ داد، يعني هوپ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بنابراين رابرت وينر تلفن كرد، با او ناهار خورد و ازش پرسيد آيا مي تواند در آن نشريه خبري كه برايش كار مي كند، كاري هم براي او گير بياورد يا نه؟ فكر كنم بايد همين جا بگويم و بعد هم دنبالش را نگيرم كه رابرت وينر منم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به جمله آخر كه رسيدم كتاب از دستم افتاد فكر كردم اول وبلاگم را حذف كنم يا بروم سراغ رماني كه دارم فصل آخرش را مي نويسم؟ دفتر شعر؟ چند گزارش و ترجمه هم توي كيفم بود كه مي توانستم از همان جا شروع كنم. به هرحال فرقي نمي كرد من براي چنين تصميمي بيش از يك دليل داشتم دست نوشته ها را كه بردم توي آشپزخانه، تازه يادم افتاد شام نخورده ام. دسته كاغذها را گذاشتم روي مايكروفر و كمي كوكتل با كره سرخ كردم بعد به ياد هولدن كالفيد ناتور دشت، كارد را فرو كردم توي شكمم و وسط آشپزخانه ولو شدم، صداي مايكروفر كه درآمد بلند شدم و نان باگت ها را درآوردم. روي كوكتل ها پنير صبحانه له كردم، الكي آويشن و مرزه كوهي زدم، بعد تخمه مرغ اضافه كردم، فلفل، پودر سير و تقريبا هر چيزي كه جلوي چشمم بود. جنگل واژگون روي ميز افتاده بود و آزارم مي داد، رابرت وينر منم، رابرت وينر منم. نتوانستم دو لقمه هم بخورم، زنگ زدم شهرستان و با زنم صحبت كردم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- اتفاقي افتاده؟ تو كه روزنامه زنگ زدي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- نه همين جوري چيزي نيست كي برمي گردين؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- ما كه امروز رسيديم، اتفاقي افتاده؟ صدات يه جوريه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- هه هه هه هه دلم تنگ شد، آيدا رو ببوس، ياددت نره كوه بري، برف و شيره هم بخور، به مادرت هم سلام برسون&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- همه چيز مرتبه؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- آره بابا سالينجر رو مي خوندم، به اين جمله رسيدم كه مي گه" منو مثل كتابايي كه خوندم دوست داشته باش" گفتم زنگ بزنم حالتو بپرسم- يعني اونجوري خوبه؟ منظورم اينه كه خوبه آدمو مثل كتابايي كه خونده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- مسخرس، جدي مي گم، خود سالينجر هم متلك پرونده. مي خواستم اضافه كنم اصلا مي دوني مبتذل ترين چيز در اين جهان ادبياته: منو مثل دلگادينا دوست داشته باش، آه ناستازيا فيلوپونا تو چقدر پاهاي قشنگي داري مي توانم گره ات بزنم، بئاتريس جان دم دروازه بهشت منو بپا و از اينجور مسخره بازي ها. اما فكر كردم كمي شور مي شود و نگفتم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- خوب باشه مراقب خودت باش، خداحافظ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گفتم شايد كمي نهج البلاغه بخونم خوب باشه، آخه هميشه روي ميز تلفنه: برداشتم و شانسي بازش كردم. همان جمله عجيبي آمد كه بيش از صدهزار مرتبه خوانده ام: انسان گاه چنان با تكبر قدم برمي دارد كه از ياد مي برد وسط بدنش پر از نجاست است &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;رفتم حمام، به اين اميد كه آب داغ بتواند فكر رابرت وينر لاكردار يعني سوم شخصي كه به يكباره اول شخص مي شود را از سرم بيرون كند، اما فايده اي نداشت. ياد" فرني و زويي" افتادم و شروع كردم به ذكر گفتن، حوله را دور خودم پيچيدم و ذكر گفتم: سبحان الله، سبحان الله، سبحان الله آنقدر گفتم كه صداي سبحان الله مثل موج به صخره كوبيد و برگشت بعد آشغال ها را بردم سركوچه و از سوپري سر نبش الكي دو تا خامه و يك آدامس خرسي عكس دار گرفتم برگشتم و كمي لامبادا نگاه كردم.لامبادا را خيلي دوست دارم به شرط اينكه روي عرشه برقصند و پوست زن ها زيتوني باشد با موهاي وزوزي و وقتي روي يك پا مي چرخند دامن كوتاه شان خوب بالا برود و تاب بخورد اما باز هم افاقه نكرد كمي راك تركي گوش كردم و حتي سعي كردم چند قطره اشك هم بريزم و يك مقدار پلك هايم خيس شود. جنگل وارونه، جنگل وارونه فكر كنم فهميده بودم يعني چه، يعني اينكه بعد از ده هفته ملاقات در رستوان چيني هاي كنار دانشگاه كلمبيا اولين بوسه اتفاق مي افتد. مثل بوسه معمولي شوهري سرخورده و معمولي كه از اداره برگشته و تازه وارد اتاق نشيمن شده. رابرت وينر لاكردار مي نويسد: كورين بعدها كه فرصت يافت به اين واقعه بينديشد، به اين نتيجه رضايت بخش رسيد كه تحول بوسه هاي آن ها سيري وارونه داشته است. اما اين مربوط مي شود به صفحه 44 و لابد بعدا به آن فكر كرده اماعصابم داشت به هم مي ريخت: رفتم روي بالكن و چهار – پنج نخ سيگار پشت سر هم كشيدم بعد آن پايين را نگاه كردم: يادم افتاد" فالينگمن" داندليلو هنوز ترجمه نشده اما مي توانستم به " سرگيجه" آلفرد هيچكاك فكر كنم، يعني خودش به سراغم آمد بعد هم تقديم نامه هاي جورواجور ريخت توي سرم: تقديم به همسرم كه ديوي چون من را در خانه نگه مي دارد- احمدراضا احمدي. براي تولدت، مي دانم امشب نمي تواني بخوابي، تقديم باعشق- نمي دانم از كه و روي چه كتابي. كسي كه راه مي رود مي افتد، انسان و فرهنگ ارنست كاسيرر- فارس باقري. به ياد روزهاي فقر و بدبختي، خيلي نگرانيم شما ليلا را نديده ايد- رسول يونانبه سرم زد بروم سراغ قرآن و استخاره بگيرم اما براي اين تصميم نه يك دليل بلكه هيچ دليلي نداشتم. بهتر بود خط ريشم را مرتب كنم يا با موبايلم بولينگ بازي كنم حتي فكر كردم به چند نفر زنگ بزنم و سفارش مطلب بدهم مثلا براي 25 بهمن يا 3 اسفند، يك گزارش جذاب از زندگي سلمان رشدي... آه خداي من فايده اي نداشت. كتاب را مثل برج آزادي يا علامت هشت فارسي گذاشتم كف اتاق و چنان لگدي نواختم كه به ديوار چسبيد و آرام سر خورد پايين. يادم آمد امانت گرفته ام. برداشتم و خوب همه جايش را بررسي كردم هيچ اتفاقي نيفتاده بود. صفحه 24 باز بود دراز كشيدم روي كاناپه و ادامه دادمچهار سالي مي شد كه كورين، وينر را نديده بود. در سال هاي كالجش با او بيش از هر پسر ديگري ديدار مي كرد. وينر فكر مي كرد بامزه است. وقتي وينر به اين موضوع پي برد، مسلما سعي كرد بامزه تر هم باشد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شانزدهم هپ ورث 1924 را كسي ندارد؟ قول مي دهم نه ديوانه شوم و نه وبلاگم را حذف كنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-2098569397654677504?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/2098569397654677504'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/2098569397654677504'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2008/02/blog-post_10.html' title='رابرت وينر منم'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-267622241475160570</id><published>2008-02-03T05:03:00.000-08:00</published><updated>2008-02-03T05:04:19.250-08:00</updated><title type='text'>چرا در نوشته هاي ما سنگ روي سنگ بند نمي شود</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پست مدرن يعني چه؟ شعري كه بر مبناي پست مدرنيسم شكل مي گيرد چگونه شعري است و بالاخره اينكه گزاره هاي آشنايي زدوده شده در اين شعر چگونه گزاره هايي استيك تعريف عاميانه از پست مدرنيسم: مدرنيسم چيزي است كه با سنت مي جنگد و پست مدرنيسم با مدرنيسم پس پست مدرنيسم به سنت نزديكتر است و چون اين شيوه انديشه دشمن دشمن ماست در واقع دوست ماست. حال ادبياتي كه بر اين شيوه تفكر بنيان گذاشته مي شود از آبشخور سنت، ادبيات عاميانه، كلاسيك و... بهره مي برديك تعريف يك سويه از پست مدرنيسم: پست مدرنيسم يعني اعتقاد به نقطه هاي پراكنده و شيوه اي از تفكر كه نقطه عزيمت فكري را انكار مي كند بنابراين ادبيات اين شيوه تفكر تمامي اصول پيش از خود را منكر شده و نمي تواند به هيچ چيز پايبند باشد. در چنين ادبياتي اولين چيز كه از بين مي رود معناست كه با بازي زباني به دست مي آيديك تعريف اخلاقي و ايدئولوژيك از پست مدرنيسم: مدرنيسم، انسان جامعه غرب را به خمودي كشاند درست مثل خواب زده اي كه نيازمند سيلي محكمي بود تا هشيار شود. نقش اين سيلي محكم را هنر و ادبيات پست مدرنيستي بازي كرد بنابراين خود پست مدرنيسم هيچ مبناي فكري ندارد و بي بهره از دستگاه منظم فلسفي است، بلكه شيوه اي از هنر است كه بواسطه "كولاژ" يا به هم ريختن واقعيت و تركيب نامتعارف آن سعي در ايجاد" شوك" دارد. شوكي كه درواقع همان سيلي آبدار استتعريفي دقيق تر از پست مدرنيسم: پست مدرنيسم يك مكتب فكري نيست بلكه جرياني است كه در دل مدرنيسم معنا مي يابد. به عبارت ديگر انتقادي است كه مدرنيته از مدرنيته دارددر اين تعريف، مدرنيسم ادامه منطقي سنت است زيرا سنت هم داراي هسته مركزي تفكر است و هم براي مرز و چاچوب هاي فكري احترام قائل است خصيصه اي كه عينا در مدرنيسم نيز به آن توجه شده و حتي جزو مباني آن به شمار مي رود، در حاليكه پست مدرنيسم هم مرز را از بين مي برد و هم نقطه مركزي انديشه را از سوي ديگر خود نيز فاقد صورتبندي نظري است و بيشتر به يك جريان شبيه است تا مكتببر مبناي اين تعريف مدرنيسم و سنت تنها در يك موضوع رو در روي هم مي ايستند و آن " خرد ابزاري" است. مدرنيسم خرد ابزاري و توليدگر را بنيان مي نهد در حاليكه براي سنت خرد معناي ديگري دارد با اين همه پست مدرنيزم رودرروي هر دو مي ايستد. هم دشمن مدرن است و هم پست مدرنموضوع جالب ديگر اينكه هنر مدرن" منتقد خرد ابزاري" است. حتما فيلم " عصر صنعت" چاپلين را به ياد داريد! در اين هنر، هنرمند با مدرنيته همراه مي شود اما با مدرنيزم نه. با جريان تجدد پيش مي رود اما با انديشه تجدد نه. به اين معنا هنر مدرن به سنت نزديك تر است تا به خود مدرنيزمهنر پست مدرنيسم حتي بر اساس تعاريف دقيق تر آن هم باز چيز قابل اتكايي نيست: وقتي از نقطه هاي پراكنده حرف مي زنيم لابد از پلورئاليسمي هم حرف مي زنيم كه در بستر آن حتي شعر يغماي جندقي هم پست مدرن باشد. درواقع نقطه مخالفت با اين آنارشي در دل آن نهفته است. قضيه واضح است يك پست مدرنيست مي گويد من به نقطه مركزي فكر اعتقاد ندارم، پس من مي توانم قالب شعري رودكي را زنده كنم و بگويم پست مدرنم. با اين همه مي توان در دل اين بلبشو و آشفته بازار شام به نوعي تفكر فرا مدرن و انساني هم رسيد. شايد اصلا اگر به جاي پست مدرنيسم بگوييم " فرامدرن" مشكل حل شودفرامدرن چه مي گويد: فرامدرن تبديل " مكانيك" به" ديناميك" است. يعني اينكه مدرنيته آنقدر پيشرفت كند كه خود آثار مخرب خود را از بين ببرد و تصحيح كند. كارخانه هاي دودزا جاي خود را به روبات ها و كامپيوترها مي دهند و شعرهاي داراي چارچوب هاي سفت و سخت آزادتر عمل مي كنند. من بر مبناي همين تعريف ادبيات پست مدرن را " ادبياتي ساده، داراي شوك، بهرمند از تمامي ظرفيت هاي زبان و بدون فاصله ميان گزاره ها و پارت هاي زباني" مي بينمبر اين اساس آشنايي زدايي در آثار پست مدرن نه در محور افقي و نه در محور عمودي صورت نمي گيرد بلكه اثر يك موقعيت منفرد را روايت مي كند ساده و بهرمند از عنصر شوك اما ردپايي كوچك ما را به " لايه دوم" پرتاب كرده و در ارتباط دو اثر آشنايي زدايي خود را نشان خواهد داد. براي من " موز ماهي "سلينجر يك اثر پست مدرن است. داستاني ساده كه شناي يك مرد متاهل را نشان مي دهد مرد در حال شنا دختري را مي بيند و سعي مي كند به او شنا بياموزد. و قتي به گودي كف پاي دختر كه روي آب دراز كشيده نگاه مي كند بلافاصله به هتل بر مي گردد و با شليك تيري خود را در كنار همسرش مي كشد. به جز شوك آخر اثر چيزي به عنوان ناسازه و ناآشنا در اين داستان نيست اما همين شوك ما را به فكر فرو مي برد" بايد در داستان چيزي باشد، بايد دوباره بخوانمش، منظورش از مردن در كنار همسر چه بود؟ چرا گودي كف پا..." كم كم متن ديگري در ذهن شكل مي گيرد كه ربطي به متن اول نداردف ديالكتيك اين دو متن متن سوم و متن چهارم و... را به وجود خواهد آورد و ما هرگز به معناي نهايي نخواهيم رسيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-267622241475160570?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/267622241475160570'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/267622241475160570'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title='چرا در نوشته هاي ما سنگ روي سنگ بند نمي شود'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-7419278159657572423</id><published>2008-01-20T06:25:00.000-08:00</published><updated>2008-12-10T20:37:11.257-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R5NZ6Tbi0xI/AAAAAAAAAmA/b_VF79Kl03U/s1600-h/77.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5157564856452436754" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R5NZ6Tbi0xI/AAAAAAAAAmA/b_VF79Kl03U/s400/77.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5157577109994132258" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R5NlDjbi0yI/AAAAAAAAAmI/XNOUCPl3jig/s400/untitled.bmp" border="0" /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-7419278159657572423?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/7419278159657572423'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/7419278159657572423'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2008/01/blog-post_2208.html' title=''/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R5NZ6Tbi0xI/AAAAAAAAAmA/b_VF79Kl03U/s72-c/77.bmp' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-8514705688235274930</id><published>2008-01-20T06:18:00.000-08:00</published><updated>2008-12-10T20:37:11.645-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R5NYlDbi0vI/AAAAAAAAAlw/cK-71jua-X8/s1600-h/20.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5157563391868588786" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R5NYlDbi0vI/AAAAAAAAAlw/cK-71jua-X8/s400/20.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R5NYWTbi0uI/AAAAAAAAAlo/T58wijv8vbc/s1600-h/19.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5157563138465518306" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R5NYWTbi0uI/AAAAAAAAAlo/T58wijv8vbc/s400/19.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-8514705688235274930?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/8514705688235274930'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/8514705688235274930'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2008/01/blog-post_3385.html' title=''/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R5NYlDbi0vI/AAAAAAAAAlw/cK-71jua-X8/s72-c/20.bmp' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-1340967723666756288</id><published>2008-01-20T06:04:00.000-08:00</published><updated>2008-12-10T20:37:13.031-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5157562142033105586" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R5NXcTbi0rI/AAAAAAAAAlQ/FdvJTKHQm0E/s400/1.bmp" border="0" /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5157564358236230402" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R5NZdTbi0wI/AAAAAAAAAl4/-cvEvFMlUMk/s400/5.bmp" border="0" /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R5NXtzbi0tI/AAAAAAAAAlg/gWVF4MwRLXM/s1600-h/4.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5157562442680816338" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R5NXtzbi0tI/AAAAAAAAAlg/gWVF4MwRLXM/s400/4.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R5NXmDbi0sI/AAAAAAAAAlY/XQk3Uck5lSk/s1600-h/2.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5157562309536830146" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R5NXmDbi0sI/AAAAAAAAAlY/XQk3Uck5lSk/s400/2.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R5NVRzbi0qI/AAAAAAAAAlI/U0WcOf4hXmM/s1600-h/22.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5157559762621223586" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R5NVRzbi0qI/AAAAAAAAAlI/U0WcOf4hXmM/s400/22.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-1340967723666756288?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/1340967723666756288'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/1340967723666756288'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2008/01/blog-post_20.html' title=''/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R5NXcTbi0rI/AAAAAAAAAlQ/FdvJTKHQm0E/s72-c/1.bmp' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-2849320670879824291</id><published>2008-01-15T00:33:00.000-08:00</published><updated>2008-12-10T20:37:23.370-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4zEOjbi0eI/AAAAAAAAAjo/uPmGzYuLobE/s1600-h/ÙÙÙØ³+Ø§ÙØ±Ù.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155711427740357090" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" height="150" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4zEOjbi0eI/AAAAAAAAAjo/uPmGzYuLobE/s200/%D9%8A%D9%88%D9%86%D8%B3+%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%87.bmp" width="146" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4xzTzbizrI/AAAAAAAAAdM/iDx6Nfz4fuc/s1600-h/ÙÙÙØ³+Ø§ÙØ±Ù.bmp"&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;يونس امره&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;چندان اطلاع روشني از زندگي او در دست نيست و بسياري از نقل قول ها در موردش هم خوان نيستند. سال هاي حيات وي را حدود 1320-1238میلادی تخمين مي زنند. امره در اسكي شهر به خاك سپرده شده است&lt;br /&gt;از جمله موضوعات شعري امره مي توان به انسان، خداوند، يگانگي در آفرينش، عشق، زندگي، صلح، كمال، بخشش و فضيلت اشاره كرد &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4y9Vjbi0WI/AAAAAAAAAio/XUaWwd00t88/s1600-h/Ù¾ÙØ±+Ø³ÙØ·Ø§Ù.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155703851418046818" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" height="182" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4y9Vjbi0WI/AAAAAAAAAio/XUaWwd00t88/s200/%D9%BE%D9%8A%D8%B1+%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86.bmp" width="136" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;پير سلطان&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نام اصلي پير سلطان آبدال حيدر است اما اطلاع دقيقي از زندگاني وي در دست نيست. سا&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4x0BjbizsI/AAAAAAAAAdU/fLUkaz6-i0c/s1600-h/Ù¾ÙØ±+Ø³ÙØ·Ø§Ù.bmp"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;ل هاي تولد و مرگش را 1551 – 1547 و نيز 1590 – 1587 تخمين مي زنند&lt;br /&gt;آنچه روشن است اين است كه پير سلطان آبدال علوي مذهب بوده، جان خود را بر سر اعتقادش گذاشته و به دستور "خضر پاشا" حاكم سيواس به جرم درآميختن با مذهب ايرانيان به دار آويخته شده است&lt;br /&gt;اشعار پير سلطان آبدال از تاثيرگذارترين آثار كلاسيك تركيه است و عشق و عرفان در آن موج مي زند. نام پير سلطان آبدال در كنار حاجي بكتاش و البته حافظ در سروده هاي ترانه سرايان بسيار تكرار شده است&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4x0ijbiztI/AAAAAAAAAdc/8_4CduQTgFg/s1600-h/ÙØ§Ø±Ø§Ø¬Ø§+Ø§ÙØºÙØ§Ù.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155623810407517906" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 134px; CURSOR: hand; HEIGHT: 174px" height="158" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4x0ijbiztI/AAAAAAAAAdc/8_4CduQTgFg/s200/%D9%83%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%A7+%D8%A7%D9%88%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%86.bmp" width="136" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;كاراجا اوغلان&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;سال هاي تولد او را 1679 – 1606 تخمين زده اند اما نقل قول هاي گوناگوني در مورد محل تولد و زندگي اش وجود دارد. يك نظريه قوي كاراجا اوغلان را جزو عشاير تركمن و نام اصلي وي را" سمايي" معرفي مي كند. در اشعار او توصيف طبيعت كوچ نشينان، دردها و رنج هاي آنان و تنهايي و استيصال شان نمودي بارز دارد، اشعاري كه در قالب كلاسيك و تحت تاثير شاعران كلاسيك پير سلطان آبدال، عاشيق گاريپ، كوراوغلو، اوكسوز دده و كول محمد، جان گرفته است&lt;br /&gt;شعر كاراجا اوغلان سال ها بعد و در دوره مشروطه خواهي، تاثير فراواني بر جاي گذاشت. از جمله شاعران مشروطه كه تحت نفوذ شعر وي سروده اند، مي توان به بلوك باشي، چاملي بئل و چاغلار اشاره كرد&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;عاشيق وي سل شاطر اوغل&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4x1JTbizuI/AAAAAAAAAdk/Pee0GTE8meY/s1600-h/Ø¹Ø§Ø´Ù+ÙÙØ³Ù+Ø´Ø§ØªØ±+Ø§ÙØºÙÙ.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155624476127448802" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 126px; CURSOR: hand; HEIGHT: 152px" height="152" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4x1JTbizuI/AAAAAAAAAdk/Pee0GTE8meY/s200/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%83+%D9%88%D9%8A%D8%B3%D9%84+%D8%B4%D8%A7%D8%AA%D8%B1+%D8%A7%D9%88%D8%BA%D9%84%D9%88.bmp" width="124" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;و&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;سال 1894 در سيواس متولد شد، پدرش كشاورز بود و مادرش او را هنگامي كه براي دوشيدن گوسفندان به صحرا مي رفت، دور از روستا به دنيا آورده بود. وي سل در كودكي آبله سختي گرفت و كور شد. همسرش در اين باره مي گويد&lt;br /&gt;او تنها رنگ خون را به ياد مي آورد&lt;br /&gt;آن روزها تركيه درگير جنگ شده بود و تمام برادران وي سل به جبهه رفته بودند، دوري و دلتنگي براي او جان فرسا و كشنده بود. چنانچه مي گويندشب ها سر به بيابان مي گذاشت و در تاريكي فرياد مي كشيد و ديوانه وار شعر مي خواند. پدر، وي سل را براي رهانيدن از دلتنگي نزد اوزان ها و عاشيق هاي بزرگي فرستاد تا به درستي تربيتش كنند. او از همين طريق نواختن ساز و سرودن شعر را آموخت و خود استاد شد&lt;br /&gt;عاشيق وي سل در سال 1973 دار فاني را وداع گفت و اكنون مردم تركيه از او به عنوان شاعري ملي ياد مي كنند&lt;br /&gt;آثار&lt;br /&gt;گفته ها، نواهايي از سازم، دوستان مرا ياد كنند، شعرهايي پس از مرگش&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4x15jbizvI/AAAAAAAAAds/akRNqOC_FGk/s1600-h/Ø¢ØªÙÙØ§+Ø§ÙÙÙØ§Ù.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155625305056136946" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" height="166" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4x15jbizvI/AAAAAAAAAds/akRNqOC_FGk/s200/%D8%A2%D8%AA%D9%8A%D9%84%D8%A7+%D8%A7%D9%8A%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%86.bmp" width="116" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;آتيلا ايلهان&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;سال ۱۹۲۵ در منه مند به دنيا آمد. رشته حقوق را در دانشگاه استانبول به پايان برد و به پاريس رفت. او مدت ۶سال در فرانسه ماند و در نشريات و مؤسسات ادبي مختلفي فعاليت كرد. پس از برگشت به وطن به عنوان مشاور حقوقي به فعاليت پرداخت و در سن ۸۰ سالگى به دليل سكته قلبى درگذشت&lt;br /&gt;ايلهان كه از ۵۰ سال پيش بطور مؤثر در صحنه ادبيات تركيه حضور داشت، در رشد ادبيات نوين تركيه خصوصاً شعر نو در اين كشور نقش بسيار مهمى ايفا كرد و اشعار وى از دهها سال قبل تاكنون طراوت و زيبايى خود را حفظ كرده است. او علاوه بر نوشتن دهها كتاب شعر، قصه، هزاران مقاله ادبى، تهيه و تدوين برخى سناريوى فيلمهاى سينمايى در تركيه را نيز عهده دار شده بود. فيلمهايى كه سناريوى آنها را ايلهان نوشته، اكنون جزو فيلمهاى كلاسيك تاريخ صنعت سينمايى تركيه به شمار مى رود. كتاب شناسي: ديوار ، بلوار، گريز باران، من اسير توام، شكوفه رنج،عشق ممنوع، روزهاي حبس، دوستي از اين دست، دست هاي پر از اندوه، سلطنت ترس، جدايي در خيال&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;گلتن آكين&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4zDiTbi0dI/AAAAAAAAAjg/SA8gVrowuBo/s1600-h/Ú¯ÙØªÙ+Ø¢ÙÙÙ.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155710667531145682" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 122px; CURSOR: hand; HEIGHT: 159px" height="159" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4zDiTbi0dI/AAAAAAAAAjg/SA8gVrowuBo/s200/%DA%AF%D9%84%D8%AA%D9%86+%D8%A2%D9%83%D9%8A%D9%86.jpg" width="116" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;متولد 1933 و تحصيل كرده حقوق دانشگاه آنكاراست. مدتي معلم و پس از آن وكيل دادگستري شد&lt;br /&gt;گلتن آكين كمتر احساسات زنانه را در شعرش انعكاس داده است&lt;br /&gt;مجموعه ها&lt;br /&gt;لحظه توفان، بريدن گيسوان سياهم، پناهگاه، ميخك سرخ، مرثيه ها و ترانه ها، قصه تفريح، گردش، الهي نامه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ناظم حكمتران&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4x3FDbizwI/AAAAAAAAAd0/O4CIUBtilKs/s1600-h/ÙØ§Ø¸Ù+Ø&amp;shy;ÙÙØª.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155626602136260354" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" height="172" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4x3FDbizwI/AAAAAAAAAd0/O4CIUBtilKs/s200/%D9%86%D8%A7%D8%B8%D9%85+%D8%AD%D9%83%D9%85%D8%AA.bmp" width="124" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ناظم حكمتران كه در ايران به ناظم حكمت شهرت پيدا كرده، سال 1902 در سلانيك به دنيا آمد و در سال 1963 در مسكو بدرود حيات گفت. در حيبليه درس نظامي خواند و سربازي اش را روي عرشه كشتي كار كرد&lt;br /&gt;پس از مدتي به تدريس پرداخت و براي تحصيل در رشته اقتصاد سياسي به مسكو رفت. سال 1924 به وطن برگشت و اشعارش را در روزنامه" آيدينليك"(روشنايي) به چاپ رساند. اين اشعار موجب محكوميت او شد اما پيش از آنكه 15 سال محكوميت خود را به سر برد به مسكو فرار كرد&lt;br /&gt;سال 1928 از طرف كانون عفو عمومي مورد بخشش قرار گرفت، به تركيه برگشت و در مجله"رسملي آي"(ماه منقش) مشغول به كار شد. سال 1932 باز هم به 4 سال زندان محكوم شد، مدتي از محكوميت خود را به سر برد و باز مورد بخشش قرار گرفت&lt;br /&gt;مدتي به روزنامه نگاري و كار در استديوهاي فيلم برداري پرداخت و سال 1938 به دليل فراگير شدن اشعار سياسي اش به 28 سال و 4 ماه حبس محكوم شد اما سال 1950 يعني پس از 12 سال گذشت از اين محكوميت به روسيه گريخت تا اينكه سال 1963 همان جا از دنيا رفت و پيكرش را در قبرستان مسكو به خاك سپردند&lt;br /&gt;مجموعه اشعار&lt;br /&gt;835 سطر، با ژكوند، آنكه مي رسد، 1+1=1، شهري كه صداي خويش را قايم كرد، چرا بنرچي خودش را كشت، تلگراف شبانه، نامه ها، داستان شيخ بدرالدين، پايان جنگ، ساعت 22-21 شعرها، تصويري ازانسان كشورم(5 جلدي)، رباعي ها، چهار زندان، شعرهاي نو&lt;br /&gt;رمان&lt;br /&gt;خون حرف مي زند، سيب هاي سبز، زندگي زيباست برادرم&lt;br /&gt;نوشته هاي پراكنده&lt;br /&gt;گرگ زوزه مي كشد كاروان مي رود (با اسم مستعار اورهان سليم تاكماك)، فاشيزم در آلمان، غرور ملي، دموكراسي سوسياليستي&lt;br /&gt;نامه ها&lt;br /&gt;نامه هايي از زندان به كمال طاهر، نامه هايي از زندان به محمد فواد، نامه هاي بي نشان ناظم و&lt;br /&gt;مثل ها&lt;br /&gt;مثل هايي از فونتانيه 1949، خيال ابر 1967 و&lt;br /&gt;آوردن نام تمامي كتاب هاي حكمتران در اين مقال نمي گنجد&lt;br /&gt;متاسفانه ترجمه هايي كه از ناظم به فارسي وجود دارند نتوانسته اند ظرفيت ها و ظرافت هاي تركي استانبولي و نيز ويژگي هاي شعري وي را به درستي انتقال دهند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4y7ijbi0UI/AAAAAAAAAiY/3otPL5oE4C4/s1600-h/ÙØ¬ÙØ¨+ÙØ§Ø¶Ù+ÙÙØ³Ø§ÙÙØ±Ø§Ù.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155701875733090626" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 152px; CURSOR: hand; HEIGHT: 162px" height="162" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4y7ijbi0UI/AAAAAAAAAiY/3otPL5oE4C4/s200/%D9%86%D8%AC%D9%8A%D8%A8+%D9%81%D8%A7%D8%B6%D9%84+%D9%83%D9%8A%D8%B3%D8%A7%D9%83%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%83.bmp" width="156" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;نجيب فاضل كيساكوراك&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;وي در سال 1905 در استانبول به دنيا آمد و سال 1983 در اوج شهرت مرد. تحصيلات ابتدايي و راهنمايي اش را در كالج آمريكايي و فرانسوي گذراند و پس از آن وارد رشته فلسفه دانشگاه استانبول شد و بعد از اخذ مدرك براي ادامه تحصيل به دانشگاه سوربون فرانسه رفت&lt;br /&gt;پس از بازگشت به تركيه مدتي در بانك كار كرد و بعد در دانشگاه آنكارا به تدريس پرداخت. در اين زمان با نام هاي مستعار "عبدالباقر" و " مريد" آثاري را به چاپ رساند&lt;br /&gt;كيساكوراك از 12 سالگي تحت تربيت و تشويق مادرش سرودن شعر را آغاز كرد و همان اشعار را در مجموعه اي به چاپ رساند. چاپ مجموعه شاعر 12 ساله هيجان زيادي در تركيه به وجود آورد. پس از آن به نمايش نامه نويسي، رمان نويسي و داستان نويسي هم روي آورد كه در همه اين شاخه ها جزو برجسته ترين چهره هاي زمانه خود بوده&lt;br /&gt;مدتي به جرم سرودن شعر" چه كسي را در زمان ملاقات مي كنيم" به زندان رفت و در زندان " بهشت مستطيلي " را نوشت. مردم تركيه هيچ گاه خدمات او را به فرهنگ، زبان و ادبيات كشورشان را فراموش نمي كنند&lt;br /&gt;مجموعه اشعار&lt;br /&gt;تار عنكبوت، تحمل، من و ديگري، جاده بي انتها، چله، شعرهاي من، السلام، چله، و اين باران&lt;br /&gt;نمايش نامه ها&lt;br /&gt;دانه، خلقت يك انسان، كينه، سنگ صبور، پول، آقاي رييس، نام ديگر پارماك سيز صالح&lt;br /&gt;رمان&lt;br /&gt;دروغ آيينه&lt;br /&gt;مجموعه داستان&lt;br /&gt;كمي داستان كمي تحليل، داستان پيچش هاي روح&lt;br /&gt;خاطره ها&lt;br /&gt;بهشت مستطيلي، صليب، من و او&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اورهان ولي كانيک&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4x4NTbizyI/AAAAAAAAAeE/pNlEQQmpgAg/s1600-h/Ø§ÙØ±ÙØ§Ù+ÙÙÙ.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155627843381808930" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 114px; CURSOR: hand; HEIGHT: 168px" height="166" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4x4NTbizyI/AAAAAAAAAeE/pNlEQQmpgAg/s200/%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%86+%D9%88%D9%84%D9%8A.bmp" width="120" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در سال 1914 در استانبول به دنيا آمد. پس از تحصيلات متوسطه وارد رشته فلسفه دانشگاه آنكارا شد اما بدون آنكه درس را به پايان برساند، دانشگاه را رها كرد پس از آن به عنوان تلگراف چي در ارتش مشغول به كار شد بعد به سربازي رفت وسپس مترجم وزارت تربيت ملي شد&lt;br /&gt;در سال 1949 به چاپ 28 شماره مجله " ياپراك" (برگ) مبادرت ورزيد كه جايگاه ويژه اي در ادبيات ژورناليستي تركيه دارد&lt;br /&gt;وي در سال 1950 به همراه اوكتاي رفعت و مليح جودت سه روز به خاطر آزادي ناظم حكمت ران دست به اعتصاب غذا زد كه بازتاب گسترده اي در پي داشت&lt;br /&gt;ولي كانيک يك شب در اطراف شهرداري آنكارا بر اثر مستي بيش از حد در گودالي افتاد و سخت زخمي شد. دو روز بعد به استانبول رفت و هنگام ناهار در منزل دوستش غش كرد . كانيک ساعت20 /11 دقيقه همان شب براثر خون ريزي مغزي در گذشت&lt;br /&gt;منتقدين ترك معتقدند دوستي وي با رفعت و جودت موج تازه اي از شعر را در تركيه پي ريزي كرده است&lt;br /&gt;مجموعه اشعار&lt;br /&gt;غريب: همراه با آثاري از جودت و رفعت، دست خواهم كشيد، مثل داستان، دوباره، روبه رو، حكايت ملا نصرالدين، مجموعه اشعار&lt;br /&gt;نثر&lt;br /&gt;نوشته هاي منثور، دنياي ادبيات ما، مجموعه نوشته ها&lt;br /&gt;ترجمه&lt;br /&gt;ترجمه اشعار مولي، شعر فرانسه، هملت، شعرهايي از غرب&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4x3szbizxI/AAAAAAAAAd8/1796Rq12QW0/s1600-h/ÙÙÙØ&amp;shy;+Ø¬ÙØ¯Øª+Ø¢ÙØ¯Ø§Ù.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155627285036060434" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 118px; CURSOR: hand; HEIGHT: 158px" height="158" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4x3szbizxI/AAAAAAAAAd8/1796Rq12QW0/s200/%D9%85%D9%84%D9%8A%D8%AD+%D8%AC%D9%88%D8%AF%D8%AA+%D8%A2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%8A.bmp" width="126" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;مليح جودت آنداي&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;مليح جودت آنداي سال 1915 در استانبول به دنيا آمد. پدرش وكيل دادگستري بود و به همين دليل ابتدا وارد رشته حقوق شد اما پس از مدتي تغيير رشته داد و ادبيات خواند. مليح جودت از تحصيل در رشته ادبيات هم منصرف شد و در سال 1938 به بلژيك رفت و در رشته جامعه شناسي ادامه تحصيل داد&lt;br /&gt;وي در جنگ جهاني دوم به تركيه بازگشت و كارمند وزارت تربيت ملي شد. مدتي در كتابخانه كار كرد، به روزنامه نگاري پرداخت و در بخش تئاتر كنسرواتوار استانبول فنوتيك زبان تدريس كرد&lt;br /&gt;آنداي زماني كه به عنوان گرداننده صفحات ادب و هنر روزنامه هاي بزرگ تركيه كار مي كرد، شهرت خاصي به هم زد. چند سال به عنوان رايزن فرهنگي به پاريس رفت و در سال 1970 به واسطه نوشتن رمان"امير پنهان" جايزه هنر تركيه را به خود اختصاص داد. در سال 1976 موفق به دريافت جايزه ترجمه شد و در سال 1978 جايزه شعر و نيز سال 1981 جايزه ادبي بانك كار به آثار او تعلق پيدا كرد&lt;br /&gt;وي از دوستان اورهان ولي و اوكتاي رفعت بود كه تجارب تازه اي را به ادبيات معاصر تركيه افزودند&lt;br /&gt;اشعار آنداي از زبان روزمره و محاوره بهره مي برد. اشعاري كه تا كنون به زبان هاي روسي، فرانسوي، انگليسي، بلغاري، يوناني، صربي و لهستاني ترجمه شده و در مطبوعات اروپايي بازتاب در خور توجهي داشته است&lt;br /&gt;مجموعه اشعار&lt;br /&gt;غريب(همراه با آثار اورهان ولي و اوكتاي رفعت) ، درخت آشفته، تلگراف خانه، پهلو به پهلو، دست هاي بسته اوديسه، درياي كوچ ، مرگ قايق، واچه ها، گلگميش آن سوي نيستي&lt;br /&gt;رمان&lt;br /&gt;سورچران ها، امير پنهان، آفتاب عيسي، راضيه، بازي، زباله هاي ميكادو، چهار بازي و&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ايلهان برك&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4x74DbizzI/AAAAAAAAAeM/ZV2QUbw-LDY/s1600-h/Ø§ÙÙÙØ§Ù+Ø¨Ø±Ù.bmp"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155631876356099890" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 160px; CURSOR: hand; HEIGHT: 146px" height="146" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4x74DbizzI/AAAAAAAAAeM/ZV2QUbw-LDY/s200/%D8%A7%D9%8A%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%86+%D8%A8%D8%B1%D9%83.bmp" width="134" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ايلهان برك را رنگين كمان عصر طلايي شعر تركيه ناميده اند، شاعري هشتاد ساله كه اكنون نيز همچون جوانان با زباني پر خون، گرم و جوانانه مي سرايد. او خود مي گويد&lt;br /&gt;من درهاي بسته شعر را مي پسندم، جايي كه سخن به صفر مي رسد. من از آنجا خودم را صدا مي زنم&lt;br /&gt;منتقدي در مورد برك مي گويد&lt;br /&gt;اگر شعر يك ريسك باشد، ايلهان اين ريسك را به حد اعلا رسانده است&lt;br /&gt;ايلهان برك يكي از بنيانگذاران موج دوم شعر تركيه است&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;اديب جانسه ور&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4y-DDbi0XI/AAAAAAAAAiw/uMyfC4JRC1o/s1600-h/Ø§Ø¯ÙØ¨+Ø¬Ø§Ù+Ø³ÙØ±.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155704633102094706" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" height="170" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4y-DDbi0XI/AAAAAAAAAiw/uMyfC4JRC1o/s200/%D8%A7%D8%AF%D9%8A%D8%A8+%D8%AC%D8%A7%D9%86+%D8%B3%D9%88%D8%B1.jpg" width="126" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;سال 1928 در استانبول متولد شد و سال 1986 در همين شهر از دنيا رفت. مدتي دانشجوي اقتصاد بود كه بدون اخذ مدرك، دانشگاه را رها كرد و در بازار به عتيقه فروشي پرداخت. در مجلات ادبي بيساري قلم زد تا اينكه خود مجله ادبي" نكته" را به چاپ رساند&lt;br /&gt;وي يكي از پيشروان موج دوم شعر ترك به شمار مي رود&lt;br /&gt;مجموعه ها&lt;br /&gt;بر فراز غروب، معيشت به قاعده، ميخك، آدم هاي مايوس در پارك، نفت، كجاست آنتيگونه، تراژدي ها، يعقوب فرياد نازدني، آگوست كثيف، مي ماند، من از نسل روحي بيكم، عشق و رويا&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ني زن توفيق&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4x8yTbiz0I/AAAAAAAAAeU/7O1UjzqwMsc/s1600-h/ÙÙ+Ø²Ù+ØªÙÙÙÙ.bmp"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155632877083479874" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 130px; CURSOR: hand; HEIGHT: 160px" height="168" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4x8yTbiz0I/AAAAAAAAAeU/7O1UjzqwMsc/s200/%D9%86%D9%8A+%D8%B2%D9%86+%D8%AA%D9%88%D9%81%D9%8A%D9%82.bmp" width="130" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ني زن توفيق سال 1879 به دنيا آمد و در سال 1953 در استانبول از دنيا رفت. پدرش ني زني آماتور بود اما همين هنر پدر انگيزه اي شد تا او با علاقه اي وصف ناشدني ني زني را بياموزد. پس از آن به آموختن فارسي همت گمارد و چنان پيشرت كرد كه به راحتي حرف مي زد، مي خواند و مي نوشت&lt;br /&gt;مدت ها در مولوي خانه هاي شهرهاي مختلف به سر برد و درنهايت به طريقت بكتاش درآمد و درويش حاجي بكتاش شد&lt;br /&gt;هيچ گاه عضو يك گروه موسيقي نبود اما صداي ني او در سراسر تركيه پيچيد و اشعارش با درون مايه هاي ديني، عرفاني و سياسي مقبوليت عام پيدا كرد&lt;br /&gt;ني زن زباني كلاسيك دارد و پس از " اشرف" و " عاكيف" سومين و بزرگ ترين شاعر تمثيل پرداز تركيه به شمار مي رود.مجموعه اشعار وي عبارتند از&lt;br /&gt;هيچ 1919 عذاب مقدس ( نام كتاب به عينه فارسي است) 1949 و آهنگ ها&lt;br /&gt;ساز نهاوند، ساز سماع شهناز بوساليك، پلاك سنگي و&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;عارف نيهات آسيا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yATDbiz1I/AAAAAAAAAec/cRDQtjm4Gzk/s1600-h/Ø¹Ø§Ø±Ù+ÙÙÙØ§Øª+Ø¢Ø³ÙØ§.bmp"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155636738259078994" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" height="167" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yATDbiz1I/AAAAAAAAAec/cRDQtjm4Gzk/s200/%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81+%D9%86%D9%8A%D9%87%D8%A7%D8%AA+%D8%A2%D8%B3%D9%8A%D8%A7.bmp" width="134" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عارف نيهات آسيا، در سال 1904 در چالجا متولد شد، تحصيلات دانشگاهي خود را در استانبول به پايان برد، در قبرس و تركيه به معلمي پرداخت و در سال 1975 از دنيا رفت&lt;br /&gt;مليت خواهي و عشق به وطن جايگاه ويژه اي در اشعار او دارد. آسيا اندكي هم به عرفان متمايل است و به اعتقاد منتقدين ترك توانسته است از تاثير شاعران ديگر تا حدودي در امان بماند و صداي خود را داشته باشد. صدايي كه هر لحظه با طنيني تازه به گوش مي رسد و تجربه اي نو را به رخ مي كشد. رباعي هاي آسيا در ميان اشعار وي حلاوت ويژه اي دارد&lt;br /&gt;مجموعه اشعار: هيكل تراش، نام كتاب به عينه فارسي است، روياي متكايم، آيه ها، يك پرچم در انتظار باد گنبد خضرا، شاخه ها و ريشه ها، پستانك ها، دعاها و آمين ها، در آينه مانده، رباعيات عارف، نام كتاب به عينه فارسي است، رباعي هاي قبرسي، نيسان نام يكي از ماه هاي بهار است كه از فارسي گرفته شده، برج دلو&lt;br /&gt;و در سال 1971 رباعي هايي از اروپا، چاپ و منتشر شد&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مصطفي انگين كاراتاي&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yA5jbiz2I/AAAAAAAAAek/DWXi80B3f_E/s1600-h/ÙØµØ·ÙÙ+Ø§ÙÚ¯ÙÙ+ÙØ§Ø±Ø§ØªØ§Ù.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155637399684042594" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" height="120" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yA5jbiz2I/AAAAAAAAAek/DWXi80B3f_E/s200/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%8A+%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%8A%D9%86+%D9%83%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%8A.jpg" width="114" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;مصطفي انگين كاراتاي متولد 1972 به دليل زندگي خانواده در آلمان، تمام سال هاي كودكي اش در مسافرت بين آلمان و تركيه گذشت. پس از آن نيز تعطيلات مدرسه را در آلمان بود و براي تحصيل به تركيه باز مي گشت&lt;br /&gt;كاراتاي هم در زمينه شعر و هم نمايشنامه نويسي، جوايز بسياري كسب كرده است و از سال 2000 به بعد ترجمه هاي بسياري از وي در روزنامه هاي تركيه و كشورهاي اروپايي به چاپ رسيده است. به همين دليل كاراتاي را گامي قابل اتكا براي شناخت ادبيات تركيه در اروپا مي شناسند و شاعران ترك از او به عنوان امضا كننده آثاري كه مي تواند ميدان عميق همكاري و همياري باشد، ياد مي كنند&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4y-lDbi0YI/AAAAAAAAAi4/biE_-Zhf-w0/s1600-h/Ø§Ø&amp;shy;ÙØ¯+Ø¢Ú¯Ø§Ù.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155705217217646978" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 113px; CURSOR: hand; HEIGHT: 182px" height="190" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4y-lDbi0YI/AAAAAAAAAi4/biE_-Zhf-w0/s200/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF+%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87.bmp" width="121" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;احمد آگاه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yBXzbiz3I/AAAAAAAAAes/bTKeWAWWumk/s1600-h/Ø§Ø&amp;shy;ÙØ¯+Ø¢Ú¯Ø§Ù.bmp"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;احمد آگاه كه در ادبيات تركيه با نام يحيي كمال بياتلي شهرت دارد در سال 1884 به دنيا آمد . در سال 1903 به توصيه يكي از دوستانش زبان فرانسوي را آموخت، سپس به پاريس رفت و در رشته علوم سياسي مشغول تحصيل شد. آنجا از درس اساتيد مشهور و صاحب نامي چون آلبرت سورل، اميل بورگوخ، لوييس رونالت و... بهره برد و به دليل علاقه فراواني كه به تاريخ داشت، رشته تاريخ سياسي را ادامه داد&lt;br /&gt;پس از 9 سال به وطن برگشت و ابتدا در استانبول به تدريس تاريخ و ادبيات پرداخت اما بعد از آن به عنوان ديپلمات در سفارتخانه هاي بسياري مشغول به كار شد و در تاريخ 1958 از دنيا رفت&lt;br /&gt;زبان و فرم اشعار بياتلي را به سه دوره مي توان تقسيم كرد&lt;br /&gt;شعر نو با زبان ساده&lt;br /&gt;شعر كلاسيك با زبان فاخر&lt;br /&gt;رباعي ها&lt;br /&gt;وي براي آهنگ و وزن شعر اهميت زيادي قايل بود و به همين دليل تمام اشعارش از وزن عروضي تبعيت مي كند. در اين زمينه بياتلي جايگاه خاصي دارد و به استادي مشهور است. يحيي كمال بياتلي بسيار آرزو داشت تا در زمان حياتش آثارش را به چاپ برساند اما متاسفانه هرگز به اين آرزو نرسيد&lt;br /&gt;علاقه مندي وي به ادبيات فارسي در تك تك اشعار به ويژه در رباعي هايش به وضوح پيداست&lt;br /&gt;مجموعه اشعار&lt;br /&gt;آسمان ما، نسيم شعر كهن، ناگفته هاي خيام به تركي، شعري بي پايان&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فاروق نافذ چاملي بئل&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yDUDbiz4I/AAAAAAAAAe0/m90ubKz0JWA/s1600-h/ÙØ§Ø±ÙÙ+ÙØ§ÙØ°+ÚØ§ÙÙÙ+Ø¨Ø¦Ù.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155640053973831554" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 118px; CURSOR: hand; HEIGHT: 162px" height="170" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yDUDbiz4I/AAAAAAAAAe0/m90ubKz0JWA/s200/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%82+%D9%86%D8%A7%D9%81%D8%B0+%DA%86%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%8A+%D8%A8%D8%A6%D9%84.bmp" width="120" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;فاروق نافذ چاملي بئل در سال 1898 در استانبول به دنيا آمد، مدتي در رشته پزشكي تحصيل كرد، پس از آن سال هاي طولاني در استانبول و آنكارا به عنوان معلم كار كرد و در سال 1973 از دنيا رفت&lt;br /&gt;چاملي بئل يك دوره هم به عنوان نماينده مردم استانبول به مجلس رفت&lt;br /&gt;زبان و تكنيك شعري وي در مرحله گذار ادبيات نوين تركيه نقش ويژه اي ايفا كرد كه به اعتقاد خود ترك ها غير قابل انكار است&lt;br /&gt;مجموعه اشعار&lt;br /&gt;سلاطين شرق، از دل به دل، آرام مي شدي اي كاش، چشمه چوپان، حلقه ها در آب، عمري چنين گذشت، آنچه دست هايم برگزيد، آبي كه جاري است، سخت گير با مزه(شعر طنز)، هيجان، ديوارهاي زندان، ديوارهاي كاروان سرا: گزينه اشعار&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;متين ال اوغلو&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yEiTbiz5I/AAAAAAAAAe8/AMCeMfSeFtM/s1600-h/ÙØªÙÙ+Ø§Ù+Ø§ÙØºÙÙ.bmp"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155641398298595218" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yEiTbiz5I/AAAAAAAAAe8/AMCeMfSeFtM/s200/%D9%85%D8%AA%D9%8A%D9%86+%D8%A7%D9%84+%D8%A7%D9%88%D8%BA%D9%84%D9%88.bmp" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;متين ال اوغلو سال 1927 به دنيا آمد و سال 1985 از دنيا رفت. او تحصيل كرده رشته نقاشي است و شعرهاي ابتدايي اش را با امضاي محمد امين به چاپ رسانده است. متين ال اوغلو علاوه بر شعر در دوره حيات ادبي اش به عنوان يك منتقد مطبوعاتي چيره دست و صاحب نام مطرح بود&lt;br /&gt;مجموعه اشعار&lt;br /&gt;قابلمه هاي سوت دار، سلطان پالاموت، هيزم، پسري كه از خروس مي ترسيد، آدرس تركيه، رقص ماه، فهرست، نرم، گفته هاي بكتاش(همراه با اوغوز تانسال) ،نسيم نان، ماه تمام، زنان نخستين&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;احمد محيب دراناس&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yF_jbiz6I/AAAAAAAAAfE/OMoPuI4-wh8/s1600-h/Ø§Ø&amp;shy;ÙØ¯+ÙØ&amp;shy;ÙØ¨+Ø¯Ø±Ø§ÙØ§Ø³.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155643000321396642" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 126px; CURSOR: hand; HEIGHT: 173px" height="179" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yF_jbiz6I/AAAAAAAAAfE/OMoPuI4-wh8/s200/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF+%D9%85%D8%AD%D9%8A%D8%A8+%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B3.bmp" width="122" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;احمد محيب دراناس سال 1901 متولد و سال 1967 از دنيا رفت. دراناس تحصيلات عالي خود را در رشته فلسفه دانشگاه استانبول به پايان برد و پس از آن دو سال در دانشگاه سوربن پاريس ادامه تحصيل داد و باز براي تكميل تحصيلات به تركيه برگشت. مدتي به عنوان رايزن فرهنگي در پاريس كار كرد و تا زمان بازنشستگي در استانبول و سيواس به تدريس پرداختاحمد محيب دراناس از جمله كساني است كه براي شعر هجايي تركيه امكانات تازه زباني و تكنيكي فراهم آورد. او زباني ساده و صميمي دارد و به جز مجموعه "درگاه" ديگر به چاپ اشعر خود مبادرت نورزيدشعر و انديشه احمد محيب دراناس متمايل به ادبيات شفاهي و فولكلور بوده و آثار بسياري را در اين زمينه در مجلات ادبي زمان خود به چاپ رسانده است&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اميد ياشار اوغوزجان&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yGnjbiz7I/AAAAAAAAAfM/0W3ASFZjnPc/s1600-h/Ø§ÙÙØ¯+ÙØ§Ø´Ø§Ø±+Ø§ÙØºÙØ²Ø¬Ø§Ù.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155643687516164018" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yGnjbiz7I/AAAAAAAAAfM/0W3ASFZjnPc/s200/%D8%A7%D9%85%D9%8A%D8%AF+%D9%8A%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%B1+%D8%A7%D9%88%D8%BA%D9%88%D8%B2%D8%AC%D8%A7%D9%86.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;1926 در تارسوس متولد شد. 1948 ازدواج كرد و همان سال مجموعه شعر موسيقي دريا را به چاپ رساند. 1954 رييس بانك كار آنكارا شد و كتاب "زبان شان بلبل" از وي به چاپ رسيد. 1955 شروع به سرودن دوبيتي و رباعي كرد و كتاب هاي "لبريز" و "آخرين چهارشنبه عشقمان" را منتشر كرد&lt;br /&gt;سال 1956 مجموعه"بار ديگر مردن" ، "آيينه كور" و يك دنيا براي دو مرد" ، سال 1958 " فراموشم نكن"، " سال 1960 "چشم هاي تاريكي"،"با تو مردن مي خواهم" و "ميمون هاي عاقل" را چاپ كرد و هم زمان به عنوان جانشين سردبير در يكي از نشريات قلم زد&lt;br /&gt;سال 1962 به چاپ گزارش ها و سفرنامه هايش در استانبول مبادرت ورزيد سال 1963 كتاب " آن سو ندارد"، "1964 " يك روز در آنكارا" و ترانه هاي اندوه" 1965 "گوش چپ صدراعظم"،"شعرهاي مهربان" و "نامه ها" 1966 "كمي خاكستر، كمي دود"،"سنگ ها و سرها"،انشاالله ماشاالله" و "تو را دوست داشتن" 1967 "25سال هنر استانبول"،"انسان اروپا ديده" و "ندانستي طعم عشق را" 1968"آيا تو را دوست دارم" 1969"تا زمان خاك شدن"،"عشق بود؟" و " دعواي شكم" را چاپ كرد.&lt;br /&gt;سال 1970 اشعار عاشق وصال را جمع آوري و با نام "دوستان مرا به ياد بياورند" و نيز مجموعه"آتش حقيقت" را چاپ كرد&lt;br /&gt;سال 1971 گزيده شعر شاعران ترك را با نام "اول تو اخر تو" سال 1972 مجموعه رباعي هايش 1975 اثر" به دروغ تمام شد" 1977"درياي تلخي ها" را چاپ كرد&lt;br /&gt;سال 1978 با همسر دومش ازدواج و كتاب "اين عشق، تنهايي كهنه من است" و "نامه هايي كه نويسنده شان را جست و جو مي كنند" را به چاپ رساند&lt;br /&gt;1980 گالري اميد ياشار افتتاح شد و او به فرانسه و سوئد رفت&lt;br /&gt;1983 چاپ "آينه چشم جران"&lt;br /&gt;1984 سال مرگ شاعر&lt;br /&gt;اشعار ياشار اوغلو به زبان هاي انگليسي ، فرانسوي ، روسي ، يوناني ، آلماني ، بلغاري ، ايتاليايي ، يوگوسلاوي ، عربي و لهستاني ترجمه شده است&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;احمد عارف&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yHQjbiz8I/AAAAAAAAAfU/73DflfFhZNA/s1600-h/Ø§Ø&amp;shy;ÙØ¯+Ø¹Ø§Ø±Ù.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155644391890800578" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 160px; CURSOR: hand; HEIGHT: 162px" height="158" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yHQjbiz8I/AAAAAAAAAfU/73DflfFhZNA/s200/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF+%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81.bmp" width="122" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;احمد عارف سال 1927 در دياربكر به دنيا آمد. در آنكارا تحصيل كرد و سال 1991 از دنيا رفت. عارف يك روزنامه نگار پيشرو بود و دو سال به دليل مخالفت با وضع سياسي موجود به زندان رفت. او شانه به شانه ناظم حكمت يكي از چهره هاي برجسته ادبيات تركيه محسوب مي شود و در زمينه شعر هجايي با بافتي توده اي و مردمي، مقبوليت عام دارد&lt;br /&gt;مجموعه شعر&lt;br /&gt;در حسرت تو زنجيرها پوسيد&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yQdTbiz9I/AAAAAAAAAfc/1ylp1JFQI9I/s1600-h/Ø¬Ø§Ù+ÙÙØ¬Ù.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155654506538782674" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 116px; CURSOR: hand; HEIGHT: 154px" height="184" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yQdTbiz9I/AAAAAAAAAfc/1ylp1JFQI9I/s200/%D8%AC%D8%A7%D9%86+%D9%8A%D9%88%D8%AC%D9%84.bmp" width="136" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;جان يوجيل&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;جان يوجيل متولد 1۹26 استانبول و تحصيل كرده زبان شناسي كلاسيك آنكارا و جامبريدگه است وي در سال 1999 ديده از جهان فروبست&lt;br /&gt;مجموعه اشعار&lt;br /&gt;ننويس،1950 ديوار عشق، اشعار يك سياسي، جان فدا، بچه ها، زمانه كوتاه، بچه كلاغ ها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;سونيا آكين &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155656503698575330" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" height="186" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4ySRjbiz-I/AAAAAAAAAfk/petcTyeLEsw/s200/%D8%B3%D9%88%D9%86%D9%8A%D8%A7+%D8%A2%D9%83%D9%8A%D9%86.bmp" width="120" border="0" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سونيا آكين متولد 1962 ترابزون است. رشته جغرافيا را در دانشگاه استانبول خوانده و تا كنون تنها يك مجموعه شعر به نام "خارستان" را به چاپ رسانده است (1989) سونيا آكين اشعاري&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نرم و تغزلي دارد و شعرهاي كوتاه او از طرفداران بي شماري ميان ترك ها برخوردار است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yTTTbiz_I/AAAAAAAAAfs/gsP6tNA60GQ/s1600-h/Ø§Ø&amp;shy;ÙØ¯+ØªÙÙÙ.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155657633274974194" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 172px; CURSOR: hand; HEIGHT: 113px" height="115" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yTTTbiz_I/AAAAAAAAAfs/gsP6tNA60GQ/s200/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF+%D8%AA%D9%84%D9%84%D9%8A.bmp" width="180" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;احمد تللي&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;احمد تللي متولد 1946 و تحصيل كرده زبان و ادبيات تركي استانبولي است. تللي در موسسه هاي آموزشي و كانون هاي ادبي مختلفي به تدريس پرداخت و پس از سال هاي 1960 در زمينه شعر اجتماعي جايگاه خاصي پيدا كرد.منتقدين ترك مي گويند نوع تغزل و در عين حال عصيان گري و جنبه هاي اجتماعي شعرش او را به "آتيلا ايلهان" پيوند مي زند&lt;br /&gt;مجموعه اشعار: سال هاي آتش،اندوه عصيان مي شود، بفهمد كسي كه مي جنگد، پنهان،آب چروكيده، شايد دوباره بيايم&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بهجت نجاتي گيل&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yURzbi0AI/AAAAAAAAAf0/5L6jyo5BfmM/s1600-h/Ø¨ÙØ¬Øª+ÙØ¬Ø§ØªÙ+Ú¯ÙÙ.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155658707016798210" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yURzbi0AI/AAAAAAAAAf0/5L6jyo5BfmM/s200/%D8%A8%D9%87%D8%AC%D8%AA+%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA%D9%8A+%DA%AF%D9%8A%D9%84.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بهجت نجاتي گيل سال 1916 در استانبول متولد شد، در رشته زبان و ادبيات تركي دانشگاه استانبول تحصيل كرد، در موسسات فرهنگي بسياري به تدريس پرداخت و سال 1979 در استانبول از دنيا رفت&lt;br /&gt;اشعار ابتدايي وي ساده و روان، برهنه و عاري از پيچيدگي است در عين حال كه بافت و ساختمندي شعرش كه از تركيب واژگان نو و كهن به وجود آمده، بسيار محكم است. بهجت نجاتي گيل اشعاري گيرا و دلچسب دارد&lt;br /&gt;مجموعه اشعار&lt;br /&gt;بازار بسته، همين دوروبر، خانه ها، خاك كهن، تنگ زمان، تابستان، ديوانچه، راه رفتن با دو سر، گور اسب وحشي، سفيدها و سياه ها&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yYUDbi0BI/AAAAAAAAAf8/K43kvl87HSs/s1600-h/Ø¬Ø§ÙÙØª+ØµØ¯ÙÙ+ØªØ§Ø±Ø§ÙØ¬Ù.bmp"&gt;&lt;/a&gt;جاهيت صدقي تارانجي&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4y_VTbi0ZI/AAAAAAAAAjA/xVwZbVIExuA/s1600-h/Ø¬Ø§ÙÙØª+ØµØ¯ÙÙ+ØªØ§Ø±Ø§ÙØ¬Ù.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155706046146335122" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 127px; CURSOR: hand; HEIGHT: 178px" height="178" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4y_VTbi0ZI/AAAAAAAAAjA/xVwZbVIExuA/s200/%D8%AC%D8%A7%D9%87%D9%8A%D8%AA+%D8%B5%D8%AF%D9%82%D9%8A+%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%8A.bmp" width="113" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;جاهيت صدقي تارانجي در سال 1910 در دياربكر متولد شد، تحصيلات ابتدايي را در مدرسه فرانسوي هاي استانبول به اتمام رساند و پس از دوره متوسطه و اخذ ديپلم به پاريس رفت.&lt;br /&gt;وي در جنگ جهاني دوم به دليل آشفتگي اوضاع اجتماعي به وطن بازگشت و در وزارت كار مترجم شد. در سال 1954 بيماري سختي گرفت به گونه اي كه پزشكان از او قطع اميد كردند و او را براي مداوا به وين فرستادند. تارانجي دو سال بعد همانجا در بيمارستان از دنيا رفت&lt;br /&gt;جاهيت صدقي تارانجي در شعر به وزن و قافيه وفادار ماند اما چيره دستي اش در به كارگيري كلمات و تسلط وي بر ادبيات روز شعرش را در كنار شاعران نوپرداز قرار مي دهد. شايد بتوان گفت نوعي نئو كلاسيك كه از قالبي كهنه و فضايي نوبهره مي برد&lt;br /&gt;منتقدين ترك درباره تارانجي مي گويند&lt;br /&gt;اسلوبي ساده دارد و مجازهاي شعري اش از قابليت تاويل به پديده هاي عيني برخوردارند تا آنجا كه مي توان او را شاعري رئاليست به حساب آورد&lt;br /&gt;مرگ و عشق به زندگي تم اصلي شعر هاي تارانجي است&lt;br /&gt;مجموعه اشعار&lt;br /&gt;سكوت زندگي ام، 35 سال، زيباتر از خيال، پس از آن&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;احمد سلجوق ايلكان&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yZczbi0CI/AAAAAAAAAgE/qtk49M-fjbk/s1600-h/Ø§Ø&amp;shy;ÙØ¯+Ø³ÙØ¬ÙÙ+Ø§ÙÙÙØ§Ù.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155664393553498146" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 144px; CURSOR: hand; HEIGHT: 131px" height="133" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yZczbi0CI/AAAAAAAAAgE/qtk49M-fjbk/s200/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF+%D8%B3%D9%84%D8%AC%D9%88%D9%82+%D8%A7%D9%8A%D9%84%D9%83%D8%A7%D9%86.bmp" width="162" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;او متولد 1955 آدناسست. براي تحصيلات عاليه به آلمان رفت و در دانشگاه تكنيك برلين معماري خواند اما تا اخذ مدرك دوام نياورد و به تركيه بازگشت تا اينكه در استانبول وارد رشته زبان و ادبيات آلماني شد اين بار ايلكان توانست تا اخذ مدرك دكتري در اين رشته تاب بياورد&lt;br /&gt;پروفسور ايلكان يكي از ترانه سرايان صاحب سبك تركيه به شمار مي رود و علاقه مندان بسياري دارد&lt;br /&gt;مجموعه تصنيف ها&lt;br /&gt;در نور شمع، چشم هاي تو شعرند، نگاه كن يك مرد مي گريد، شاخه اي ميخك سفيد، انساني كه منم، جست و جو مي كنم تو را، شاعر نمي گريد، شاعر جدايي ها، آخرين رمانتيك&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4ybWDbi0DI/AAAAAAAAAgM/pxD2gQkRWAU/s1600-h/Ø§ÙØ²Ø¯ÙÙØ±+Ø¢Ø³Ø§Ù.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155666476612636722" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" height="180" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4ybWDbi0DI/AAAAAAAAAgM/pxD2gQkRWAU/s200/%D8%A7%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%85%D9%8A%D8%B1+%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%81.bmp" width="130" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;اوزدمیر آساف&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اوزدمیر آساف سال 1923 در آنكارا متولد و سال 1981 در استانبول از دنيا رفت. نام اصلي او " هاليت اوزدمير آرون" است. تحصيلات دانشگاهي خود را ابتدا در رشته حقوق سپس اقتصاد و روزنامه نگاري دانشگاه استانبول ادامه داد اما پيش از اخذ مدرك منصرف و به عنوان كارمند بيمه مشغول به كار شد&lt;br /&gt;مدتي به عنوان مترحم در روزنامه هاي معروف قلم زد و در سال 1951 چاپخانه هنر "سانات" را تاسيس و نيز موسسه نشر ميز گرد" يووارلاك ماسا" را افتتاح كرد&lt;br /&gt;شعرهاي ابتدايي او كه در قالب چهارپاره است كاملا تغزلي و غنايي است. نوعي از غنا و تغزل خاص كه ويژه آساف بوده و كاملا قابل تشخيص است&lt;br /&gt;مجموعه شعرهاي وي بر تم انساني در اجتماع استوار است و منتقدين ترك در مورد او مي گويند كه به خوبي توانسته است احساس و درك منطقي را با هم پيوند بزند.موضوعاتي همچون عشق، مرگ، و جدايي در شعر آساف موج مي زند در عين حال كه تمامي آثار او لبريز از هجو و استهزا استادانه است. در شعرهاي آخر وي فرار و اوقات تلخي انساني نااميد ، رنگ غليظ تري به خود مي گيرد.اواز شعر غرب كاملا آگاه است و همين آگاهي در پيوند با دانش عميق ادبيات ترك و پديده هاي اجتماعي زمانه اش جايگاهي ويژه را برايش رقم مي زند. منتقدين ترك مي گويند آساف در پيشبرد ادبيات معاصر تركيه نقش به سزايي داشته است&lt;br /&gt;مجموعه اشعار&lt;br /&gt;دنيا به چشمم دويد، تو تو تو، در آستانه يك در، گوشه اي از دايره، ابريشم نيست، چگونه اي، گل ها را نخوريد، تنهايي تقسيم نمي شود، خوشبختي پس از من&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;جزمي ارسو&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4ygAzbi0EI/AAAAAAAAAgU/s2YpwBAH1zQ/s1600-h/Ø¬Ø²ÙÙ+Ø§Ø±Ø³ÙØ².bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155671609098555458" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4ygAzbi0EI/AAAAAAAAAgU/s2YpwBAH1zQ/s200/%D8%AC%D8%B2%D9%85%D9%8A+%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%B2.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ز&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;او متولد ۱۹۵۹ استانبول و تحصیل کرده علوم سیاسی است ، مدتي نويسنده آگهي هاي تبليغاتي بود و پس از آن در مجله لمان كار كرد&lt;br /&gt;مجموعه&lt;br /&gt;دوباره عاشق شدي، شرم دارد از روبرو شدن&lt;br /&gt;ارسوز در اتوبيوگرافي سمبليكي زندگاني اش را اين گونه توصيف مي كند&lt;br /&gt;"وقتي دانش آموز بودم نويسنده شدن تنها آرزويم بود اما اين آرزو هيچ گاه پروژه اي جدي نبود&lt;br /&gt;همسرم يك ايدئاليست است وبا آن پيوندهاي عميقي دارد.او مثل يك خانم فرنگي تمام عيار روزگارش را در دانسينگ ها مي گذراند و در نمايشنامه هاي راديويي گريه مي كند. براي او ايدئاليسم تصويري از يتوپياست ، تصويري كه هميشه بايد روي ميز كارش باشد اما پدرم يوتوپيا را بهتر از همسرم درك مي كند ، مي فهمد و با آن زندگي مي كند&lt;br /&gt;جزمي ارسوز محكوم به ويراني است ، من از ويران شدن خويش لذت مي برم. اين نوعي از خود آزاري نيست بلكه بناي روحم را اينچنين سرشته اند. ويراني طعم شعر مي دهد. آنگاه كه پايم ليز مي خورد و يا يك نفر مزد كارم را از چنگم بيرون مي آورد ، به خودم مي گويم: ها! تمام شد ، حالا ديگر تويي و جزمي ارسوز. من هم چنانكه ويران مي شوم با خويش ملاقات مي كنم&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yiKDbi0FI/AAAAAAAAAgc/Zbezn6kxEgs/s1600-h/Ø¹Ø¨Ø¯Ø§ÙØ±Ø&amp;shy;ÙÙ+ÙØ§Ø±Ø§ÙÙÚ.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155673967035600978" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" height="188" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yiKDbi0FI/AAAAAAAAAgc/Zbezn6kxEgs/s200/%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%AD%D9%8A%D9%85+%D9%83%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%83%D9%88%DA%86.bmp" width="129" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;عبدالرحيم كارا كوچ&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;كارا كوچ متولد 1932 البستان و بازنشسته شهرداري است. وي در اشعارابتدايي خود آتش زد و سال 1964 اولين كتابش را با نام "نامه هايي به حسن" به چاپ رساند. اين مجموعه سه بار و هربار در تيراژ 10 هزار نسخه تجديد چاپ شد&lt;br /&gt;اشعار كاراكوچ انباشته از تمسخر دموكراسي است ، زباني پر از نيش و كنايه دارد و معتقد است با هيچ سياستمداري نبايد آشتي كرد. انسانيت و مظلوميت اسلام بن مايه انديشه او را شكل مي دهد. وي در دهه 70 محكوم به زندان شد اما بدون آنكه براي خود وكيلي گرفته باشد تبرئه شد&lt;br /&gt;ناشر كاراكوچ درمورد او مي گويد:" او استاد بي چون و چراي شعر مردمي است، شعرهاي ماندگارش به ظريف ترين شكل صداي رساي ماست. او آنچه را كه ما درك مي كنيم و به زبان مي آوريم را در قالب شعر ارائه مي دهد. كاراكوچ مترجم احساس و عاطفه ماست&lt;br /&gt;مجموعه اشعار&lt;br /&gt;نامه هايي به حسين، گوش به زنگ، فرمان تير، خون نوشته ها، آب ها خيس نمي شوند، فصل پنجم، دوستي كه عقلش به گل نشست، روياي ممنوع، زيبايي آسماني ام، گردنبند1، گردنبند2، ردپاي انگشت و نوشته هايي از سر فكر&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;جمال ثري&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yjHTbi0GI/AAAAAAAAAgk/7-SVsYIJth8/s1600-h/Ø¬ÙØ§Ù+Ø«Ø±ÙØ§.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155675019302588514" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 170px; CURSOR: hand; HEIGHT: 190px" height="190" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yjHTbi0GI/AAAAAAAAAgk/7-SVsYIJth8/s200/%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84+%D8%AB%D8%B1%D9%8A%D8%A7.bmp" width="150" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اومتولد 1931 ارزنجان است، تحصيل كرده علوم سياسي و مفتش مالي وزارت اقتصاد. جمال ثريا مدتي هم به عنوان مفتش در ضرابخانه استانبول كاركرد و سال 1990 از دنيا رفت&lt;br /&gt;وي براي محتواي شعر اهميت زيادي قايل است، عشق بم اصلي اشعارش را شكل مي دهد و در بيان از اسلوب طنز بهره مي برد. شعر ثريا را در موج دوم جريان شعري تركيه بايد تعريف كرد&lt;br /&gt;مجموعه اشعار&lt;br /&gt;اورجينك، بيابانگرد، مراببوس بعد به دنيايم بياور، عاشقانه ها&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آتائول بهرام اوغلو&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4ykFjbi0HI/AAAAAAAAAgs/7jECFQLWgYU/s1600-h/Ø¢ØªØ§Ø¦ÙÙ+Ø¨ÙØ±Ø§Ù+Ø§ÙØºÙÙ.bmp"&gt;&lt;/a&gt;آتائول بهرام اوغلو در سال 1942 به دنيا آمد. پدر وي كشاورز بود. در سال 1966 در رشته زبان و ادبيات روس ليسانس گرفت و به دليل علاقه اي كه به ادبيات روسي داشت روي به ترجمه آورد &lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4zAJjbi0aI/AAAAAAAAAjI/_sZ6k8tscEU/s1600-h/Ø¢ØªØ§Ø¦ÙÙ+Ø¨ÙØ±Ø§Ù+Ø§ÙØºÙÙ.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155706943794500002" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 128px; CURSOR: hand; HEIGHT: 184px" height="184" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4zAJjbi0aI/AAAAAAAAAjI/_sZ6k8tscEU/s200/%D8%A2%D8%AA%D8%A7%D8%A6%D9%88%D9%84+%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85+%D8%A7%D9%88%D8%BA%D9%84%D9%88.bmp" width="126" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;پس از سال 1970 با اتمام دوره نظام وظيفه به كشورهاي مختلفي سفر كرد و بعد از برگشت به تركيه در استانبول به كار تئاتر پرداخت و در كنار آن براي روزنامه هاي محلي قلم زد&lt;br /&gt;آتائول در همين ايام آرام آرام به عنوان يك شاعر پيشرو مطرح شد چراكه او توانسته بود اشعار مخيل اما ساده اش را با دركي عميق از سياست و پديده هاي روز پيوند بزند&lt;br /&gt;مجموعه اشعار&lt;br /&gt;يك ژنرال ارمني، يك روز ناتمام، جساردلتنگي،سفر و غوغاي شعرها، نه باران نه شعر، بايكوت، حكايت مصطفي صبحي، رباعي ها، يك هم وطن خوب، تركيه، اي وطن افسرده اي وطن زيبا، آوريل دور، نامه هايي به دخترم&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پروفسور افشار تيموچين&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4ylAzbi0II/AAAAAAAAAg0/5myVYEegNOk/s1600-h/Ø§ÙØ´Ø§Ø±+ØªÙÙÙÚÙÙ.bmp"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4zA6zbi0bI/AAAAAAAAAjQ/QI5kSISahX0/s1600-h/Ø§ÙØ´Ø§Ø±+ØªÙÙÙÚÙÙ.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155707789903057330" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4zA6zbi0bI/AAAAAAAAAjQ/QI5kSISahX0/s200/%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1+%D8%AA%D9%8A%D9%85%D9%88%DA%86%D9%8A%D9%86.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;متولد 1939 و تحصيل كرده زبان و ادبيات فرانسه دانشگاه استانبول ، دانش آموخته فلسفه دانشگاه اوتاواي كانادا و نيز داراي مدرك دكتراي زبان و ادبيات فرانسه از دانشگاه آتاتورك است. پروفسور افشار تيموچين جايگاه شايسته اي در ادبيات تركيه دارد و ترانه هاي وي نيز از محبوبيت خاصي برخوردار است&lt;br /&gt;مجموعه اشعار&lt;br /&gt;بيابان، زهره و طاهر، داستان ها، ترانه هاي ما اينچنين گفتني است، ترانه هاي جنگ، گاهواره تهي، آي زيباي روياي ام، عشق اين گونه مي رود&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4ysTjbi0KI/AAAAAAAAAhE/lKNg5Jxf-S0/s1600-h/ØªÙØ±ÙÙØª+Ø§ÙÙØ§Ø±.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155685125360636066" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 132px; CURSOR: hand; HEIGHT: 134px" height="144" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4ysTjbi0KI/AAAAAAAAAhE/lKNg5Jxf-S0/s200/%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%83%D9%88%D8%AA+%D8%A7%D9%88%D9%8A%D8%A7%D8%B1.bmp" width="136" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;توركوت اويار&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اويار در سال 1927در آنكارا به دنيا آمد و سال 1985 دار فاني را وداع گفت. پدرش افسر ارتش و خود او كارمند وزارت صنايع بود&lt;br /&gt;عشق، جدايي و مرگ، تم هاي اصلي شعر وي هستند. توركوت اويار از جمله چهره هاي سرشناس موج دوم شعر تركيه است&lt;br /&gt;مجموعه اشعار&lt;br /&gt;حال و احوال، تركيه ام، عربستان زيباي جهان، توتون هاي خيس، هر دوشنبه، ديوان، مجموعه ها&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;عصمت اوزال&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4ys1jbi0LI/AAAAAAAAAhM/sPaJBb10RMo/s1600-h/Ø§ÙØ²Ø§Ù.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155685709476188338" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 139px; CURSOR: hand; HEIGHT: 148px" height="148" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4ys1jbi0LI/AAAAAAAAAhM/sPaJBb10RMo/s200/%D8%A7%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%84.bmp" width="131" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;سال 1944 در كايسري متولد شد، تحصيلات دانشگاهي خود را ابتدا در رشته علوم سياسي، سپس زبان و ادبيات فرانسه به اتمام رساند. دكتر اوزال هم اكنون در كنسرواتوار استانبول زبان فرانسه تدريس مي كند و به همراه آتائول بهرام اوغلو در مجلاتي كه ماهيتي مردمي دارند، قلم مي زند&lt;br /&gt;از ويژگي هاي شعر عصمت دلتنگي و عصيان است. همچنين مي توان گفت او براي ريتم و هارموني دروني آثارش توجه خاصي قائل است&lt;br /&gt;مجموعه اشعار&lt;br /&gt;مرغ شب، آري عصيان، كتاب جنايات، لبخند به جلاد، چله، و مثل يوسف&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4ytajbi0MI/AAAAAAAAAhU/Tkqxiz_CLvI/s1600-h/Ø³Ù+Ø²Ø§Ù+ÙØ§Ø±Ø§+ÙÙÚ.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155686345131348162" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4ytajbi0MI/AAAAAAAAAhU/Tkqxiz_CLvI/s200/%D8%B3%D9%87+%D8%B2%D8%A7%D9%8A+%D9%83%D8%A7%D8%B1%D8%A7+%D9%83%D9%88%DA%86.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;سه زاي كاراكوچ&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;كاراكوچ متولد 1933 و تحصيل كرده رشته علوم سياسي است. وي مدتي به عنوان حسابرس و مفتش مالي مشغول به كار بود اما پس از آن به استانبول رفت و به روزنامه نگاري پرداخت. هم اكنون هم در استانبول زندگي مي كند&lt;br /&gt;شعر كاراكوچ را در موج دوم شعر نو تركيه تعريف مي كنند و به اعتقاد منتقدين صداي او در شعر معاصر تركيه صدايي رساست&lt;br /&gt;مجموعه اشعار&lt;br /&gt;خليج، شاهرگ، چهل ساعت با خضر، صداها، كتاب طه، مژده گل، كلمه ها به زمان عادت دارند، مراسم، ليلي و مجنون&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نجاتي جومالي&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yt6Dbi0NI/AAAAAAAAAhc/lVY1803WFfM/s1600-h/ÙØ¬Ø§ØªÙ+Ø¬ÙÙØ§ÙÙ.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155686886297227474" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" height="188" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yt6Dbi0NI/AAAAAAAAAhc/lVY1803WFfM/s200/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA%D9%8A+%D8%AC%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%8A.bmp" width="119" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;جومالي متولد 1921 است و مردم تركيه او را با اشعار غنايي با موضوعات عشق و دلتنگي مي شناسند&lt;br /&gt;مجموعه اشعار&lt;br /&gt;تنهايي، جواني با در بسته قسمت&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yutDbi0OI/AAAAAAAAAhk/cp0T7uyEHaw/s1600-h/Ø&amp;shy;Ø³Ù+Ø&amp;shy;Ø³ÙÙ.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155687762470555874" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" height="167" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yutDbi0OI/AAAAAAAAAhk/cp0T7uyEHaw/s200/%D8%AD%D8%B3%D9%86+%D8%AD%D8%B3%D9%8A%D9%86.bmp" width="132" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;حسن حسيني كوركمازگيل&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;سال 1927 به دنيا آمد و 1984 از دنيا رفت. مدتي به دليل فعاليت هاي سياسي به زندان افتاد و پس از آن زندگاني اش را از طريق روزنامه نگاري گذراند. حسن حسيني در داستان طنز نيز استادي چيره دست است، چنانكه جوايز مختلفي را در اين زمينه كسب كرده است&lt;br /&gt;آثار&lt;br /&gt;ني، اطلاعيه ژوئيه، سرخاب، قوي سرخ، اشك مهتاب، بزغاله، تلخاب را عسل كرديم، كبوتري بر دستبند سياه، شاعر: قوچ وطن، مرگ در ژوئن سخت است، طوفان شكوفه ريز، اندوه، با سپيده نرقصيد، خون حنا نيست، اوههوو، سبيل ها حرف مي زنند و madein turkey&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حسين نهال آتسيز&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yvMTbi0PI/AAAAAAAAAhs/BpkNnbYDiYQ/s1600-h/Ø&amp;shy;Ø³ÙÙ+ÙÙØ§Ù+Ø¢ØªØ³ÙØ².bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155688299341467890" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" height="180" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yvMTbi0PI/AAAAAAAAAhs/BpkNnbYDiYQ/s200/%D8%AD%D8%B3%D9%8A%D9%86+%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%84+%D8%A2%D8%AA%D8%B3%D9%8A%D8%B2.bmp" width="123" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;آتسيز سال 1905 به دنيا آمدف تحصيلات ابتدايي را در مدرسه فرانسوي ها خواند تا آنكه اين مدرسه دچار حريق شد و او را به مدرسه آلماني ها فرستادند در نهايت نيز دوباره به مدرسه فرانسوي هاي استانبول رفت و پس از اتمام دوره متوسطه به عنوان كاتب كشتي محمود شوكت پاشا، مشغول به كار شد. آتسيز رشته ادبيات را در دارالفنون استانبول به پايان برد و به روزنامه نگاري پرداخت. او در دوره جمهوريت خواهي پرچم پان تركيسم را به دوش كشيد و به خاطر مقاله هاي آتشين 4 ماه به زندان محكوم شد. بعد از آزادي همزمان با روزنامه نگاري معلم دبيرستان شد و باز با يك سخنراني گستاخانه در يك كنفرانس از كار بركنار و به كار در كتابخانه محكوم شد. اين محكوميت دليل ديگري هم داشت و آن اينكه آتسيز با نفوذ آشنايان توانسته بود از خدمت سربازي معاف شود. وي در سال 1969 بازنشسته و فقط به سرودن شعر پرداخت&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yvpzbi0QI/AAAAAAAAAh0/1276HUaZb-I/s1600-h/ÙØ¯Ø§Øª+Ø´Ø§ÙÙÙ.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155688806147608834" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" height="177" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4yvpzbi0QI/AAAAAAAAAh0/1276HUaZb-I/s200/%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%AA+%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%8A%D9%86.bmp" width="132" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ودات شاهين&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ودات شاهين متولد 1972 و تحصيل كرده رشته اقتصاد است. شاهين از سال 1999 به اين سو به عنوان شهروند آلماني در مونيخ زندگي مي كند&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مرادهان مونگان&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4ywOzbi0RI/AAAAAAAAAh8/1zPUlU2XwU4/s1600-h/ÙØ±Ø§Ø¯ÙØ§Ù+ÙÙÙÚ¯Ø§Ù.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155689441802768658" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" height="113" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4ywOzbi0RI/AAAAAAAAAh8/1zPUlU2XwU4/s200/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%86+%D9%85%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%86.bmp" width="170" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;متولد 1955 استانبول و دكتراي تئاتر از دانشگاه آنكاراست. وي مدتي نيز در تئاترهاي دولتي كار كرده و درسبك شعري تحت تاثير آتيلا ايلهان است&lt;br /&gt;مجموعه شعر&lt;br /&gt;يك داستان خوب براي عثماني ها، تسليت، سينماي نوشته ها، 45 تايي هاي قديمي ، غرولندهاي من&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;كوچك اسكندر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4ywwzbi0SI/AAAAAAAAAiE/KoRmc0MVZQE/s1600-h/ÙÙÚÙ+Ø§Ø³ÙÙØ¯Ø±.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5155690025918320930" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4ywwzbi0SI/AAAAAAAAAiE/KoRmc0MVZQE/s200/%D9%83%D9%88%DA%86%D9%83+%D8%A7%D8%B3%D9%83%D9%86%D8%AF%D8%B1.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;كوچك اسكندر متولد 1964 استانبول است. 5 سال در رشته جراحي درس خواند اما به دليل عشق به شعر، پزشكي را رها كرد و وارد دانشكده ادبيات شد. او شيفته ادبيات مدرن است و به اعتقاد منتقدين ترك مي توان جايگاه شايسته اي را در اين ژانر براي وي در نظر گرفت&lt;br /&gt;تنها مجموعه شعر وي "چشم هايي كه در چهره ام پناه نمي گيرند" است كه در سال 1988 به چاپ رسيده است. ترجمه شعرهاي او به دليل پيچش هاي عجيب و غريب زباني تقريبا غير ممكن است و در ترجمه زير نيز تنها سعي كرده ام فضا و حس منتقل شود&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://kmotlagh.blogspot.com/"&gt;به صفحه اصلي برگرد&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-2849320670879824291?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/2849320670879824291'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/2849320670879824291'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2008/01/blog-post_15.html' title=''/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/R4zEOjbi0eI/AAAAAAAAAjo/uPmGzYuLobE/s72-c/%D9%8A%D9%88%D9%86%D8%B3+%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%87.bmp' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-6170018066818306755</id><published>2008-01-12T00:28:00.000-08:00</published><updated>2008-11-16T05:50:49.032-08:00</updated><title type='text'>معشوقكان شعر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بي گمان رابطه عاشق با معشوق در شعر تابعي از شخصيت شاعر است اما حوادث فراگير اجتماعي و تاثير آن را نمي توان ناديده گرفت. در دوره فردوسي هنوز بزرگي و بزرگ منشي ايراني زنده است و طبيعي است وقتي بيژن پسر گيو پهلوان، منيژه دختر افراسياب را مي بيند، اينگونه توصيف كند:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مگر خاست اندر جهان رستخيز&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كه بفروختي آتش مهر تيز&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بگويش كه تو مردمي يا پري&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بدين جشنگه برهمي بگذري&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نديديم هرگز چو تو ماهروي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چه نامي تو و از كجايي بگوي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و نمونه اي از برخورد معشوقه با عاشق : وقتي رستم به خوابگاه مي رود و تهمينه را بالاي سر خويش مي يابد از او مي پرسد كيستي كه اين همه زيبايي. در پاسخ تهمينه كه هنوز ابتداي آشنايي است، چند نكته زيبا نهفته است، اينكه او آوازه رستم را شنيده و دوستش مي دارد. به زيبايي و نژاد خويش فخر مي ورزد و بلافاصله رستم را اطمينان مي دهد كه دختري پاك است و براي او پاك خواهد ماند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چنين داد پاسخ كه تهمينه‌ام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تو گويي كه از غم به دو نيمه‌ام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يكي دخت شاه سمنگان منم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ز پشت هژير و پلنگان منم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به گيتي ز خوبان مرا جفت نيست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چو من زير چرخ كبود اندكي است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كس از پرده بيرون نديدي مرا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نه هرگز كس آوا شنيدي مرا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در دوره بعد شيرازه اجتماع به طور كامل از هم نگسسته و انديشمند ايراني سعي دارد با حركت به سمت معنا و مخفي كاري در استعاره هاي تو در تو، قافيه را نبازد. در اين دوره هنوز عاشق و معشوق هم شانند و شاعر بزرگ منش و رند. به عبارت ديگر رندي صفتي است كه در اين روزگار به بزرگ منشي افزوده شده است سعدي مي فرمايد:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دگر ميان من و تو جز اين پيرهن نخواهد بود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگر حجاب شود تا به دامنش بدرم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سعدي گاه رندانه كلك مي زند:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شمع را بايد از اين خانه برون بردن و كشتن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا كه همسايه نداند كه تو در خانه مايي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پيش از اين رسم بود ميهمان را با چراغ در كوچه بدرقه مي كردند. سعدي مي گويد اگر اين كلك را بزنم همسايه ها خيالشان راحت مي شود كه ديگر كسي در خانه ما نيست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حافظ معمولا با استعاره هاي تو در تو و ايهام عشق را از خصلت هاي زميني خود دور مي كند اما گاهي هم عصبي مي شود و همه چيز را فاش مي گويد:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عاشق و رند و نظر بازم و می گويم فاش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا بدانی که به چندين هنر آراسته ام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;او عاشق را بنده اي دست و پا بسته نمي بيند. مي گويد انتخاب كن و به بهترين انتخاب يا انتخاب ها دست بزن &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شاهد آن نيست که مويی و ميانی دارد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بنده طلعت آن باش که آنی دارد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شيوه حور و پری گر چه لطيف است ولی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چشمه چشم مرا ای گل خندان درياب&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;که به اميد تو خوش آب روانی دارد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;(موي ميان: كمر باريك) بعد از ته نشين شدن حمله مغول و آثار مخرب آن در ذهن شاعران كه نشانه اي بارز از فروپاشي روابط انساني است بابا فغاني مي گويد:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سگ عنان خودت خوان كه دولتم اين است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سرم بلند كن به خط تازيانه خويش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;باباي بزرگ از معشوق خويش مي خواهد او را سگ خويش بداند و چنان تازيانه اش بزند كه با نيش هر ضربه سرش را بلند كند و با اين درد سربلند شود. شاعري كه نامش را فراموش كرده ام بعد از بابا فغاني اين مضمون را به شكلي وقيحانه زنده مي كند:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سحر آمدم نبودي به شكار رفته بودي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تو كه سگ نبرده بودي به چه كار رفته بودي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تاثير آشفتگي حكومت قجري بر هيبت معشوقكان شعر و نگاه شاعران در اين دوره به روابط عاشقانه نيز جالب است. ايرج مي گويد:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وعده هايت همه بوقلموني&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وعده دادي عمل نكردي.. ني&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به دو نمونه مشهور از روابط عاشقانه در شعر پهلوي بدون هيچ تحليلي توجه كنيد: مرحوم اخوان ثالث مي گويد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من امشب آمدستم وام بگذارم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حسابت را كنار جام بگذارم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و بانوي شعر فروغ فرخزاد:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پسرانی که به من عاشق بودند،هنوز&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با همان موهای در هم و گردن های باریک و پاهای لاغر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;که یکشب او راباد با خود برد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در مورد معشوق شعر و روابط عاشقانه در شعر پس از انقلاب چه نظري داريد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-6170018066818306755?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/6170018066818306755'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/6170018066818306755'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2008/01/blog-post_12.html' title='معشوقكان شعر'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-8174261962799751118</id><published>2008-01-12T00:20:00.000-08:00</published><updated>2008-11-16T06:13:28.988-08:00</updated><title type='text'>آنچه بايد از موسيقي شعر بدانيم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با عرض پوزش از خوانندگان حرفه اي شعر اين پست را براي استفاده دوستاني مي نويسم كه آشنايي اندكي با موسيقي شعر دارند و باز هم به خاطر لحن آموزشي نوشته ام معذرت مي خواهم. انگيزه نوشتن هم كامنتي است كه دوستي در پست قبلي برايم گذاشته بود و گفته بود بيتي را اشتباه نوشته ام. به زعم ايشان بيت بايد اينگونه نوشته مي شد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سحر آمدم نبودي به شكار رفته بودي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تو كه سگ" برده" بودي به چه كار رفته بودي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;راستي چقدر از موسيقي شعر مي دانيم. من گاه خوانندگان پيگير و گاه شاعراني ديده ام كه هنوز موسيقي شعر را نمي شناسند. قاعدتا قصد من آموزش و حل وفصل كردن مشكل نيست اما مي خواهم توصيه كنم در هر مقطعي از شناخت شعر هستيم، بار ديگر برگرديم و موسيقي را مرور كنيم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شعردكتر شفيعي كدكني موسيقي شعر را به دو بخش الف: بيروني ب: دروني، تقسيم كرده اند كه منظور از موسيقي بيروني همان عروض و منظور از موسيقي دروني، هارموني كلمات است كه در شعر سپيد كاربرد فراواني دارد. راستي آيا تفاوتهاي شعر نيمايي و سپيد را بر اساس وزن تشخيص مي دهيد؟ من سعي مي كنم در مورد هر دو بخش موسيقي بيروني و دروني به شكلي خلاصه و مفيد بنويسم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;موسيقي بيروني &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;موسيقي بيروني، قالب هاي از پيش تعيين شده اي است كه بايد شعر خود را با آنها مطابقت دهد. به اين قالب ها در علم عروض بحر گفته مي شود. موضوع خيلي ساده است: آقا جان كلا در شعر فارسي هفت بحر اصلي وجود دارد كه به آنها بحور متفق الاركان گفته مي شود. دوازده بحر ديگر از تركيب اين هفت بحر ساخته مي شود كه به آنها بحور مختلف الاركان مي گويند. فقط در مورد بحور خالص و اصلي مي نويسم اما پيش از آن يك سوال. به نظر شما با دانستن اين بحور چه مشكلاتي از ما رفع خواهد شد؟ مهمترين مشكلي كه به ساده ترين شكل رفع مي شود اين است كه بدون توجه به معنا و يا سابقه ذهني مي توانيد تشخيص دهيد فلان شعر از كيست. به عنوان مثال تمامي شاهنامه در بحر متقارب سروده شده و يا تمام مثنوي در بحر رمل. بايد بدانيم دوبيتي وزن مشخصي دارد و همچنين رباعي. بنابراين اگر شعر عراقي را برايتان خواندند، احتمال اينكه بگوييد بوستان سعدي است صفر است چون بوستان هم مثل شاهنامه در بحر متقارب و دقيقا با همان وزن سروده شده. حال از كجا تشخيص دهيم بوستان نيست و شاهنامه است؟ آيا بدون معنا شناسي و صرفا با تكيه بر قواعد موسيقيايي چنين امكاني وجود دارد؟ بله، شناخت از فنون موسيقي اين امكان را در اختيار شما قرار مي دهد و براي نسخه شناسي هم يكي از پارامترهاي مطمئن به شمار مي آيد. به عنوان مثال اگر يك شعر وزن دوري داشت احتمال اينكه مربوط به حافظ باشد تقريبا صفر است اما 99 درصد بايد متعلق به مولوي باشد چون مولوي به اوزان دوري علاقه خاص دارد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هفت بحر اصلي :متقارب،متدارك،هزج،رجز،كامل،وافر، رمل،&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تفاوت بحر با وزن: هر بحر با تكرار يكي از افاعيل عروضي ساخته مي شود كه نحوه و تعداد تكرار آن وزن را مي سازد كه در ادامه به آن مي پردازيم&lt;br /&gt;الف: بحر متقارب كه از تكرار فعولن به دست مي آيد&lt;br /&gt;پي افكندم از نظم كاخي بلند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كه از باد و باران نيابد گزند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پي افكن/ دم از نظ/ م كاخي/ بلند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فعولن/ فعولن/ فعولن/ فعل&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كه از با/ دو باران/ نيابد / گزند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فعولن/ فعولن/ فعولن/ فعل&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تمام شاهنامه با اين وزن سروده شده يعني چهار تا فعولن كه فعولن آخري "مقصور" يا كوتاه شده است. پس وزن شعر مي شود متقارب مثمن مقصور. متقارب نام بحر، مثمن چون چهارتايي است و دربيت به هشت ركن تبديل مي شود و مقصور چون ركن آخري كوتاه شده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تذكر: پيش از نو آوري هاي غزل معاصر كه پس از خانم سيمين بهبهاني مد شد، درشعر هزار ساله فارسي هيچ بيتي پيدا نمي كنيد كه از 4 ركن كمتر و از 8 ركن بيشتر باشد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تذكر: اگر تعداد اركان در يك مصرع دو تا بود" مربع" سه تا بود" مسدس" و چهار تا بود " مثن" نام مي گيرد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ب: بحر هزج از تكرار مفاعيلن به دست مي آيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگر آن تر/ كه شيرازي / به دست آرد / دل ما را&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مفاعيلن/ مفاعيلن / مفاعيلن/ مفاعيلن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به خال هن/ دويش بخشم/ سمرقندو/ بخارا را&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مفاعيلن/ مفاعيلن / مفاعيلن/ مفاعيلن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وزن شعر هزج مثمن سالم است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پ: بحر رجز از تكرار مستفعلن به دست مي آيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اي كاروان آهسته رو كآرام جانم مي رود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وآن دل كه با خود داشتم با دلستانم مي رود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اي كاروان/ آهسته رو/ كارام جا/ نم مي رود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مستفعلن/ مستفعلن/ مستفعلن/ مستفعلن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وآن دل كه با/ خود داشتم/ با دلستا/ نم مي رود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مستفعلن/ مستفعلن/ مستفعلن/ مستفعلن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وزن اين شعر رجز مثمن سالم است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ت: بحر رمل از تكرار فاعلاتن به دست مي آيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بشنو از ني چون حكايت مي كند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وز جدايي ها شكايت مي كند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بشنو از ني/ چون حكايت/ مي كند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فاعلاتن/ فاعلاتن/ فاعلن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وز جدايي / ها شكايت / مي كند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فاعلاتن/ فاعلاتن/ فاعلن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وزن شعر رمل مسدس مقصور است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ج: سه بحر مهجور كه در ادبيات عرب رواج داشته و در فارسي كمتر شعري با اين بحور مي يابيدكامل، وافر و متدارك استب&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حر متدارك‌ از تكرار فاعلن‌، بحر كامل‌ از تكرار متفاعلن‌ و بحر وافر از تكرار مفاعلتن‌ ساخته مي شود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وزن دوبي&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تمام دوبيتي هاي تاريخ بشريت با اين وزن سروده مي شود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دلي ديرم/ خريدار/ محبت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مفاعيلن/ مفاعيلن/ مفاعيل&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كز او گرمس/ تو بازار/ محبت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مفاعيلن/ مفاعيلن/ مفاعيل&lt;br /&gt;وزن رباعي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تمام رباعي هاي جهان در طول تاريخ با اين وزن سروده شده، بعد از اين به سروده هاي خيام نگوييد دوبيتي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين كوزه چو من عاشق زاري بوده است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;لا حول ولا قوه الا باالله&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در بند سر زلف نگاري بوده است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;لا حول ولا قوه الا باالله&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين دسته كه در گردن او مي بيني&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;لا حول ولا قوه الا باالله&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دستي است كه در گردن ياري بوده است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;لا حول ولا قوه الا باالله&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وزن شعر نو يا نيمايي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شعر نو يا نيمايي تنها تفاوتي كه با شعر كلاسيك دارد اين است كه در شعر نو ملزم به رعايت تعداد ركن ها نيستيم. به عبارت ديگر شعر نيمايي شعري عروضي است كه تعداد ركن هاي آن به هم ريخته و مصرع ها كوتاه و بلند شده است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آي آدم ها &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كه در ساحل نشسته شاد و خندانيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آي آدم/ ها كه در سا/ حل نشسته/ شاد و خندا/ نيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فاعلاتن/ فاعلاتن/ فاعلاتن/ فاعلاتن/ فع&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در همين شعر مي خوانيم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مي زند فرياد و اميد كمك دارد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مي زند فر/ يادو ام مي/ د كمك دا/ رد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فاعلاتن/ فاعلاتن/ فاعلاتن/ فع&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همان طور كه ديديد مصرع بالا 5 و مصرع پايين 4 ركن دارد كه در شعر كلاسيك چنين چيزي غير ممكن است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;موسيقي دروني و شعر سپيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در شعر سپيد از آنجايي كه به طور كامل عروض يا موسيقي بيروني كنار گذاشته مي شود، موسيقي دروني يا هارموني اهميت پيدا مي كند. اگر اجازه دهيد كمي راجع به آواها حرف بزنيم. سال ها پيش كتابي ترجمه خواندم كه نه نام كتاب را به خاطر دارم نه مترجم و نه نويسنده اش را اما تحقيق زيبايي بود در مورد آواها در زبان و ارتباط آنها با موسيقي و رنگ و در نهايت حسي كه ايجاد مي كنند. به عنوان مثال حرف "آ" معادل صداي ني و با رنگ سفيد نشانه گذاري شده بود كه تكرار آن موجب حالتي غنايي آميخته با حسرت خواهد شد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;الآ يآ ايها السآقي ادركاسا و نآولهآ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كه عشق آسآن نمود اول ولي افتآد مشكل هآ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حرف "د" معادل صداي شيپور، رنگ سرخ و برانگيزاننده حس پيروزي است، آواي "اي" معادل صداي ويولن، رنگ آبي و غنايي اميدوارانه است و و وشاعران كلاسيك به اين جنبه از موسيقي هم اهميت مي دادند كه گاه در جهت معناسازي، گاه در جهت فضا سازي و گاه انتقال حس به كار گرفته مي شد. به عنوان مثال به اين مصرع از مولوي توجه كنيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از كف سلطان رسدم ساغر و سغراق قدم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سغراق كلمه اي بي معني است و مولانا مي توانست بگويد" ساغر و باده قدم" بدون اينكه اختلالي در وزن ايجاد شود اما ايشان ترجيح مي دهند از كلمه بي معني سغراق استفاده كنند. خانم سيمين بهبهاني در توصيف اين مصرع مي نويسد: صداي قورت قورت شراب را در آن مي شنوم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بنابراين مولانا در اين مصرع با موسيقي دروني فضايي واقعي را براي ما مي سازد اما در اين شعر از منوچهري دامغاني اتفاق ديگري مي افتد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خيزيد و خز آريد كه هنگام خزان است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;باد خنك از جانب خارزم وزان است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تكرار "خ" و "ز" معناي خاصي نمي دهد اما تاثير القايي خاص دارد بگونه اي كه با خواندن آن سردمان مي شودبه اين شعر فروغ نگاه كنيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من از گفتن مي مانم اما زبان گنجشكان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعت است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فروغ وقتي از گفتن مي ماند به زبان موسيقي طبيعت كه زبان زندگي است پناه مي برد. صداي جيك جيك گنجشكان را مي شنويد؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همان طور كه مي بينيد در شعر سپيد موسيقي از بين نمي رود بلكه عميق تر و پيچيده تر مي شود و براي درك آن نمي توان به ذوق و قريحه بسنده كرد. موسيقي دروني هم قواعدي دارد كه با شناخت كامل از آواها به دست مي آيدآيا كسي مي تواند شعري غمگين بگويد در حالي كه نوشته اش پر از حروف "ش" است آيا كسي مي تواند از توفان حرف بزند در حالي اهميتي به حرف"س" نمي دهد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چند نكته مهم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به اين بيت از سعدي توجه كنيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خدا كشتي آنجا كه خواهد برد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وگر ناخدا جامه بر تن درد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فعولن فعولن فعولن فعول كه وصفش رفت. مي گويند وقتي سعدي اين بيت را سرود، شب فردوسي را به خواب ديد كه مي گويد اگر من جاي تو بودم مي گفتم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برد كشتي آنجا كه خواهد خداي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وگر جامه بر تن درد ناخداي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همان طور كه مي بينيد وزن هر دو بيت يكي است اما در شعر دوم احساس حماسي داريم در حالي كه در شعر اول چيزي جز پند و اندرز نيست. اين موضوع چگونه با جا به جايي كلمات ممكن است بوجود بيايد. تحليل طولاني دارد اما واقعا به اين مقايسه فكر كنيدبه خدا مغزم درد گرفت بماند براي بعد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-8174261962799751118?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/8174261962799751118'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/8174261962799751118'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title='آنچه بايد از موسيقي شعر بدانيم'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-7471757508472011608</id><published>2007-11-15T01:41:00.000-08:00</published><updated>2008-12-10T20:37:23.599-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/RzwUXaQjVJI/AAAAAAAAAXg/fAvT4XeCzpw/s1600-h/22.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5133000067713815698" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/RzwUXaQjVJI/AAAAAAAAAXg/fAvT4XeCzpw/s200/22.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-7471757508472011608?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/7471757508472011608'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/7471757508472011608'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2007/11/blog-post_15.html' title=''/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/RzwUXaQjVJI/AAAAAAAAAXg/fAvT4XeCzpw/s72-c/22.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-7402600567076051756</id><published>2007-10-21T02:57:00.000-07:00</published><updated>2007-10-21T03:47:35.560-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سلطان سليم پيش از جنگ چالدران، به رسم پيشينيان بر سر قبر مولانا رفت و از آن روح بزرگ استمداد طلبيد. دعايش مستجاب شد و او به يمن اين چيرگي ارزشمند و فرخنده رواق و بارگاه سبز حضرتش را رونقي ديگر بخشيد. مولانا خود وصيت كرده بود كه گنبد مزارش آسمان باشد و گنبدي از آسمان بنا شد&lt;br /&gt;"گوك" در تركي هم معناي آسمان و فلك مي دهد و هم رنگ سبز آسماني و اين بسيار عجيب است كه تركان و فارس ها آسمان را آبي مي نامند ولي سبز مي بينند:"مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو"." گوك گوبه" يا قبه سبز و قبه الخضرا، آسماني ترين گنبدي است كه تركيه امروز تمام هويت و بودن خويش را در گنجينه هاي اين مامن پاسباني مي كند&lt;br /&gt;راستي چه فرق مي كند مولانا كجايي باشد، حوالي درگز يا سيواس يا اصلا دوبلين. مولانا متعلق به تمامي بشريت است. چه خوب كه كشورهاي ديگر هم از تركيه ياد بگيرند و هرساله به احترام تعالي انديشه بشر مجلس رقص و سماعي برگزار كنند و البته شايد ما بيش از همه محتاجيم. بنابراين تلاش براي ترك شدن مولانا همان قدر احمقانه است كه ما ايرانيان او را مثل سماور مسي مادر بزرگ كه البته ارثيه اي گرانقدر است، در گنجه مخفي كنيم و تنها متعلق به خود بدانيم. نگه اش داريم براي روز مبادا، چيزهاي با ارزش روزي به درد مي خورد&lt;br /&gt;اما از ياد نبريم كه مولانا بادگيرهاي يزد نيست كه سرت را برگرداني و ببيني عرب ها به نام خويش سند زده اند. مولانا دارد با جهان با بشر حرف مي زند و به زبان سليس فارسي و اين را كسي منكر نشده است&lt;br /&gt;يادم مي آيد در مجلس سماع مولانا استاد دانشگاهي تونسي را ديدم كه فارسي را مثل بلبل حرف مي زد، به عشق مولانا فارس شده بود بي آنكه ايران را ديده باشد، به عشق ايران به تركيه آمده بود و مگر غير از اين است كه خود ما به عشق ايران به مجلس سماع مي رويم؟ تركيه كاري را كه مسوولين فرهنگي ما از انجام آن عاجز هستند را انجام مي دهند. اين جاي تشكر دارد نه عناد و كينه&lt;br /&gt;از ياد نبريم ايران پيش از آنكه كشوري با مرزهاي جغرافيايي مشخص و محدودي باشد، سرزميني فرهنگي است. مرزهاي ايران فرهنگي نيمي از جهان را در دامان خود دارد. با اين ديد نه تنها مولانا ايراني است بلكه يونس امره پدر شعر ترك هم ايراني است. او تمام مضامين شعري خويش را ازعرفان شاعران ايران وام مي گيرد، گاه تركيبات شعري اش را هم به تركي دوبله نمي كند وهمچنان كه شاعران ما واژگان عربي را همچون جواهري در دل اشعار فارسي به كار مي گيرند، او نيز واژگان فارسي را مثل الماسي در دل اشعارش جاي مي دهد. پير سلطان آبدال هم ايراني است، او به جرم در آميختن با مذهب علويان به دستور حاكم سيواس به دار آويخته شد تا همچون حسنك وزير عبرت ديگران باشد. آبدال بعد از امره از بزرگ ترين شاعران كلاسيك تركيه است كه همچون مولانا جايگاهي معنوي دارد. "ني زن توفيق" هم ايراني است، " محمد آگاه" هم ايراني است و بسياري ديگر. مي دانستيد آنكارا واژه اي فارسي است؟&lt;br /&gt;من عاشق فرهنگ ترك ها هستم به ويژه تركان آناتولي. در اين شك نكنيد اما نمي توانم به عنوان يك ايراني التذاذ خود را از خواندن سردر بارگاه عظيم مولوي به خط خوش نستعليق مخفي كنم: " يا حضرت مولانا" در كشوري كه تمام علايم و تابلوها با شما غريبگي مي كنند سردر بارگاه حضرتش آب خنكي است كه روح را تازه مي كند. راستي اگر پير سلطان آبدال حوالي ابهر يا خرم دره پرده خاك به ديده مي كشيد، اجازه مي داديم بر سردر بارگاهش بنويسند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;ya pir sultan abdal&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آنقدر مثل بچه ها گفتيم مولانا مال ماست، مولانا مال ماست كه دو سالي است خواندن دعاي پاياني مراسم كه فارسي بود و حضار چيزي از آن نمي فهميدند و تنها با اشك چشم فرياد مي كشيدند" آمين" ممنوع شد&lt;br /&gt;از ياد نبريم كه نام وزارت فرهنگ تركيه" وزارت فرهنگ و گردشگري" است. يعني اينكه تركيه " اقتصاد فرهنگ" را به عنوان مدرن ترين تئوري فرهنگي قبول دارد و به آن عمل مي كند. امروزه تئوريسين هاي فرهنگي تركيه گامي جلوتر از اقتصاد فرهنگ گذاشته اند و حرف از " اقتصاد تاريخ" مي زنند. به نظر ترك ها نه تنها فرهنگ بلكه تاريخ را هم مي توان مثل كالايي فروخت. اين البته براي ما كه نگاهي ايدئولوژيك با بار تقدس به فرهنگ داريم كمي عجيب است اما دنياي مدرن فرهنگي، امر تقدس را در عرضه و تقاضاي فرهنگ به مثابه يك كالا تعريف مي كند و البته چيزي كه در اين فرايند اتفاق مي افتد همانا بالا رفتن سطح انديشه و تفكر فرهنگي است. به عبارت ديگر با قرار دادن يك كالاي فرهنگي در جريان توليد و مصرف اقتصادي، آن را به پديده اي فراگير و عميق تبديل كرده ايم در حالي كه تئوري ايدئولژيك، فرهنگ را امري مقدس مي داند كه براي حفاظت از آن بايد تمام دريچه ها را بست و آن را تبديل به امري عام نكرد. همين مي شود كه اسناد تاريخي مان را مي ريزيم توي انباري به نام موزه سجل احوال و درش را هم محكم پلمپ مي كنيم تا عابران خيابان حسن آباد به آن محدوده مقدس نزديك نشوند&lt;br /&gt;ما معتقديم تركيه با مولانا كاسبي مي كند، شو مي سازد و مجلس رقص و سماعش چيزي جز نمايش نيست. قبول. اما آيا همين كاسبي به توسعه تفكر مولانا در جهان كمك نكرده است؟ ترك ها مدعي آن نيستند كه مولانا را بهتر از علامه جعفري و دكتر سروش مي شناسند آنها فقط شعرهاي مولانا را روي قاشق مربا خوري مي نويسند و مي فروشند. من هم از اين قاشق ها خريده ام و قول مي دهم به تونس هم رفته است&lt;br /&gt;از ياد نبريم كه شاعر علف خرس نيست كه در برهوت برويد. فرض كنيد در گينه بيسائو يك مرتبه شاعر يا نويسنده اي پيدا شود كه تمام دنيا در مقابل اش سر تعظيم فرود بياورند! اين مايه تعجب شما نمي شود، شك نمي كنيد؟ شاعر و نويسنده محصول شرايط خويش است و كار او مسبوق به سابقه تاريخي. اگر تركيه مدعي است كه واقعا مولوي شاعري ترك است چرا نام او را در تاريخ ادبيات خود نمي نويسد؟ چرا او را پدر ادبيات خود نمي داند؟ معلوم است. چون مولانا تنها شاعر كشوري مي تواند باشد كه پيش از او بزرگاني چون فردوسي، رودكي و... باغي براي روييدن ساخته و پرداخته اند&lt;br /&gt;از ياد نبريم موطن شاعران و نويسندگان كشوري نيست كه در ان مي زيند، بلكه زباني است كه با آن مي انديشند. بنابراين اگر مولانا ترك هم باشد بايد ايرانيان به خود ببالند كه زبان و ادبياتشان چنين شاعراني تربيت كرده است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-7402600567076051756?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/7402600567076051756'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/7402600567076051756'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2007/10/blog-post_21.html' title=''/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-8567384422805680003</id><published>2007-08-20T07:24:00.000-07:00</published><updated>2007-08-20T07:26:34.046-07:00</updated><title type='text'>اينجا خدايي سخن مي گويد با خدايي از تنهايي خويش</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در اين جريده نه ميرجلاالدين كزازي با ويرژيل سخن مي گويد از رنج افروديت ايزد بانويي كه بر درگاه ژوپيتر گريست و رستگاري پورش انه را خواست، نه پور آن بغ بانو با اليسا از خرابه هاي تروا كه در شراره هاي كين يونانيان سوخت، رنج سفر و مرگ همسرش كروئوز و نه دفتري كه انه ايد است با تودر اين كتاب تنها خدايي سخن مي گويد با خدايي از تنهايي خويشدر صحنه اي كه از كتاب دوم انه ايد انتخاب كرده ام، انه مي خواهد در معبد، هلن زن منلاس برادر آگاممنون يوناني را كه با پاريس پسر يريام شاه گريخت و به تروا آمد و نطفه خونين ترين جنگ بشر را بنيان نهاد، بكشد. اما مادرش كه الهه اي است يعني آفروديت دختر زئوس، ظاهر مي شود و او را اين گونه بانگ مي دهدبدان سان كه تو مي انگاري، آنچه اين مايه فراخي و آباداني را به تباهي مي كشد و تروا را از ستيغ بزرگي و والاييش فرو مي اندازد و واژگونه مي دارد زيبايي بي شگون و مرگ آفرين اين زن، اين زن لاسه دموني كه دخت تيندار است، يا لغزش و گناه نكوهيده پاريس نيست. درشتي و سخت رويي خدايان است. آري خدايان! چشمانت را بگشاي، من اينك ابري را كه ديدگانت را چون ميرايي خاكي، از تيزبيني باز مي دارد و تو را در تيرگي انبوه فرو پوشيده است مي پراكنم. مهراس از اينكه مادرت را فرمان بري، سر بر متاب از اينكه اندرزهايش را به كار بندي. در آنجا هر آنچه تو در برابر خويش مي بيني، آن تخته سنگ هايي كه در هر سوي پراكنده اند، آن صخره هايي كه ازيكديگر بركنده شده اند، آن موج هاي دود كه با گرد و خاك در آميخته اند، اين همه از نپتون – پوزئيدون خداي زمين يونانيان برادر زئوس خداي آسمان و برادر هادس خداي زيرزمين- است. نپتوني كه نيزه سه شاخه و پهن او ديوارهاي را مي لرزاند، بناها را مي جنباند و شهرها را به يكبارگي از بنيادها و پيوندهاي ژرف و استوارش بر مي كند و بر مي جهاند. در آنجا در نخستين رده سپاهيان، آن ژنون – هرا يونانيان و خواهر و زن زئوس كه در جنگ تروا با خواهر ديگر آفروديت يعني پالاس آتنه همدست مي شود و با آفروديت اختلاف پيدا مي كنند آفروديت از آن جهت دل در گرو ترواييان دارد كه پاريس پسر پريام شاه او رااز ميان هر سه زيباتر تشخيص ميدهد و سيب زرين را به او مي بخشد از سوي ديگر او مادر انه است كه موفق مي شود از تروا بگريزد و ابتدا در ليبي و سپس در ايتاليا بنيان امپراتوري رم را پي ريزي كند. تروا امروزه شهري كوچك در تركيه است كه به صاحيب ليغ تغيير نام داده است- سخت دل است كه بر دروازه هاي سه – نام ديگر تروا- ايستاده است و خشماگين تيغ بر كمر، سپاه&lt;br /&gt;هم پيمانانش را از كشتي ها فرا مي خواند. سرت را برگردان بنگر كه از فرازناي ارگ، پالاس تريتوني ايستاده است كه در ابر و دمه اي كه او را در ميان گرفته است، بشكوه مي درخشد و با سرگورگون كه آن را با خود دارد، ددآسا و به دور از مردمي مي نمايد. پدر خدايان خود شور جنگندگي و نيروي يويانيان را كه مايه پيروزي شان است بر مي انگيزد و در مي افزايد. او خود خدايان را شتاب به رويارويي با داردانيان و جنگ ابزارهاي شان گسيل مي دارد. پسرم به گريز بشتاب تلاش هايت را در اين جاي به پايان بر من تو را فرو نخواهم نهاد و تا به آستانه پدرت در آسودگي و بي گزندي، راه خواهم نمود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-8567384422805680003?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/8567384422805680003'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/8567384422805680003'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2007/08/blog-post_20.html' title='اينجا خدايي سخن مي گويد با خدايي از تنهايي خويش'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-282423398439918196.post-2311330289411585443</id><published>2007-08-09T03:42:00.000-07:00</published><updated>2007-08-09T03:45:53.144-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='يادداشت'/><title type='text'>دانته آليگيه ري و اورهان پاموك</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پاموك در " زندگي نو" يا" حيات نو" گفته است كتاب هايي كه در پي هم مي خوانم در سرم گفت و گو مي كنند. درست مي گويد چون حالا در سر من هم كه اول پاموك و بعد دانته را مي خوانم گفت و گويي برپاست. گفت و گويي در دو سوي امپراتوري رم از فلورانس تا قسطنطنيه. بايد بيشتر صبر كنم تا ابعاد اين مكالمه برايم روشن شوددانته كتابي دارد به نام "زندگي نو" كه پاموك نام رمان پر آوازه خود را – يني حايات- از آن گرفته است اما اين تمامي ديالوگ پاموك و دانته نيست آليگيه ري كمدي الهي اش را به سفارش كليساي كاتوليك مي نويسد و لابد پاموك نيز چنين رسالتي در خود احساس كرده است كه دست به خلق قلعه سفيد مي زند. پاموك در قلعه سفيد نجوم داني ونيزي – شايد دانته باشد - را به ما معرفي مي كند كه به عنوان اسير به دربار عثماني مي آيد او موظف مي شود دانش خود را در طب، نجوم و... به مردي كه از نظر قيافه كاملا شبيه اوست بياموزد، البته اين رمان ناخودآگاه مرد تكثير شده ساراماگو را نيز به ذهن مي آورد كه قسمت هايي از آن هم كپي برابر اصل است اما آنچه كه پاموك مي خواهد در اين رمان تاريخي – تخيلي بگويد همان سفارشي است كه دانته از سوي كليساي كاتوليك بر عهده گرفته است. نا گفته نماند كه خود دانته اگر از منبع در سرودن كمدي الهي الهام گرفته باشد يعني انه ئيد ويرژيل، آموخته هاي كليسا و رساله معراجيه كه به نام روياهاي محمد دو قرن پيش از ورد قرآن به اروپا ترجمه و در اختيار دانته بوده، يك سوم و اساسا بخش مهم فضاي ذهني اش را با يك منبع اسلامي رنگ مي زند. بگذريم مي خواهم بگويم اگر پاموك با الهام از دانته در پي ماموريتي كليسايي است و اثبات اينكه ساعت اختراعي غربي است كه مسلمانان به نام خويش ثبت كرده اند، بايد به اين نكته هم واقف باشد كه استادش خود از آبشخوري اسلامي ارتزاق مي كنددانته محترمانه تر از پاموك به گزارش سفر مي پردازد او اساسا در پي اين نيست كه عده اي را به دليل كينه و يا خوش آمد كليسا به دوزخ بفرستد- كاش مديران فرهنگي ماهم كه دستي در سفارش توليدات فرهنگي دارند به اين نكته واقف بودند كه چگونه دانته حتي پدران خود و پاپ هاي بزرگ زمانه اش را در دوزخ به درختي پير تبديل مي كند ويا سر و ته در گودال آتش فرو مي كند- در سفر كمدي الهي دانته و زندگي نو پاموك چه اتفاقي مي افتدسفر دانته سفري واقعي در دل روياست به عبارت ديگر كليت موضوع ذهني و سوبژكتيو است در حالي كه در همين فضاي تخيلي اهالي فلورانس را مي بيند با آنها خوش و بش مي كند و گاه در مورد مسايل سياسي به تبادل نظر مي پردازد اما پاموك با روياهايش به سفري در دل واقعيت مي رود يعني او بعد از عاشق شدن و خواندن كتابي كه زندگي اش را زير و رو مي كند به ترمينال مي رود بليت تهيه مي كند و به سفر مي رود اما آنچه در سفر رخ مي دهد چندان به واقعيت نزديك نيست وبيشتر ذهن ما را درگير موضوعاتي تخيلي، رويايي و يا فرا واقعي مي كنددانته در سفر خويش از دوزخ، برزخ و بهشت مي گذرد و پاموك نيز به عينه اين سه مرحله را در تحولات روحي خود و در طول مسير از سر مي گذراند همان حالت برزخي، همان حالت بهشتي و همان حالت دوزخيمهمترين و كليدي ترين بخش ديالوگ دانته و پاموك در وجود بئاتريس معشوق دانته و معشوق پاموك نهفته است. بئاتريس كه در بهشت است و دانته در زمان حيات او را چند بار در خيابان ديده از ويرژيل كه مظهر خرد است مي خواهد تا دانته را به سفر آخرت دعوت كند و حقايق را به او نشان دهد تا روزهاي مانده عمر را به انحراف نرود. ويرژيل به عنوان مظهر دانش و خرد مورد احترام دانته است اما وي حق ورود به بهشت را ندارد و تنها مي تواند تا باغ عدن و دروازه بهشت برود دانته مي خواهد بگويد خرد را در بهشت راهي نيست اما بئاتريس كه مظهر عشق الهي و نشانه اي از مسيح و كليساست در بهشت است، خود دانته به گفته دانته شناسان در اين سفرنامه سمبل امپراتوري رم است. به ديگر سخن اينكه دانته مي خواهد بين امپراتوري و مسيح و كليسا پيوند ايجاد كند كه اين نقش را خرد بر عهده گرفته است خردي كه خود در ميانه راه و در برزخ استدر زندگي نو دختري راوي يا پاموك را برمي گزيند تا كتابي را به او بدهد اين دختر دوستي دارد به نام محمد كه ابتدا اين موضوع را به ذهن مي آورد كه شايد آن كتاب به واسطه قرينه محمد، قرآن باشد به علاوه جا به جا اشاره مي شود كه نوري از كتاب بر من مي تابيد و مرا در حالت خلسه اي عجيب فرو مي برد. البته پاموك به عمد اين كار را مي كند تا بعد در ادامه به ما بگويد آن قراني كه از ذهن تو خواننده مي گذشت چيز ديگري است. او با خواندن اين كتاب با وجودي كه فرشته مي خواندش آشنا مي شود، بعد ما پي مي بريم فرشته همان دختر دانشجوست و منظور از دختر همان كتاب است و آن كتاب چيزي نيست جز هديه غرب يعني رمانپاموك از سفر بر مي گردد و زندگي اش را بر اساس تجربه اي كه به دست آورده همچون دانته از نو مي سازد، آيا او توانسته ميان فرشته اش و امپراتوري رم شرقي پيوندي ايجاد كند اگر موفق به انجام اين كار شده باشد بي شك فرزند خلف دانته در اين سوي امپراتوري است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/282423398439918196-2311330289411585443?l=kmotlagh1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/2311330289411585443'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/282423398439918196/posts/default/2311330289411585443'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh1.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title='دانته آليگيه ري و اورهان پاموك'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author></entry></feed>
